۳ پاسخ

من وقتی بچه رو میخاست در بیاره خیلی دردم گرفت ی آه کشیدم و دیگه تموم شد صدا نی نی در اومد

من هیچی نفهمیدم از سزارینم ولی یهو دیدم داره به معدن فشار میاد شدید هی تکون می‌خوردم حس میکردم بهشون گفتم گفت‌نترس بچه رو دارن در میارن
اون لحظه خیلی یه طوری بود حالم بقیش دیگه اوکی بود

دقیقا منم تمرکز رو کار دکتر داشتم تیکه آی که شکم رو فشار میدن بعد یهو حالم بد شد آرامبخش زدن میگفت اسم نی نی چیه یادم نمیومد

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۸ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان شایلین🍓 مامان شایلین🍓 ۶ ماهگی
پارت 2

دکتر شیفت اومد بالا سرم و دستش گذاشت رو شکمم موقعی که دردم میگرف میگف الان درد داری ول کرد بعد من میگفتم نه درد ندارم دکتر میگف دختر جان چرا دروغ میگی دستگاه داره انقباض نشون میده خودمم متوجه میشم
دیگه دکتر رفت زنگ زد و از سخدری اجازه گرفت که ببرتم برا عمل اونم قبول کرد بعد چند دقیقه پرستار اومد سوند وصل کرد بیرون از شوهرم رضایت گرفتن و امادم کردن برا اتاق عمل منم شوهرم گفتم سریع بره دنبال مادر شوهرم و وسیله ها بیاد چون مامان خودم راهش دوره تا بیمارستان بهش گفتم فرداش بیاد
دیگ یک ساعتی طول کشید تا اینکه برم برا عمل شوهرمم رسید ساعت ده بود رفتم نشستم رو تخت امپول بعد سه بار بی حس شدم دیگ دراز کشیدم همینکه دکتر شکمم پاره کرد نفست بالا نمیومد سریع ماکس اکسیژن وصل کردن بهم سه نفری شکممو فشار میدادن که بچه بیاد بیرون وقتی به دنیا اومد دکتر گف سه دور بند ناف دور گردنشه و خیلی خدا رحم کرد بهت که نرفتی خونه وگرنه رحمت انقد نازک شده که تا صب نکشیده پاره میشد
دیگ دخترم از دور بهم نشون دادن و بردنش بخشnicu
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۳

ولی چند دقیقه بعد کاملا بی حس شد حتی اگه پاهامو قطع هم میکردن حس نداشتم در طول عمل از استرس زیاد سعی میکردم پاهامو تکون بدم ولی نمیشد این منو امیدوارتر میکرد ولی از ترسم کمتر نمیشد بالاخره دستمامو بستن و پرده گذاشتن یه خانم دیگ با بتادین داشت شکممو تمیز میکرد انقد ترسیده بودم میگفتم پاهام بی حس نشده حس دارم میفهمم پرستار میگفت عزیزم بی حس کردیم قطع نخاع که نکردیم هی میگفتم منو بیهوش کنین من طاقت ندارم میمیرم اونم قول داد که خواب اور تزریق کنه ولی نکرد در صورتی که دکتر بیهوشی برام تجویز‌کرده بود بهش گفتم من بترسم حالت تهوع میگیرم گفت بهت دارو‌ میزنم نترس بالاخره دکترم اومد و شروع کرد به انجام کار متاسفانه من از اول تا اخرش دچار حالت تهوع شدم و‌ زردآب بالا میاوردم انقد دچار وحشت شدم کبود شدم و نفسم بالا نمیومد که بهم دستگاه اکسیژن وصل کردن از ناحیه کتف دچار درد وحشتناک شدم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بمیرم چون مجبور بودم هی ماسک و بگیرن بالا بیارم دوباره ماسک و بزارن کتفم وحشتناک اذیتم میکرد فقط‌گریه میکردم و خواهش میکردم یکمی کتفمو ماساژ بدن برام زمانی که بچه رو در اوردن حس میکردم چیزی ته دلم خالی شد اولش صدای بچه نیومد که یهو صدای بلند گریه اومد اشکام پشت هم میریخت نمیدونستم برا خودم تو اون وضع گریه کنم یا برا بچم خوشحال باشم خانم پرستاری تمیزش کرد و‌ اوردش تماس پوست به پوست مثل ماه بود برام کلی بوسیدمش بالاخره کار بخیه ام تموم شد و داشت بچمو میبرد که گفتم لطفا بزار یکبار دیگه ببوسمش نمیدونم چرا حس میکردم
مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت دو
اینقدر یادمه سر و صدا کردم تا اومدن بالا سرم چک کردن معاینه کردن و دکتر پیج کردن یه موقع دیدم دکتر بدو میاد پرستار سریع میاد ماما میاد تو پنج دقیقه لباسمو عوض کردن سوند وصل کردن جا به جام کردن و بردن اتاق عمل به دکتر گفتم منو بیهوش کن من میترسم گفت خانوم ضربان قلب بچه بالاست ممکنه خفه بشه بیهوش نمیشه بردنم داخل اتاق و بی حسی از کمر زدن که البته دردش قابل تحمل بود تا اینجا ماجرا من هنوز درد زایمان یا انقباض نداشتم دراز کشوندن منو تیغ و که کشید فهمیدم داد زدم گفت خانوم چیه درد داره یا فقط حس می‌کنی گفتم نه درد داره اما این وسط اینقدر لرز بدنم زیاد بود که خط برش اول و حتی کج زدن بعدش دیدن نمیشه خیلی میلرزم بیهوش کردنم نمیدونم چقدر گذشته بود چشم باز کردم منتظر بودم پسرمو ببینم گفتن بردن بچه رو دارن بخیه میزنن باز خوابیدم تو ریکاوری بیدار شدم هی میگفتم پسرمو بیارین ببینم میگفتن تنفسش مشکل داره نمیشه از دور میدیم پتوشو اما نمیاوردنش جلو هی سرمو بلند میکردم صحبت میکردم پرستار اومد بهم گفت اینقدر سرتو بلند نکن تو یه سردردی بشی که حد ندارد میگفتم خب بزارین ببینم بچمو میگفتن نمیشه هیچی دیگه منو بردن بخش و بچه رو بردن ان آی سیو بعد عمل شیاف می‌زارن که تقریبا دردی نداری پاها تا پنج شیش ساعت حس نداره بعدم که حسش میاد باید از تخت بیای پایین و راه بری که بعد ماساژ رحمی که میدن سخت ترین کاره لعنتی ماساژ رحمی تا حس نداری خوبه بعد که حس بر میگرده نفس آدم بند میاد که به نظرم لازم میشه تحملش کرد چون چاره ای نداری
پسر منم ساعت 8و45دقیقه دنیا اومد که تا سه بعدازظهر نیاوردن ببینمش
این تجربه من از سزارین بود
مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_هشتم

سوال:دکتر گفت تا ۵ دقیقه دیگه تصمیمتو بگیر بعدش من دیگه هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم چون شرایطت حاده و چندروز پیش یکی مثل تو بوده و فوت شده. گفتم چند دقیقه پس بهم وقت بدین

با همسرم تماس گرفتم فقط اشک میریختم گفتم بهم ختم بارداری دادن چکار کنم گفت به خدا توکل کن بسپار به خودش، به مامانم گفتم چکار کنم گفت بسپار به خدا. به پرستار گفتم من آماده ام به محض اینکه رضایت دادم به عمل با ویلچر بردنم اتاق عمل حتی صبر نکردن مامانم همراهم تا در اتاق عمل بیاد حتی نذاشتن همسرم برسه گفتن ریسکه بیشتر از این صبر کرد.

بردنم تو اتاق عمل یه حس عجیب داشتم، انگار‌ بین زمین و آسمون بودم خیلی سریع منو واسه عمل آماده کردن شاید دو دقیقه طول نکشید که بی حسی زدن و گفتن سریع دراز بکش.
دکتر گفت دستم سبکه انشاالله خدا واست نگهش داره من دعا میخونم تو امین بگو فقط باید سریع شکمتو برش بدیم. تو همون لحظه که شکمم رو با بتادین ضدعفونی میکردن دکتر شروع کرد به دعا کردن. (قبلش پرسید بچه چیه و میخوای اسمش رو چی بذاری گفتم دختره و هانا)

خدایا هانا رو به پدر و مادرش ببخش و به ناز پدر و مادرش بزرگ کن.
آمین 😭😭
خدایا مامان بابای هانا با ذوق براش اتاق چیدن دلشونو شاد کن و هانا رو صحیح و سالم ببرن خونه.
آمین 😭😭

همون لحظه که شروع کرد عمل رو‌ افت فشار شدید گرفتم و تو هر دو دستم آمپول زدن... استرس داشت منو میکشت استفراغ تا تو گلوم اومد و رفت پایین... و من فقط منتظر صدای گریه ی دخترم بودم و بله صداش اومد 😭
مامان آیه مامان آیه ۸ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۲

اولين زايمان دكترم يه خانم ديگه اى بود و من دومى بودم بعد از انجام دادن كار اون خانم نوبت بمن رسيد و چند تا پرستار ازم خون گرفتن و سوند و وصل كردن كمى سوزش داشت ولی دردناک نبود تا بهش عادت کنم يكمى سخت بود من از خون فوبيا و دارم وباعث ميشه حالت تهوع بگیرم براى همين مجبور شدم رو تخت دراز بكشم و قدرت بلند شدن ازش نداشتم بعد از چک كردن پرستار و نوشتن اسم کاغذ وصل كردن دور دستم صدام زدن و با ويلچر منو بردن به سمت اتاق عمل همسرم منتظرم بود و ویلچر از پرستار گرفت خودش همراهیم‌کرد به بخشی رسیدیم که دیگه اجازه نمیدادن اقایون بیان پتو بچم و از همسرم گرفتم و خانم پرستاری ازم پرسید سیگار و مشروب و قلیون مصرف میکردی گفتم خیر و منو برد به بخش انتظار
تو بخش که نشسته بودم همه از پتو بچم تعریف میکردن و کلی باهام صحبت میکردن که حواسم پرت بشه ولی متاسفانه اشکام پشت هم میریخت و حس غریبانه داشتم اصلا دست خودم نبود همه میگفتن اشک شوق ولی فقط خودم میدونستم تو دلم چه آشوبیه
چون زمانی که وارد بخش شدم در اتاق زایمان متاسفانه باز بود و من چیزی که نباید میدیدم و دیدم
بالاخره منو بردن داخل اتاق و دکتر بیهوشی با همراهش اومد رو تخت نشستم و بهم گفت کمی خم شو و امپول و برام تزریق کرد شاید باورتون نشه ولی اصلا متوجه نشدم کی امپول تزریق شد انقد که دستش سبک بود و بی درد سریع منو دراز کشوندن و گفتن کم کم پاهات گرم میشه و بی حس بعد چند دقیقه حس گرما و بی حسی داشتم بهم گفتن پاهاتو بیار بالا میاوردم و
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۴ ماهگی
تو اتاق عمل یکم رو ویلچر موندم تا اومدن بردنم داخل یه اتاق بزرگتر بود حالت نیم دایره که پنج شش تا اتاق بود پورتال دورش توی هر کدوم یه عملی انجام میشد یه لحظه استرس شدید گرفتم ولی خودمو آروم
میکردم و همه تو اتاق عمل با مهربانی برخورد می‌کردند دکتر بیهوشی اومد و بهم گفتند خم شم به جلو شونه هامو هم شل کنم اصلا درد آمپول و نفهمیدم فقط سرما اون ماده که ضدعفونی کرد و فهمیدم گردنم خشک شده بود دکتر می‌گفت مایع نخاعی خیلی کم میاد بیرون مگه میشه اینجوری هی ازم میپرسیدن پاهات گرم نشد ولی خبری از گرم شدن پاهام نبود گفتن حالت گز گز و خواب رفتگی هم نداره من پاهام تو حالت عادی هم یکم حالت خواب رفتگی داره که گفتم آره داره سریع گفتم ارومیه دراز بکش سریع لباسمو کشیدن حالت پرده بالا جلو صورتم و پارچه انداختن روی شکمم و دوباره محل برش و ضدعفونی کردند به دکتر گفتم من همه چی و حس میکنم هنوز بی حس نشدم گفت تا بی حس نشی ما شروع نمی‌کنیم نترس چیزی نگذشته بود که تیغ و کشید روی پوستم برش و حس کردم و یکم درد و سوزش داشت دوباره گفتم نبر من درد دارم دوباره کشید که گفتم من درد دارم دکتر گفت پاتو تکون بده ببر بالا که بردم بالا گفت که بالاتر که کلا بردم بالا😂 بعدش سریع دوباره دکتر بیهوشی رو صدا کردند دکتر اومد از قسمت آنژیوکت یه آمپول بهم زد من برگشته بودم تو مانیتور نبض و فشارمو میدیم یهویی نمیرم 🤣🤣🤣🤣 که دکتر یه ماسک گذاشت جلو صورت ام گفت توش نفس بکش آخرین چیزی که از دکتر پرسیدم گفتم بهوشم میکنید که گفت آره دیگه وقتی تو اون ماسک نفس کشیدم چیزی نفهمیدم و به یه خواب عمیق رفتم🥹