۶ پاسخ

خدابیامرزه عزیزم ولی هیچکس نمیتونه مثل مادر تو این روزای سخت از آدم نگهداری کنه من مدیون مامانمم😓

کاش مامانتو نمیگفتی گریه ام گرفت.
دختر بی مادر واسه زایمانم خیلی اذیت میشه.
بمیرم

منم مامانم فوت شده و هر دو دفعه بعد زایمانم نبود مامانم خیلیییییی اذیتم کرد خیلی تنها بودم ، خدا رحمتش کنه ان شا الله اون دنیا واسه من و بچه هام دعا کنه

چقد اونجایی ک نوشتی مادرم فوت شده بغض کردم🥲

چقد بهش احتیاج داشتی اون روز 😞💔

منم مادرم فوت شده خیلی نبودش رو حس میکردم😭

خدا بیامرزه مامانتو🥲 و واقعا دعای اوناست که همیشه پشت ماست😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴🎀
اما ماما همراه باهام صحبت میکرد میگفت اینهمه باز شدی یکم دیگه تحکل کنی برسی ۷ اوکیه بقیش... اما کوووو تا من برسم به ۷ سانت 😢
همسرم اومد یکم پیشم باهام صحبت کرد تو ورزشا کمکم کرد خیلی بودنش ارومم کرد ولی از دردام کم نمیکرد ، تنها جایی بود که من دیگه ظاهرم برام مهم نبود موهام باز شده بود کرک شده بود،
میکشیدمشون از درد و مامانمو صدا میزدم😭😣
تو وان اب گرم دردام که شروع میشد کف پاهامو میچسبوندم و پروانه میزدم همزمان ماماهمراهمم پشتمو با روغن ماساژ میداد و حرف میزد ، خواهر کوچیکمم اومده بود کنارم ۲۱ سالشه🥺 خیلی حالمو بهتر میکرد بعدش مادر شوهرم اومد ... من فقط گریه میکردم و داد میزدم که تمومش کنید نمیخوام خسته شدم ..
خلاصه دکتر خودم اومد و گفت خوبه شدی ۸ سانت برو سرویس و یکم زور بزن ، رفتم سرویس بغدش اومدم خوابیدم دوباره چک کرد و رفت تو راهرو بلند گفت خانوما زایمان شروع شده بیاید، یه دفه یه لشکر پرستارو ماما و ... اومدن بالاسرم خیلی شپک شده بودم باورم نمیشد داره تموم میشه ، با اموزش تنفس ها و اکسیژنی که گذاشته بودن برام ساعت ۷ بعد از ظهر شنبه ۶ دی زایمان کردم 😮‍💨یه دفه دیدم یه بچه گذاشتن رو شکمم گفتم یا خدا این کیه دیگه 😂
بعدش اینقدر حالم خوب بود یه حس موفقیت یه حسی که انگار میگفتم من تونستم خیلی سبک شده بودم ...
از این حسا برای اونایی که دلشون بچه میخواد ارزو میکنم
ببخشید طولانی شد🥴

فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان یاشار مامان یاشار ۱ سالگی
ی چیزی یگممممم من الان یادم افتاد تجربه زایمانمو ننوشتم😐😂😂
بیایید بنویسم براتون
شنبه ها شوهرم تعطیله شنبه بود یک دی ماه با شوهرم رفتیم بیرون ب مناسبت روز مادر رفتیم خونه مامانجونم خاله و دایی ها جمع بودیم همه شام اونجا بودیم مادرجونم گوشت قرمز پخته بود ب من ابشو داد گفت بخور گرمه دردات شروع میشه
38 هفته و 6 روزبودم و اصلا درد هم نداشتم تازه شیاف گل مغربی گرفته بودم همون شب تاپیک گزاشتم چجوری استفاده کنم ک اسلا ب استفادش نرسیدم😂
ساعت دوازده ظب رفتم تو اتاق لباس بپوشم ک بریم خونه یهو زیر دلم تیر کشید مادرجونم متوجه شد گفت چیظد گفتم هیچی نبود ی ریزه تیر کشید
بعد ک رفتم خونه کمر درد شدید داشتم نسبت ب بقیه دردام شدید تر بود تا ساعت سه بیدار بودیم ساعت سه خابیدم چهار و نیم با حس مدفوع از خواب بیدار شدم انقباضام شروع شده بود پنج دقیقه ای میرفتم دستشویی وقتی دیدم همش میرم دستشویی توالت فرنگیمم برداشتم😑😑گفتم همزمان با دستشویی اسکاتم نیزنم ورزش میکنم اما شما نکنین من بچمم ریز بود شانس اوردم تو دستشویی زایمان نکردم😂😂
بعد تا پنج و نیم تحمل کردم اما دردام داشت شدیدار میشد
پنج و نیم همسرم و بیدار کردم شوکههه شده بود گفت چیکار کنم بچه داره میاد از اینور میدویید اونور گفت برم طبقه پایین بیدارشون کنم گفتم نه حالا زوده بمون(مادرجونم گفته بود درداتو تو خونه بکش منم حرفش تو گوشم مونده بود تا لحظه اخر تو خونه بودم عسل نازنازو دختر شجاع قصه ظده بود اونشب😌😂
ادامه تاپیک بعد
مامان دلارا مامان دلارا ۱۴ ماهگی
#تجربه زایمان 👧🏻❤️
پارت ۱

بعد از سه ماه میخواستم تجربه زایمانم رو باهاتون به اشتراک بزارم خودم همیشه تو بارداری تجربه زایمان دوستان ر‌و میخوندم و استفاده میکردم.اما چون خودم زایمان بدی داشتم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواست بهش فکر کنم

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۳۸ هفته و ۱ روزم بود که تب و بدن درد شدید گرفتم. همون شب میخواستیم بریم باغ جوجه مواد زده بودم، برنج درست کرده بودم و تمام وسایلم اماده بود تا راه بیفتیم اما از بدن درد شدید به شوهرم گفتم حالم خوب نیست بریم بیمارستان یه امپول بزنم بعد میریم. ساعت ۵ بیمارستان بودم.شهادت امام جعفر صادق بود روز تعطیل و بیمارستان خلوت بود وارد بخش زایمان شدم.با دکترم تماس گرفتن و شروع کردن به چکاپ و ان اس تی گرفتن. پرستارا هی میرفتن و‌میومدن میگفتن چرا بچه تکون نمیخوره، چرا بیدار نمیشه هی شکممو تکون میدادن به شوهرم گفتن برو کیک و اب میوه بخر خلاصه بعد از گذشت یک ساعت منتظر بودم سرمم تموم شه و برم باغ که یکی از پرستا اومد و گفت خانوم به شوهرت بگو بره کارای بستریت رو انجام بده باید اماده شی برای زایمان…. همون لحظه انگار سقف بیمارستان رو سرم خراب شد بغض گلمو‌گرفت و گفتم من امادگی زایمان ندارم من میخوام برم نمیخوام زایمان کنم خانومه با تعجب گفتم شما ۳۸ هفته ای و امادگی زایمان نداری؟؟؟ گفتم من اومدم امپول بزنمو برم توروخدا بزارید برم گفت برو اما رضایت بده هر بلایی سر بچت اومد مقصر خودتی دکترت گفته باید امشب زایمان کنی… زنگ زدم به شوهرم و همینطور که اشک میریختم لباس های بیمارستان رو میپوشیدم