۱۳ پاسخ

خب الان همه انرژیمون میره برای بچه داری نمیتونیم اونجوری که باید کار کنیم یا خوش بگذرونیم ولی عوضش فسقلیا رو داریم 😍

عالیییی بهترین بود خوش میگذروندم حالم‌خوب بود 😍

خیلی خیلی افتضاح من از ۱ ماهگی تا ۷ ماهگی سرم و سوزن میزدم
از یه طرف معده درد از یه طرف استفراغ
وای وای خلاصه خیلی بد بود 🫨

افتضاح
هر هفته زير سرم
حاضرم ١٠ بار زايمان كنم ولي يبار حامله نشم

من که بارداری افتضاح داشتم اصلا نتونستم لذت ببرم همش رفلاکس معده و ویار یادم میفته تنم میلرزه

کلا بارداری حس خوبیه با اینکه چهار ماه دلو رودم تو دهنم بود همش زیر سرم بودم بعد یکی دوماه خوب بودم بعد اونم سنگین شدم از کمر درد نمیتونستم تکون بخورم پام قفل میکرد
ولی با همه اینا قشنگ بود اینکه همه توجه میکردن همه خوردنی ها اول بر من بود همش میپرسیدن چی دوست داری بپزم چی دوست داری بخرم چیزی میخواستم همه میگفتم بلند نشو بگو ما بیاریم عالمی داشت اون روزام😍😍😍
خیلی دلم میخواد دوباره تجربه کنم ولی با یه بچه اصلا به اون قشنگی نمیشه 😂😂بعدشم دو تا زلزله همون شیرینیه یبار تجربه برای همیشه تو ذهنم بمونه کافیه😂😂😂

من دقیقا برعکس بودم
بارداریم با تنبلی گذشت البته دست خودم نبود

من بارداری اولم خیلی خوب بود هرروز به دردر و دوردور بودم خیلی حس خوبی داشتم
از بارداریم لذت میبردم
ولی امان از بارداری دومم که استراحت مطلق بودم و اذیت

دقیقن منم همین شکل بودم،تو۸ماهگی من خونه تکونی کردم،از یجا نشستن بدم‌میومد.
ولی الان از هرچی کاره فرار میکنم😂فقد دوست دارم دراز بکشم

بارداری من برابر بود با افسردگی بی حوصلگی ویار شدید
تنبلی در حد المپیک نفخ و سوزش معده
خداروشکر گذشت و رفت

من بارداریم خیلی بد همیشه دکتر بودم سرم وصلم بود تهوع استفراغ شدید داشتم
بحثشم میاد کله بدنم از ترس میلرزع

چه مانکن بودی تو شش ماهگی👌🧿

دقیقا منم خیلی زرنگ تر از الانم بود نمیدونم چرا

سوال های مرتبط

مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱۶ ماهگی
صبح دیگه اینقدر کلافه شده بودم زدم به سیم آخر
لیوان بچه رو پرت کردم تو دیوار
همون موقع شوهرم بیدار شد اومد در اتاق رو باز کرد داد زدم گفتم بردار ببرش
خسته شدم از این زندگی
نمی‌خوام مامان باشم
کلی جیغ زدم
و های های گریه کردم 😶
شوهرم کرک و پرش ریخته بود
بچه رو زد زیر بغل برد ساکشو جمع کرد بردش پیش مادر شوهرم
ساعت سه از سر کار برمیگشت زنگ زد گفت استراحت کردی ؟ حالا دوست داری مامان باشی ؟ 😁دارم میارمش
هنوز سرم درد داره با اینکه کلی خوابیدم
نمیدونم دلم برای خودم بسوزه یا برای این طفل معصوم
کاش من یه پدر بودم
میکردم لذتشو می‌بردم نه ماه بعد یه بچه میدادم بغلم میگفتن بچته
بعدم شبا تو یه اتاق دیگه می‌خوابیدم صدای بچه اذیتم نکنه
صبحا صبحونه می‌خوردم میرفتم سر کار ظهر میومدم ناهار می‌خوردم باز می‌خوابیدم تا عصر
عصر باز میرفتم سر کار تا شب
این وسطا هراز گاهی هم بچه رو بغل میکردم واسم بابا بابا میکرد عشق میکردم
به خدا که نمی‌خوام بهشت زیر پام باشه
کاش پدر بودم به جای مادر :(
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟