۷ پاسخ

سلام عزیزم منم می‌خوام پسرمووعمل کنم .نگران شدم فک میکردم عمل ساده ای هست .میشه درخواستمو قبول کنی

وااای 😭
بمیرم براشششششش
چقدررر شرایطش و همه چیزش شبیه پسر منه 😭
عزیزم گل پسرت هنوز بعد دو هفته درد داره؟ الان اوضاع خورد و خوراکش چطوریه؟ صداش تغییر کرده؟
پسر شمام خیلی اذیت شد؟ 😔😭
عکسش رو دیدم بی اختیار زدم زیر گریه 🥺😔
از مظلومیت و معصومیت این بچه ها 😭
من احساس میکنم اشتباه کردم، پسر من خیلی نحیف و ظریف بود برای تحمل این همه درد، الان بعد ۵روز خیلی اذیته و من هیچ کاری از دستم برنمیاد 😔🥺
دیروز میگفت «مامان از دستت ناراحتم که عملم کردی» 😭

خداحفظش کنه
چرا چیزی نمیخوره؟

اوخی عزیزم🥹😍🥰

چقدرشعرت قشنگ بود

ای خداا🥹از چشم بد دورر

ای خدا زنده باشه 😍♥️

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد