قلب رو چک میکرد که دیگه دیدن نمیزنه دکتر گفت سریع ببرید اتاق عمل خودش تخت منو کشید و بردنم اتاق عمل تو این حین داشتن تند تند شکممو ضربه میزدن بعد سریع دکتر بیحسی به من بی حسی تزریق کرد و سزارینم کردن و بچه رو که در اوردن صدای دکتر رو شنیدم گفت بزنش بزنش زود یاش
دیگه هیچی نشنیدم و از حال رفتم انقدر که فشار روم بود تا چند ساعت فکر میکردم خواب دیدم و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کم کم اثر بی حسی رفت یادم افتاد اتفاق ها رو تایم فول شدنم تا اتاق عمل و در اوردن بچه از ساعت حدود ۳ تا ۴ طول کشید
طبیعی با اینکه خیلی درد داشتم ولی همه چی رو میدیدم و میشندیدم حتی وقتی فول شدم دکتر دستش داخل بود که بچه رو بکشه بیرون من اصلا اون درد رو حس نمیکردم و فقط شکمم بحاطر انقباض درد میکرد
اما سزارین بی حسی که میره تازه درد شروع میشه
بنظر من طبیعی خیلی بهتره
ضمنا من پرسیدم که چرا طبیعی بچه به دنیا نیامد؟ گفتن بند ناف پیچیده شده دور گردنش و اون باعث گیر کردنش تو کانال زایمان شده و قلبش ضعیف شده اونجا
الان بچه تو nicuبستریه 😭 منم امروز عصر مرخص کردن

۷ پاسخ

مبارک باشه عزیزم ولی اگر از همون اول می‌رفتی سزارین این مشکلات پیش نمیومد
تعصبی روی زایمان خاصی ندارما ولی تو کشور ما حداقل زایمان سزارین بهتر از طبیعی هست

ایشالا زودی خوب شه گلم
بازم خداروشکر زبونم لال اتفاقی برا بچه نیوفتاد
منم بخاطر این اتفاقات از طبیعی وحشت دارم

ممنونم از دعاهای خیرتون
انشالله خدا کمکتون کنه راحت ترین زایمان رو تجربه کنید و بچه تون صحیح و سالم بغل بگیرید

بیچاره خانمها چه سختی هایی تحمل میکنن.....الهی همه ی دردایی که کشیدی خدا برات جبران کنه

انشالله نینی به سلامتی مرخص شه

عزیزم شما واقعا باعث افتخاری چون هر دو درد رو تحمل کردی ، خدارو شکر الحمدلله که هر دوتاتون سلامتید ان شاءالله ب زودی نی نی نازت میاد تو بغلت 🩵🥹🦋💛💙🌼💚🎈🌱💓

چقدر با استرس خوندم میترسیدم اخرشو بگی . انشاالله بزودی کوچولو هم مرخص میشه خوش قدم و سلامت باشه انشاالله

سوال های مرتبط

مامان کنجد مامان کنجد ۱۵ ماهگی
# تجربه زایمان سزارین
من خیلی خیلی ترس داشتم
ولی خب به دکترم اعتماد کردم
توی سزارین دکتر خیییلی مهمه
درد هایی که طبیعی قراره بکشید و خورد خورد پاس میکنید و این برای من بهتر بود
با پمپ درد و شیاف درد ها قابل کنترله اصلا نگران نباشید
سوند و برای من بعد بیحسی وصل کردن ( دکترم اجازه نمیداد وقتی بی حس نیستی سوند وصل کنن بهت )
فشار شکمی تو بی حسی ها بود
تنها چیزی که هنوووز دردش یادمه اولین راه رفتنه
خیلی دردناک بود ولی برای نیم ساعت کلا کم کم بهتر میشید
من ۲۴ ساعت بعد عمل مرخص شدم
۴ ساعت بعد عمل گفتن پاشم راه برم که خیلی زود بود
۴ ساعت ناشتا نگهم داشتن که اینش خوب بود من گشنم بود🤣
اتاق عمل :
هیچ دردی حس نمیکنید سوزن بی حسی اندازه امپول ساده درد داره
من داروی بی حسی تو اتاق عمل خیلی برام عوارض داشت حالم بد شده بود ولی تکنسین بیهوشی مدام بهم دارو میزد باهام حرف میزد و خیلی خوب بود اوکی میشدم
وقتی بچه رو از شکم میکشن بیرون احساس فشار میکنید که اصلا درد نداره ولی به شددددت دل تنگی داره انگار همه ی بدن غصه ی نبود بچه رو میگیره
بچه رو میذارن رو سینه خیییلی حس قشنگیه
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۴ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان اهورا مامان اهورا ۱ ماهگی
بعد از ساعت ۸ که قرص رو خوردم هیچ دردی نداشتم تا ساعت ده ماما گفت پاشم یک ربع راه برم تا برام امپول فشار رو تو سرم بزنه اخه دکترم تا چهار بیشتر بیمارستان نبود و میخواستم تا اون موقع زایمان کنم بعد یک ربع دراز کشیدم سرم زدن کم کم درد پریودی داشتم تا اینکه چهار سانت شدم برام اپیدورال زدن بی حسی و گفت موقع زایمان هم یک دارو دیگه تزریق میکنه که گیج بشم و کمتر درد بکشم از وقتی بی حسی زدن خیلی خوب بود دیگه خیلی کم درد هارو حس میکردم تا اینکه ساعت ۳ و ۳۰ دهانه رحمم فول شد و بردنم اتاق زایمان و دکترم اومد اینجاش بد بود خیلی دردم شدید بود که درخواست کردم اون دارو دیگه رو برام اومدن زدن و دردم بهتر شد بعدم که پسرم دنیا اومد بی حسی دوباره زدن اپیدورال رو دوز جدید چون دکترم عمل دیگه قرار بود برام انجام بده و من دیگه کلا بین خواب و بیداری بودم و اصلا از بخیه خوردن هیچی نمیفهمیدم فقط شب خیلی بد بود از ساعت هشت شب من درد شدید داشتم که دوبار شیاف گذاشتم و اصلا هیچ مدلی نمیتونستم دراز بکشم از درد به خاطر عملم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۳ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان پناه مامان پناه روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از زایمان طبیعی (۵)
یکدفعه گفت اتاق عمل رو زود آماده کنید آماده اش کنید برای عمل
در عرض دو سه دقیقه سرم و ازم جدا کردن و بهم سوند وصل کردن و منو گذاشتم رو تخت اتاق عمل و من آنقدر همه چی سریع اتفاق افتاد که فقط هاج و واج نگاهشون میکردم و میگفتم بچه ام خوبه ؟ و جوابی نمیشنیدم
تا برسیم اتاق عمل مردم و زنده شدم
دوباره دکتر بیهوشی بهم بی حسی زد و چند دقیقه بعد با صدای گریه پناه منم گریه کردم و خداروشکر کردم
نتیجه اینکه اگه مثل من به نیت اپیدورال دارید میرید طبیعی بدونید احتمال داره اصلا بهتون اپیدورال نزنن و یا اینکه مثل من در نهایت سزارین بشید
از ۱۰ نفری که اومده بودن اون روز برای طبیعی فقط ۲ نفر واقعا طبیعی زایمان کردن بقیه مثل من سزارین شدن
تجربه ام از بیمارستانم این بود که واقعا راضی بودم یکی از ماماهاش یه ذره بی اعصاب بود ولی هم دکتر شیفتش دکتر الهام نیکخواه و هم بقیه پرسنل بیمارستان و هم رسیدگی خیلی خوب بود و برای طبیعی یه اتاق مخصوص برای درد و زایمان بهم داده بودن
مامان حامی مامان حامی ۸ ماهگی
پارت ۳ زلیمان
خلاصه دوتا دانشجو نابلد اومدن سوند بزارن منم از درد نمیتونستم دراز بکشم ایناهم هی میکردن تو در میاوردن تا اینکه سرشون داد زدم و نزاشتم ادامه بدن تا یه ماما اوند انجام داد سوند درد زیادی نداره ولی چون من خیلی درد داشتم برام عذاب اور بود...خلاصه گذاشتنم رو تخت و صدای داد من بود که کل بیمارستان و گرفته بود ماما ها بهم میگفتن خدا رحمش کنه رحمش داره میترکه...و بردنم اتاق عمل رو تخت عمل نشستم خم شدم که امپول بی حسی بزنه تا خم شدم کیسه ابم ترکید و خون اب بود که همینجور میرفت منم لرز کردم فشارمو گرفتن ۱۷ بود امپول بی حسی اصلا اصلا درد نداشت هیچی متوجه نشدم دراز کشیدم پاهام یخ کردن ولی هنوز هم تکون میدادمشون هم حس میکردم بتادین زدن و پرده رو کشیدن من میگفتم خانم من حس دارم هنوزا گف صبر میکنم یهو یکی از پرسنل اتاق عمل گف دکتر بچه داره از دست میره که تیغو کشید... همه ی دردشو فهمیدم جیغم رفت هوا درد وحشتناکی بود که دکتر گفت مخدر بزنین تا زدن من دیگه خوابم برد بیدار شدم داشتن ماساژ رحمی میدادن تو اتاق عمل و من گفتم بچم کجاست گفتن توی کانال زایمان گیر کرده بوده و اصلا تنفسش خوب نیست دیگه بردیمش دستگاه و تو ی ریکاوری هم شکممو ماساژ داد با اینکه بی حس بود پاهام خیلی دردم گرفت و بردنم بخش تا شب هی شیاف و مسکن زدن که دردام قابل تحمل بود تا امروز ساعت ۱۰ که گفتن راه برو خیلی سخت بود ولی به خاطر بچم بلند شدم و راه رفتم و رفتم شیر دوشیدم فقط ۲ سیسی شد کل شیرم بردم برا بچم دیدمش ولی هنوز حس نمیکنم که مال منه ....خلاصه اگه برمیگشتم عقب فقط فقط سزارین رو انتخاب میکذدم چون دردای بعدش با مسکن قابل تحمله ولی زایمان طبیعی خیلی سخته خیلی....
مامان آرکان💙 مامان آرکان💙 ۷ ماهگی
تجربه سزارینم روبگم
12 آذر بود که ساعت 6و30دقیقه راهی بیمارستان شدیم و ساعت 7 رسیدیم بیمارستان و کارای بستریم رو کردن و گفت دکتر گفت ساعت 8و15 دقیقه مریض رو بیارین اتاق عمل و منی که خیلی استرس داشتم رفتم دراز کشیدم سوند رو وصل کردن چه دردی هم داشت لامصب 🥲
بعد ک وصل کردم منو بردن اتاق عمل و نشوندنم رو تخت و گفتن نترس بعد این که دکتر بیهوشی اومد یکم ترسیدم و پرستارا از هردو طرف منو گرفته بودن ک نترس چیزی نمیفهمی بعد این که امپول رو زد یکم درد داشت قابل تحمل بود بعد اون گفتن خانم زودی دراز بکش و من دراز کشیدم و بدنم کم کم بی حس شدم و تو. دلم آشوب بود و با خودم میگفتم الان شکمم رو برش میزنن و چطور میتوتم دردارو تحمل کنم🥲بعد اینکه یه فشار محکم به شکمم دادن تا بچه رو بیارن بیرون خیلی دردم گرفت و یهو صدای بچم تو اتاق پیچید🥹و اون گریه میکرد منم همزمان با اون اشک میریختم و دکتر اورد نشونم داد گفت اینم گل پسرت 🥹بعد اینکه خشکش کردن اوردن نشوندن رو صورتم با اون دستای کوچولوش دماغم رو گرفته و آروم شد ولی اشک شوق دوباره مادر شدن امانم نمیداد🥲همه اون دردا و استرس ها از یادم رفت و بچه رو بردن تا لباساشو تنش کنن و منم بعد ده دقیقه بردن ریکاوری و بعد چند لحظه بچه رو اوردن و گفتن گشنشه و سینمو دادن ک بخوره وای که چقدر درد داشت 🥲
بعد یه ساعت منو بردن بخش و کم کم دردهام شروع شد خیلی بد بود الا اون اولش ک از، تخت میای پایین نفس آدم میگیره 🥺من تا 8 روزگی خیلی درد داشتم ولی می ارزید به داشتن همچین گل پسری فداش بشم من🥹🫀🧿خلاصه که سزارین خیلی سخته تا طبیعی
امیدوارم همتون نی نی هاتونو بسلامتی بگیرین بغلتون🥰👶🏻
مامان رادمهر 💙 مامان رادمهر 💙 ۴ ماهگی
امروز بالاخره میخام منم تجربه زایمانم رو بگم🥹🥹🥹
من دو روز انقباض و درد شدید داشتم دوبار رفتم زایشگاه گفتن ۳سانتی برو هر وقت نزدیک زایمانت بود بیا دو روز تمام تو خونه درد کشیدم پیاده روی کردم دوش اب گرم گرفتم اسکات زدم اما فایده ای نداشت تا اینکه غروب نوزدهم کیسه ابم پاره شد رفتیم بیمارستان معاینه ام کرد ۴سانت بودم بستری شدم بردنم تو یه اتاق کلی ادم ریخت اونجا هر کدومشون ۱۰بار معاینه ام کردن دیگه نزدیک ۵سانت شدم گفتم برام بی حسی زدن با بی حسی تا ۱۰سانت اصلا درد زیاد نکشیدم وقتی ۱۰سانت شدم اومدن دوباره معاینه ام کردن گفتن لگنم خیلی تنگه و اصلا بچه طبیعی نمیاد سریع اتاق عمل اماده کردن بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل که دراز کشیدم دوبارع معاینه شدم دکتر گفت سر بچه پیداست نمیتونن سزارینم کننن همونجا منو مجبور کردن زور بزنم منم خیلی همکاری کردم باهاشون حتی برش هم زدن منو اما نتونستن بچه رو بیرون بیارن موها بچه حتی پیدا بود گیر کرده بود ضربان قلبش افت کرد منم بی حال شدم دیگه سریع بیهوشم کردن و سزارین شدم ساعت ۲۳:45دقیقه پسرم به دنیا اومد و رفت دستگاه منم بعد سزارین تازه هزار تا درد و مرض افتاد به جونم عفونت کردم تب داشتم نفس تنگی داشتم سرفه میزدم از دو جا هم بخیه خورده بودم یعنی قشنگ مرگو جلو چشمام دیدم منو پسرم یک هفته بستری بودیم بیمارستان
مامان مرسانا🩷 مامان مرسانا🩷 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
ساعت ۳شب شد شدم چهار سانت درخواست اپیدورال کردم چون کمر درد داشتم دکترم گفت صلاح نمی‌بینم اپیدورال بگیری حالا من نفهمیدم خودمم ربط داره یا نه ولی گاز بی حسی بهم دادن خیلی خوب بود ولی یکم طول کشید تا بیارن
من ساعت سه بی حسی خواستم تا دکتر از اتاق عمل بیاد بالا سرم که تجویز کنه دو ساعت طول کشید ساعت پنج بی حسی رو دادن بهم
با دهانه رحم پنج سانت وقتی تنفس کردم بی حسی رو انکار آدم میخابه درد رو متوجه می‌شدم ولی دیگه شدت نداشت مثل تحمل درد پریود بود برام و خواب آلودگی .
یهو چشامو وا کردم دیدم ساعت ۷و نیم صبح شده بی حسی جدا کردن ازم سرم وصل کردن تا به خودم بیام گفتن فول شدی ده سانتی من همینجوری تعجب مونده بودم تو دو ساعت چقدر زود فول شدم .دیگه فقط زور میدادم دردم که می‌گرفت زور میدادم بعدش تنفس دوباره زور فقط اخراش چون شب قبل چیزی نخورده بودم خیلی حالم بد شد پاهام می‌لرزید از ضعف .
ساعت ۸:۲۵دقیقه‌ بلاخره با کلی زور زدن بچه رو گذاشتن رو شکمم
کل دردام‌ رفت به کل من فکر میکردم به دنیا که بیاد از حال میرم برعکس انگار کلی انرژی گرفته بودم حتی عجله داشتم وقتی دکتر داشت بخیه میزد من کل هواسم به بچم بود انگار نه انگار زایمان کرده بودم اصلا مهم نبود برام منی که انق ترس از زایمان داشتم
بعدش برش داشتن بردن ریه هاشو شست و شو دادن چون مدفوع کرده بود
نظر شخصی من دکتر های بیمارستانی که زایمان میکنید توی زایمان طبیعی خیلی مهمه من شاید اگه بیمارستان دیگه زایمان میکردم آنقدر راحت نبود
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۱ ماهگی
بعدم رفتم بخش و گان پوشیدم و با همسرم و مادرا خداحافظی کردم رفتم اتاق عمل
ساعت حدود هشت و ربع بود که رفتم داخل اتاق عمل خانم دکتر مهربونم هم بودن کلی خوش و بش کردن بعدم پروسه بی حسی انجام شد و ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه دخترم به دنیا اومد که همسرم رو پیج کردن اومد بالا ناف رو برید و نی نی رو دید بعدم خون بند ناف رو گرفت و برد داد به نماینده رویان
بعد منو بردن ریکاوری تا اینجا همه چی تو بی درد ترین حالت ممکنه بود ولی تو ریکاوری که بی حسی رفت و ماساژ رحم دادن رفتم اون دنیا و اومدم از درد🥲🥲 بعد رفتیم بخش من اتاق خصوصی میخواستم که پر بود ولی از شانسم اتاقم دو تخته بود که اون شب کسی بستری نشد .
از،ساعت حدود ده تا سه دو سه بار باز اومدن ماساژ رحم که من هربار وفات پیدا میکردم😂 ساعت سه ساعت ملاقات بود که جانان اومد دیدن خواهرش😍 تو اون تایم یه خانمی اومد گفت من پزشک فیزیوتراپیم و در حد ۴_۵ دقیقه چهارتا ورزش گفت انجام بده تو دوران شیردهی و رفت بعد باز یکی دیگه اومد گفت من روانشناسم و پنج دقیقه در مورد افسردگی بعد از زایمان و برخورد با بچه اول و ... حرف زد رفت و در اخر هم متخصص داخلی همون دم در اومد گفت ازمایشا خوب بوده و رفت