پارت چهل و‌پنجم

بچه ها حدود ۲.۵۰۰ وزنشون بود
خانواده هامون‌اومدن بیمارستان دیدنمون و از حق نگذریم مادرشوهرم اینا کادو خوب بهمون دادن
اما ۲-۳ روز بعد زردی گرفتن، دستگاه گرفتیم تو خونه
خیلی اذیت شدم
درد بخیه ها یه طرف، شاید الان بگم زردی مهم نیس اما اون لحظه داشتم دیوونه میشدم که بچه ها زیر دستگاه بال بال میزدن
اون روزها گذشت
هر خانومی بعد زایمان به شدت حساس میشه و توجه همسرش اون زمان انقدر مهم‌ه که اگه نباشه یه عمر تو دلش میمونه
من به شدت بعد بارداری حساس و عصبی شده بودم
شما فکر کنید ده روز بعد زایمان، مادرشوهرم اومده میگه شکمت هنوز تو نرفته😳
یا یه روز اومده‌خونه مادرم،سن مادرشوهرم بالاست
و اصلا بچه داری بلد‌ نیس
حتی نمیتونه درست بغل کنه
بعد هی میگه بدید من شیر بدم به بچه، همه کارهاش از ریز تا درشت رو مخم بود، میگیم اروغ بگیر نمیگیره بعد بچه بالا میاره میگه‌خوبه سر دلش خالی شد🤣
یا بچه گریه میکنه میگم گشنشه بدید به من
میگه نه باید ۱-۲ ساعت بگذره بعد غذا داد
بعد بچه سیاه شد از بس گریه کرد
من میخواستم کف اشپزخونه بشینم گریه کنم از فشار روانی
دیگه حامد دووید پشت مادرش گفت لطفا حرفشو‌ گوش بده و برا من شر درست نکن
به مادرش برخورد بچه رو داد
بعد دیدم تو پیامها به شوهرم گفته دل منو شکوندید

حامد بهش گفته بود خب اولشه رو بچه ها حساسه ، هرکی یه مدل بچه بزرگ میکنه خب مسلما شما و مامان بزرگ هم‌من به دنیا اومدن اختلاف نظر داشتید
اما اون حامدو پر کرده بود با رفتارهاش باعث شد حامد با من دیگه حرف نزنه وبحثمون شد ۲ هفته رابطمون به گند کشیده شده بود


بارداری،زایمان

۹ پاسخ

وای که انگار این دعوا بعد زایمان و ریده شدن تو حالمون برا همه بوده

انقدر بدم میاد از اون اوایل که هرکی یه حرفی میزنه من کل کارم گریه بود به آدم حس ناکافی بودن میدن🥲

الهی فکر میکنم امور سر این مساسل دعوایی شدن اوایا زایمان برای خود من هم پیش اومده چی میشه کرد دیگه

وای امان ازون روزای اول بعد زایمان واسه منم دقیقا همینطور شد ، حال بد درد افسردگی و بچه یه طرف رفتارهای رو مخ مادرشوهر و شوهر یه طرف .‌ماهم دقیقا همینطور شدیم و من اصلا از دلم نمیره🥲🥲

۴۶ و‌۴۷ نیست

سلام عزیزم درخواست مو قبول کن

پس اسم بچه ها رو چی گذاشتی ؟
راجبش چیزی نگفتی

گم نکنم

من مادرشوهرم شش روز از زایمانم گذشته بود تازه تشریف اورد،روز ده بود مامانم اومده بود بچه رو حموم کنیم مادرشوهرم رو به مامانم گفت من چن تا رو بالشی به پسرم دادم خبر نداری ازشون واییی من آتیش گرفتما داد کشیدم سرش ،مامانم با ارومی جوابش داد ،ما روحمونم خبر نداره، کلا آدم متوهمیه ازش متنفرم،خیلی تهمتا بهم زده خدا ازش نگذره

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان آوینا مامان آوینا ۷ ماهگی
جاریم بچه مو برد خونشون یه دقیقه نکشیده دیدم دخترم گریه میکنه باز آورد داد ، برادرشوهرم به مادرش گفته بچه رو انقد نذاشته زمین بچه همین که اومد خونمون 😫اینطوری گریه کرد ، شکلشو مادرشوهرم در می‌آورد حالا نمیدونم حتما برادرشوهر هم اونطوری ادا در آورده ، خلاصه چی بگم بهشون ؟ مادرشوهرم میگه الان دیگه تو رو میشناسه بچه میبینی هر جا میری دنبالت نگاه میکنه یکم بده این و اون نگه دارن اینطوری نباشه ، خواستم بگم نه پس بچه ام منو دوست نداشته باشه شما ها رو دوست داشته باشه
چیزی نتونستم بگم ولی هر کی ازم یه کوچولو انتقاد میکنه اعصابم خورد میشه
به نظرتون اونا درست میگن یا من حق دارم؟ مامانم میگه بچه ات از اول اگه به این و اون عادت کنه بره این ور اون ور دیگه بزرگ شد نمیتونی جمعش کنی ، تو یه ساختمون هم هستیم با قوم شوهر اصلا نمیخوام عادت کنه به رفتن به خونه شون ، ولی از طرفی هم خودمم اذیت میشم مخصوصا الان که داره دندون در میاره نق نقو تر شده، از اول هم که به خودم چسبیده چون هم شیر خودمو میخوره حتی تا حالا پیش مامانمم نذاشتمش برم جایی اصلا بدون من نمی مونه
دو سال هم از دانشگاه مرخصی گرفتم نمیدونم بعد تموم شدن مرخصی میتونم برگردم یا نه بستگی به شرایط دخترم داره ولی خب خودمم دوس ندارم چند تربیتی بشه فوقش میذارمش تو مهد البته شهرمون کوچیکه نمیدونم مهد خوب داره یا نه
نظرتون بگین و بگین چیکار کنم انقد همه چی بهم بر نخوره الان از اون انتقاد برادرشوهر عصبی ام
پوشک شیر خشک شیر مادر رفلاکس کولیک
مامان آیه ✨♡ مامان آیه ✨♡ ۱۴ ماهگی
واقعا مادرشوهرم گند زده به اعصابم
زنگ زده میگه این غذاها که بهش میدیو ظهر بده دل درد میشه(یه گروه داریم چیزای مربوط به آیه رو اونجا میزارم)
شبا فقط حریره بادوم بده با شکر
اخه حریره بادوماش کلا ۵ تا بادومه مثلا با سه چهار تا قاشق آرد برنج :/ اخه ارد برنج چی داره؟ پودر بادومو و پسته رو که خودم تو غذاهاش میدم بهش!

دیشب آیه بعد از سه روز غذا نخوردن از دست مادرشوهرم حریره بادوم خورد من نشسته بودم داشتم کارامو میکردم
بلند بلند میگفت وااای داره میخوره نگااا داره میخوره درحالی که ظهر من بهش دادم نخورده بود چون بخاطر یبوست یکم کدو قاطیش کرده بودم

وای من نمیدونم چه حالیمه
ولی بخدا اعصابم خورد میشه ازین حرفاش
انگار من که مادرشم بلد نیستم
من هرروز دارم بهش غذا میدم هرر روووووز !
حالا یه روز از دست تو خورد اینقد بوق و کرنا نداره

من از نوزادی آیه هم با اینجور آدما مشکل داشتم
از صبح تا شب داری آروغ بچه رو میگیری بعد میری یه مهمونی بچه رو یکی بغل میکنه یه آروغم تو بغل اون میزنه ؛ همچین برمیگردن میگن وااااای آرووغ داااااشت انگار من اصن بلد نبودم اروغ بگیرم تا اونموقع -_-

مادرشوهرم خوبه ها ولی شدیدا توی این چیزا رو مخمه
چطوری بش بگم بدش نیاد؟ نمیخام کلا پل ها پشت سرمو خراب کنم
مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود