۳ پاسخ

گلم او تشک بازیت لچو بو کریوع؟؟

خدا پیت بیله😘

ای جانم خدا حفظتون کنه برا هم❤️
عزیزم موهاش ریخته یا خودتون زدین؟

سوال های مرتبط

مامان آراس کوچولو مامان آراس کوچولو ۴ ماهگی
به یاد امروز، برای پسر عزیزم…💙👶
پسر قشنگم…
امروز یکی از آن روزهایی بود که شاید تو هیچ‌وقت به یاد نیاوری، اما من تا آخر عمرم آن را در قلبم نگه می‌دارم. امروز تو سه ماهه بودی؛ آن‌قدر کوچک که تمام دنیایت آغوش من، صدای من و آرامش کنار من بود.
امروز روزی بود که برایت یک تصمیم مهم گرفتم؛ تصمیمی از روی عشق و برای سلامتی و آینده‌ات. وقتی صدای گریه‌ات را شنیدم، قلبم لرزید. دلم می‌خواست تمام ناراحتی‌ات را از تو بگیرم و به جای تو تحمل کنم. آن لحظه فهمیدم مادر بودن یعنی قلبت بیرون از سینه‌ات راه برود؛ یعنی با هر اشک فرزندت، دل تو هم بلرزد.
بعد از آن، تو را دوباره در آغوش گرفتم و آرامت کردم. شاید تو درد آن لحظه را فراموش کنی، اما من عشقی را که در آن لحظه برایت داشتم هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.
امیدوارم همیشه سالم، مهربان، شجاع و خوش‌قلب باشی. امیدوارم دنیا با تو مهربان باشد و اگر روزی سختی دیدی، یادت باشد همیشه جایی هست که در آن بدون هیچ شرطی دوستت دارند؛ همان قلب مادرت.
یادگار روز ختنه‌ات، وقتی سه ماهه بودی؛
روزی که کمی اشک ریختی، اما دریایی از عشق دور و برت بود.
با تمام عشق دنیا،
مادرت ❤۱۵ / ۴ / ۱۴۰۵ دوشنبه👶🍼💉🩸
#ختنه
#آراس👑 ۲ 🌙و۲۸روز☀️
۶/۸۰۰ kg
مامان ❤️نقل ونبات❤️ مامان ❤️نقل ونبات❤️ ۱۲ ماهگی
به نام عشق و به نام محبت..بی مقدمه بگویم..به نام مادر...بهتر است بگویم به نام خدای مادر
و به راستی که مادر گوشه ای از محبت خدا روی زمین و بین جنبنده هاست..
دیشب نخوابیدم...بارها و بارها بیدار شدم...کودکم بی قراری می‌کرد...
خدایا...شاید در‌گوشه ای از جان نازکش دردی نهفته دارد و من نمی‌دانم...
شاید گرسنه است و شاید بی قرار خواب است...
دیشب من نخوابیدم...نه تنها دیشب...که شبهاست نمیخوابم.‌‌..
امروز بارها بارها خانه را قدم زدم...با کودک در آغوشم...به خاطر خوراندن چند قطره مولتی ویتامین...گاهی بیشتر و بیشتر‌‌ راه می‌روم تا خوابش را تکمیل کنم..و شاید بارها بارها طول و عرض خانه را راه رفته ام تا از دردی که در دلش می‌پیچد آرامش کنم...تعداد قدم هایم یادم نیست...تعداد شبهایی که بی خوابی کشیده ام...و تعداد روزهایی که بی قرار بی قراری هایش بوده ام..
من روزهای جوانی ام را فراموش میکنم..و او روزگار نوزادی اش را به فراموشی می سپارد.او قلب محبتهای مرا از یاد می برد و می رود که بزرگتر و بزرگتر شود.روزگاری می رسد که او عشق را تجربه می کند..بی گمان آن زمان رعنا و بالغ شده است...زیبا و دلبر...
به راستی چرا روزگار نوزادی اش را فراموش می‌کند
می رود اما به خاطر ندارد .فقط برای چند قطره دارو چه بلوایی در سینه مادر است..می رود اما به خاطر ندارد روزگاری نبض شب بیداری های مادری بوده است که با بی قراری هایش اشک ریخته و با لبخندهایش در نیمه شب جان گرفته.
می رود...اما ای کاش خاطراتش را نیز با خود می‌برد تا هیچ گاه فراموش نکند جان را ازسینه مادر گرفته..
و این است مادرانگی...قصه فداکاری هایی که فقط خودت به خاطر داری و نه حتی آن چشمان زیبای دلبندت.
روزگار نوزادی نیکا جان🥰❤️