#پارت ۳

ولی چند دقیقه بعد کاملا بی حس شد حتی اگه پاهامو قطع هم میکردن حس نداشتم در طول عمل از استرس زیاد سعی میکردم پاهامو تکون بدم ولی نمیشد این منو امیدوارتر میکرد ولی از ترسم کمتر نمیشد بالاخره دستمامو بستن و پرده گذاشتن یه خانم دیگ با بتادین داشت شکممو تمیز میکرد انقد ترسیده بودم میگفتم پاهام بی حس نشده حس دارم میفهمم پرستار میگفت عزیزم بی حس کردیم قطع نخاع که نکردیم هی میگفتم منو بیهوش کنین من طاقت ندارم میمیرم اونم قول داد که خواب اور تزریق کنه ولی نکرد در صورتی که دکتر بیهوشی برام تجویز‌کرده بود بهش گفتم من بترسم حالت تهوع میگیرم گفت بهت دارو‌ میزنم نترس بالاخره دکترم اومد و شروع کرد به انجام کار متاسفانه من از اول تا اخرش دچار حالت تهوع شدم و‌ زردآب بالا میاوردم انقد دچار وحشت شدم کبود شدم و نفسم بالا نمیومد که بهم دستگاه اکسیژن وصل کردن از ناحیه کتف دچار درد وحشتناک شدم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بمیرم چون مجبور بودم هی ماسک و بگیرن بالا بیارم دوباره ماسک و بزارن کتفم وحشتناک اذیتم میکرد فقط‌گریه میکردم و خواهش میکردم یکمی کتفمو ماساژ بدن برام زمانی که بچه رو در اوردن حس میکردم چیزی ته دلم خالی شد اولش صدای بچه نیومد که یهو صدای بلند گریه اومد اشکام پشت هم میریخت نمیدونستم برا خودم تو اون وضع گریه کنم یا برا بچم خوشحال باشم خانم پرستاری تمیزش کرد و‌ اوردش تماس پوست به پوست مثل ماه بود برام کلی بوسیدمش بالاخره کار بخیه ام تموم شد و داشت بچمو میبرد که گفتم لطفا بزار یکبار دیگه ببوسمش نمیدونم چرا حس میکردم

تصویر
۱ پاسخ

ای جانم عزیزم چقدر قشنگ تعریف کردی

سوال های مرتبط

مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۳ ماهگی
*پارت چهارم*


من درحالی که دنبال دکترم میگشتم یه دکتر مرد که دکتر بیهوشی بود اومد به پشتم بتادین بزنه که آمپول بی حسی بهم بزنه اونجا بیشتر از خود عملم استرس و ترس داشتم نمیدونستم چجوریه فقط میدونستم یه آمپول نازک بلنده 🥺

بعد دوتا دکتر زن کنارم بودن گفتم میشه دستتونو بگیرم اونا هم دادن و بعد گفتن شونه هاتو به جلو خم کن و خودتو شل کن..
منم همینکار کردم بعد یهو یه سوزش ریز تو کمرم حس کردم که سریع هم تموم شد...

بعد اون دوتا خانوم آروم منو به عقب خوابوندن و جلوم یه پرده نازک کشیدن منم منتظر بودم که بی حس بشم ولی هنوز حس داشتم..
میگفتم من بی حس نشدما...
و همچنان دنبال دکترم میگشتم..
آخر گفتم بگید دکترم بیاد، پس چرا دکترم نمیاد..!! 😆😒

گفتن پاهات آروم آروم داغ میشه، ولی فقط کف پام یکم حس میکردم داغیو..

یکم گذشت گفتم من هنوز بی حس نشدمااا زانو به بالام هنوز حس داره..
گفتن یه ربع ممکنه طول بکشه!!
بعد پاهامو باز کردن و سوند برام گذاشتن که هیچی نفهمیدم ولی جلو کلی مرد پاهام لخت باز بود!!🤣🤣🥴
یعنی مردممم از خجالت...

بعد یهو دکترمو بالا سرم دیدم اومد با ارامش و مهربونی، سلام احوال پرسی کرد..
منم بالاخره خیالم راحت شد که اومد..
ولی من همچنان یکم تو شکمم حس داشتم..
گفتم دکتر شکمم هنوز حس داره شروع نکنیااااا🤣
گفتن صبر کن دیگه شش ماهه بدنیا اومدی..
منم این حین هی سعی می‌کردم پاهامو بلند کنم ببینم واقعا بی حسم یا نه...

که دیگه دکتر شروع کرد به شکم و پاهام بتادین زدن و اونجا دیگه کامل یهو داغ و بی حس شدم...
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت ۲
خانم دکتر شهریور هم اومدن تو اتاق و باهام صحبت کردن و چقدر ارامش داشتن
پرستار واسم انژیوکت وصل کرد و بعد از حدود یک ربع دکتر بیهوشی اومد و ازم پرسید میخوای بیهوش بشی یا بی حس منم گفتم بی حس و پمپ درد هم قبلا گفته بودم میخوام ولی پشیمون شدم و اونجا گفتم نمیخوام
دکتر شهریور و یکی از پرستارها کمک کردن بشینم و دوتا دستامو از یک طرف دکتر شهریور و طرف دیگه یکی از پرستارها گرفت و دکتر بیهوشی گفت پاهات صاف باشه و شونه هات شل بگیر و سرت پایین باشه و هر کاری که انجام میداد توضیح میداد که من نترسم میگفت دارم کمرت میشورم بعد بتادین میزنم بعدش هم گفت الان میخوام امپول بزنم خودت نکشی خداروشکر اصلا درد نداشت در حد یه امپول کوچک بود که حس کردم بعدش هم سریع خوابوندنم و پرده هم جلوم کشیدن و اول سوند وصل کردن که هیچی حس نکردم و بی حس بودم
دکتر بیهوشی تا وقتی کامل بی حس نشدم نرفت و میپرسید دائم که حسم چطوره و اول مور مور شد پاهام و گرم شد حتی تا زمانی که شکمم دکتر داشت بتادین میزد و یخ میشد یه چیزایی حس میکردم که دکتر گفت طبیعیه و بعدش که کامل بی حس شد پاهام دکتر بیهوشی رفت
بعد که کامل بی حس شدم حالت تهوع و نفس تنگی گرفتم حتی با ماسک اکسیژن هم حس میکردم الان نفسم میگیره که ماسک برداشت پرستاره و گفت سرت کج بگیر استفراغ کن اشکال نداره بعد سریع یکی دوتا امپول زد تو انژیوکته بعد چند دقیقه خوب شدم ولی واقعا حس بدی بود داشتم خفه میشدم و گرمم شده بود حال غش داشتم
پرستار کنارم ایستاد دستم گرفت گفت من اینجام هیچی نمیشه و الان بهتر میشی دیگه حالم اوکی شد
موقع عمل هم حس میکردم رو شکمم دارن یه کارایی میکنن ولی درد حس نمیکردم
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۴ ماهگی
تجربه زایمان و بارداری من پارت پنچم

گفتم چجوری میفهمین من بی حس شدم 😂 شاید بی حس نباشم گفتن نه خیالت راحت ، همون موقع ماماهمراهمم رسید و دیگه خیالم راحت شد که یهو حس حالت تهوع گرفتم ، بهشون گفتم و یک چیزی برام تزریق کردن ، بعد فکر کنم میخواستن بچه رو بکشن بیرون که حس کردم شدیدا دارم نفس کم میارم و دارم خفه میشم ، چون من چربی شکمی داشتم باید خیلی فشار میدادن که بچه بیاد بیرون و برای همینم اونجوری شدم و گفتم دارم خفه میشم که برام ماسک اکسیژن گذاشتن و یهو صدای گریه شنیدم 🥹 قشنگترین صدای زندگیم بود و دیگه تمام دردا و استرسا رفت ، بعدشم بچمو گذاشتن روی لپم و داشت گریه میکرد تا گذاشتنش اروم شد و کلی باهاش صحبت کردم اخرای عملم بود که بهم گفتن میخوای یکم بخوابی داروی خواب اور بزنیم برات گفتم اره که تزریق کردن ولی خوابم نبرد و فقط گیج بودم و یک حس مورمور داشتم بعد جا به جام کردن و دو سه باری ماساژ رحمی دادن که همشو حس میکردم و واقعا درد شدیدی داشت طوری که واسه اخرین ماساژ التماس پرستار میکردم که ولم کنه 😮‍💨 موقع جا به جایی روی تختها هم خیلی دردم میگرفت ، بعد رفتم توی ریکاوری که ماماهمراهم اومد و بچمو گذاشت زیر سینم چندبار شیر داد بهش از سینه ام و کل تایمی که ریکاوری و اتاق عمل بودم ماماهمراهم کنارم بود ، و کلا خیلی خوب بود ماماهمراه سزارین ، به همتون پیشنهاد میکنم ، وقتیم داشتن میبردنم توی بخش تخت به اینور اونور میخورد و من از درد میمردم فقط
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت چهارم زایمان اول سزارین اختیاری🩵
من چون میدونستم دکتر الان میخواد منو ببره و استرس داشتم با اینکه کامل بی حس شده بودم چیزی از درد نمیفهمیدم فقط حرکاتشو میفهمیدم وگرنه درد نداشتم هی حس میکردم نفسم قطع میشه الان اونجا یه خانمه بود گریه میکردم میگفتم من نفسم درنمیاد میگفت نوار قلبت که از من بهتره فشارتم خوبه دیگه چون اونجا فشار سنج و نوار قلب خودش اتوماتیک فشارمو میگرفت و نوار قلبمم نشون میداد خوب بود اما نمیدونم چرا نفسم درنمیومد هی گریه میکردم و اون خانمه اومد دهنم اکسیژن گذاشت هی میگفتم بردار و بزار اونم برمیداشت میزاشت
و از یه طرفیم میگفتم تورو خدا مسکن بزنید و همش اصرار میکردم و میپرسیدم چیشد زدین اوناهم‌ میگفتن اره باو زدیم
کمرمم که بخاطر امپول خیلی درد میکرد و مدام من اتاق عملو گریه کردم و میگفتن چرا گریه میکنی اخه میگفتم کمرم درد میکنه دستیارای دکتر هم میگفت بخاطر تخته میری بخش خوب‌ میشی یکم تختو اورد پایین و گفت بهتر شدی؟ اما برا من یه ذره فرق کرد همچنان نفسم درنمیومد و‌ کمرم درد میکرد اما پاهام و برش هیچی نمیفهمیدم فقط حرکات دکترو از پشت پرده حس میکردم اما بدون درد که اونم ده دقیقه نشده بود دیدم شکمم فشار میدن و بچه دراومد و صدای گریش اومد اما بهم نشون ندادن قبلشم گفتم جفتم نشون بدید موقع دراوردن بچه اونم نشون ندادن فک کنم بخاطر اینکه خیلی بیقراری میکردم ترسیدن نشون ندادن اما بعد چند دقیقه بچه رو بردن
من بعد اینکه صدای بچه رو شنیدم یه ذره اروم شدم نمیدونم چرا چشام خود ب خود بسته میشد و هی حس میکردم خابم میاد دکترمم از اونور میگفت چیشد اون خوابید؟ و ازم پرسید اسم بچتو چی میخوای بزاری من بهش اسمشو گفتم که میخام نیلای بزارم ...
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان اِما مامان اِما ۲ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۲ روز وقت دارم تجربه زایمانمو بنویسم .
۱۷ ام فروردین ساعت ۶ صبح رفتم بیمارستان تا پرونده سازی کردن و دکتر اومد شد ۱۰ ونیم ، ساعت ده و نیم منو بردن اتاق عمل از آمپول بی حسی و سوند خیلی میترسیدم چون اینجا خیلی ازشون بد گفته بودن همه با سرعت شروع کردن کارامو انجام دادن خیلی عجله ای تند تند همه کارارو میکردن وقتی شروع کرد آمپول بی حسی رو بزنه تو کمرم یهو از ترس تمام بدنم شروع کرد لرزیدن که یکی از همون بچه های اتاق عمل اومد دستمو گرفت و هی باهام حرف زد که چیزی نیس و آروم باش ، برخلاف تصورم اصلا آمپولش درد نداشت
و بدنم شروع کرد گز گز کردن و حس میکردم دارم بی حس میشم بدنم گرم گرم شد تو همین حین سوند هم برام وصل کردن که اونم اصلا حس نکردم چون دیگه بی حس شده بودم تقریبا ، دکترم اومد داخل و سریع یه پرده کشیدن جلوم اما نازک بود و میدیدم چیکار میکنن فقط تنها مشکلی که داشتم هی حالت تهوع میگرفتم و نفسم میگرفت یجایی حس کردم دارم بالا میارم گفتم من دارم بالا میارم سریع سرمو چرخوندن گفت تو یقه خودت بالا بیار اشکال نداره ، منم یکم اونم آب بالا آوردم و اکسیژن برام گذاشتن ، یهو دیدم دکتر بچه رو کشید بیرون همش استرس داشتم میگفتم بچم سالم باشه ، صدای گریشم شنیدم ، بعد از چند دقیقه اومدن گذاشتنش روی صورتم 😍 دیدم یه دختر ناز و مامانی که هیچ شباهتی به خودم نداشت و کلا کپی برابر اصل باباش بود 😍😂 همه اینایی که گفتم یه ربعم نشد از لحظه اول که وارد شدم تا لحظه ای که صدای بچه رو شنیدم یه ربعم نشد، از توی اتاق عمل زنگ زده بودن و صدای بچه رو برای باباش هم گذاشته بودن .ادامه
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۲

اولين زايمان دكترم يه خانم ديگه اى بود و من دومى بودم بعد از انجام دادن كار اون خانم نوبت بمن رسيد و چند تا پرستار ازم خون گرفتن و سوند و وصل كردن كمى سوزش داشت ولی دردناک نبود تا بهش عادت کنم يكمى سخت بود من از خون فوبيا و دارم وباعث ميشه حالت تهوع بگیرم براى همين مجبور شدم رو تخت دراز بكشم و قدرت بلند شدن ازش نداشتم بعد از چک كردن پرستار و نوشتن اسم کاغذ وصل كردن دور دستم صدام زدن و با ويلچر منو بردن به سمت اتاق عمل همسرم منتظرم بود و ویلچر از پرستار گرفت خودش همراهیم‌کرد به بخشی رسیدیم که دیگه اجازه نمیدادن اقایون بیان پتو بچم و از همسرم گرفتم و خانم پرستاری ازم پرسید سیگار و مشروب و قلیون مصرف میکردی گفتم خیر و منو برد به بخش انتظار
تو بخش که نشسته بودم همه از پتو بچم تعریف میکردن و کلی باهام صحبت میکردن که حواسم پرت بشه ولی متاسفانه اشکام پشت هم میریخت و حس غریبانه داشتم اصلا دست خودم نبود همه میگفتن اشک شوق ولی فقط خودم میدونستم تو دلم چه آشوبیه
چون زمانی که وارد بخش شدم در اتاق زایمان متاسفانه باز بود و من چیزی که نباید میدیدم و دیدم
بالاخره منو بردن داخل اتاق و دکتر بیهوشی با همراهش اومد رو تخت نشستم و بهم گفت کمی خم شو و امپول و برام تزریق کرد شاید باورتون نشه ولی اصلا متوجه نشدم کی امپول تزریق شد انقد که دستش سبک بود و بی درد سریع منو دراز کشوندن و گفتن کم کم پاهات گرم میشه و بی حس بعد چند دقیقه حس گرما و بی حسی داشتم بهم گفتن پاهاتو بیار بالا میاوردم و
مامان رایان مامان رایان ۱۲ ماهگی