۲ پاسخ

چرا سه بار زد حالی‌شون نبوده

احتمالا بیمارستان آموزشی رفتی همه دانشجو بودن. یعنی چی سه بار آمپول رو درآورد! اون یارو هم الکی گفته معاینه میکنم اگه باز باشی زودتر بفرستم عمل! اون یه دانشجو بوده و برا تجربه خودش خواسته معاینه کنه!

سوال های مرتبط

مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۷ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان ویهان مامان ویهان ۲ ماهگی
قلب رو چک میکرد که دیگه دیدن نمیزنه دکتر گفت سریع ببرید اتاق عمل خودش تخت منو کشید و بردنم اتاق عمل تو این حین داشتن تند تند شکممو ضربه میزدن بعد سریع دکتر بیحسی به من بی حسی تزریق کرد و سزارینم کردن و بچه رو که در اوردن صدای دکتر رو شنیدم گفت بزنش بزنش زود یاش
دیگه هیچی نشنیدم و از حال رفتم انقدر که فشار روم بود تا چند ساعت فکر میکردم خواب دیدم و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کم کم اثر بی حسی رفت یادم افتاد اتفاق ها رو تایم فول شدنم تا اتاق عمل و در اوردن بچه از ساعت حدود ۳ تا ۴ طول کشید
طبیعی با اینکه خیلی درد داشتم ولی همه چی رو میدیدم و میشندیدم حتی وقتی فول شدم دکتر دستش داخل بود که بچه رو بکشه بیرون من اصلا اون درد رو حس نمیکردم و فقط شکمم بحاطر انقباض درد میکرد
اما سزارین بی حسی که میره تازه درد شروع میشه
بنظر من طبیعی خیلی بهتره
ضمنا من پرسیدم که چرا طبیعی بچه به دنیا نیامد؟ گفتن بند ناف پیچیده شده دور گردنش و اون باعث گیر کردنش تو کانال زایمان شده و قلبش ضعیف شده اونجا
الان بچه تو nicuبستریه 😭 منم امروز عصر مرخص کردن
مامان مهوای قشنگم 🥰 مامان مهوای قشنگم 🥰 ۱۱ ماهگی
*تجربه زایمان پارت دو*
لباسای اتاق عمل رو دادن بهم پوشیدن و یه پرستار اومد سوند وصل کرد اصلا اونطوری که فکر میکردم درد نداشت فقط یه سوزش ریز بود و بعدش بار اول که میخواستم ادرار کنم احساس میکردم میریزه و حس خوبی نداشتم اما چند دقیقه بعدش کلا فراموشم شد
من تصورم از اتاق عمل رفتنم این بود که بیرون با خانوادم خداحافظی کنم ولی بعد لباس عوض کردنم مستقیم منو بردن اتاق عمل و اینم شوک بعدی بود برام 🥲
کادر اتاق عمل واقعا خوب بودن از دکتر بیهوشی گرفته تا دکتر خودم و پرستارا سعی میکردن با صحبت کردن باهام استرسمو کم کنن.
ازم خواستن بشینم و بعدم آمپول نخاع رو زدن اصلا دردش حس نمیشد و واقعا در حد یه آمپول عضلانی کمتر بود .
بعدم دراز کشیدم پرده رو جلوی روم زدن و شروع کردن فقط دستشون رو روی شکمم احساس میکردم انگار داشتن لمس میکردن چند دقیقه بعدش صدای گریه دخترم رو شنیدم اونا ذوق میکردن که چقدر نازه و من داشت دلم میرفت که ببینمش
تو همین حین بخاطر استرسی که داشتن تهوع گرفتم و همون موقع که داشت بخیه میزد من عوق زدم و بالا آوردم و این خیلی اذیتم کرد 🥺
سریع برام آمپول تهوع زدن و عمل رو ادامه دادن بعدش یهو یه لرز شدید گرفتم و بخاطر داروها خواب رفتم.
ربع یا نیم ساعتی خوابیدم بیدار که شدم تو ریکاوری بودم سه بار ماساژ رحمی دادن که دردناک بود واقعا ولی قابل تحمل بود و بعدشم بردن بخش
مامان هیرا مامان هیرا ۳ ماهگی
پارت(۳)و آخر

ساعت ۹ شب من رو بردن اتاق عمل کلی استرس داشتم و ترس برام بی حسی رو زدن و واقعا اینم اصلا درد نداشت به اندازه نیش پشه بود واقعا درد نداشت بعد اینکه بی حس شدم و دراز کشیدم حالت تهوع بهم دست داد و انگار روی قفسه سینم یه چیزی سنگینی میکرد برام امپول ضد تهوع زدن داخل سرم اوکی شدم و با اومدن بچه نفس تنگیمم اوکی شد کلی اون لحظه ذوق دیدنش رو داشتم و پرسنل داخل اتاق عمل واقعا هی هر دفعه ازم سوال میکردن خوبی اوکیی و کلی شوخی میکردن که استرس نداشته باشم وقتی رفتم ریکاوری لرز کردم و برام بخاری گذاشتن یک ربع بیشتر ریکاوری نبودم و بردنم اتاق و بچه رو اوردن ولی بخاطر دفع پروتئین که داشتم از ۹ شب که عمل کردم تا ۸ صبح نمیتونستم آب هم بخورم و خیلی تشنه بودم این یکم اذیتم کرد
من پمپ درد نداشتم و حتی یه بار بیشتر برام شیاف نزاشتن اونم من نگفتم بزارن خودشون گذاشتن چون اصلا درد نداشتم موقع راه رفتن اول یکم اذیت شدم بعدش اوکی شدم سعی کنید دولا دولا راه نرید که چسبندگی نگیرید و فقط دو روز اول کمکم میکردن و دستم رو میگرفتن بشینم که بچه شیر بدم بعدش اوکی شدم خودم یواش یواش میشتم و تا ده روز فقط سر بخیه ام میسوخت و چون هر روز حمام میکردم روزا خوب بودم شبا یکم میسوخت و بعد ده روز که بخیه رو کشیدم خیلی خوب شدم حتی اون روز هم سوار موتور شدم و اصلا بعدش درد نداشتم و ندارمم هنوزم لکه بینی هم تا ۱۵ روز اول داشتم



سوالی چیزی داشتید بپرسید جواب میدم حتما❤️

#زایمان #فرزندپروری #کولیک #رفلاکس
مامان دیار مامان دیار ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم
قبل انتقال به اتاق عمل داخل یک سالن نگهم داشتن و ازم راجع به اینکه پمپ درد میخوام یا نه و اینکه پروسه عمل چطوریه توضیح دادن
من پمپ درد گرفتم و راضی بودم از انتخابم با وجود اینکه یکم حساسیت نشون داد بدنم و حالت تهوع گرفتم
بعد از اینکه منتقل شدم به اتاق عمل دکترم باهام صحبت کرد و دلگرمی بهم داد و هم دکترم هم پرسنل اتاق عمل خیلی دلسوز بودن
امپول بی حسی رو برام زد که واقعا درد چندانی نداشت و آسون گذشت
بعد سریع دراز کشیدم و رفته رفته پاهام سنگین شدن
دستیار دکتر بهم اطمینان داد که تا کامل سر نشدم شروع نمیکنن
من اول عمل دچار حالت تهوع شدم و هی آوردم بالا
حسن عمل هم اصلا چیزی متوجه نشدم چون یه دفعه صدای پسرمو شنیدم
من انتظار داشتم موقع برش یا بخیه چیزی رو احساس کنم اما اصلا متوجه نشدم
بعدش پسرمو گذاشت کنار صورتم و من در همین حین باهاش حرف میزدم
بعد عمل منتقل شدم به ریکاوری که یکم گیج و منگ بودم
لرز گرفتم یکم که برام دارو زد به خاطرش و بعد دوباره دچار حالت تهوع شدم
توی ریکاوری ماساژ رحمی دادن که درد نداشتم و بعد پسرمو آورد و سینه گذاشت تو دهنش که شیر بخوره 🥹
تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری بودم که بیشترش به گیجی و منگی گذشت
در آخر پسرمو گذاشتن رو سینم و منتقل شدم به بخش
بعد عمل دردی شبیه درد پریودی داشتم
من خودم پریود های پر دردی دارم برای همین قابل تحمل بود برام
بیشترش هم مدیون پمپ درد و شیاف و مسکن هایی که برام میزدن بودم
اما در کل درد چندانی نداشتم
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان رایان مامان رایان ۱۳ ماهگی
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۹ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان آرنیک مامان آرنیک ۸ ماهگی
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۴ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان جوجه کوچولو🩵🐣 مامان جوجه کوچولو🩵🐣 ۳ ماهگی
پارت سه

شاید از اونموقع که دکتر اومد و گفتن عجب بچه ای دو دقیقه هم نکشید صدای بچه اومد منم انگار خیالم راحت شد یکم گریه کردم دکتر نازمو کشید دیگه حالم بد شد اینجا نفس تنگی گرفتم سریع اکسیژن وصل کردن و داروی خواب آور زدن دیگه نفهمیدم تا بچه رو آوردن رو صورتم بیدارم کردن
و بعدش بردنم ریکاوری که اونجا ماساژ شکمی دادن متوجه نشدم دردشو بچمو آوردن شیرش دادن منم بی حسی داشت کم کم در می‌رفت یک پسری اونجا بود ععی میومد می‌گفت خوبی پسرت داره بازی می‌کنه اونجا پیش ماست و دلداری می‌داد می‌رفت 😂ولی خیلی تو ریکاوری نگهم داشتن چون میخواستم برم اتاق خصوصی دقیقا تایم نهارشون و تعویض شیفت بود سهل انگاری میکردن پسره هم هعی زنگ میزن می‌گفت مریض بی حسیش در رفته الان درد هاش شروع میشه سریع اتاقشو تحویل بدین بره برا استراحت ولی بازم طول کشید دیگه یکبار دیگه جلو در اتاق ریکاوری ماساژ رحمی دادن چون بی حسی در رفته بود خیلی درد داشت یک جیغی زدم دکتر و اون پسره کلی معذرت خواستن که اینجوری شده و بردنم اتاق
پمپ درد اینا نداشتم با شیاف درد هامو کنترل کردم خوب بود
از ساعت۲ونیم تا ۹شب هیچی نخوردم بعدش بلند شدم چند تا قهوه و نسکافه و چایی نبات خوردم کم کم راه رفتم اونقدر ها وحشتناک نبود چون پمپ درد نداشتم پرستار اومد یک آمپول مسکن زد بهم گفت برو حالشو ببر تا راحت تر بتونی بلند شی راه بری😂🤦🏻‍♀️
تو اون فاصله هم چند بار خدمه آمدن شیاف زدن و نوار اینارو عوض کردن خودشون
فقط تهش یک خاطره بد برام موند
دکتر که اومد ویزیت چون سر اورژانسی شده بودم تازه دیدمش و باهاش صحبت کردم متوجه شدم بچم مدفوع کرده بود و کمی هم خورده بوده