۵ پاسخ

عه جوجوی منم عین این جق جقه هارو داره ولی رنگ دیگش😂

چقدر شبیه دختر منه

اسباب بازیش رو به کسی نمیده اصلاا😂❤️

وای خدااااا نگاش کن آخه😭😍😍😍😍

قلبم قلبم موهاشو دلم برا موهات رفت فسقلی

سوال های مرتبط

مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۷ ماهگی
**جانِ مادر، سه‌ ماهگیت پر از عشق!**
نفسِ من، نورِ چشمم، مهرسامِ قشنگم! امروز سه ماه از اولین نفس‌هایِ تو در آغوشِ من می‌گذره، سه ماه از روزی که عشق، معنایِ تازه‌ای پیدا کرد و قلبِ من خونه‌یِ امنِ تو شد.
تواین سه ماه، هر لحظه با تو، قصه‌ای از عشق را مرور کردم. با هر لبخندِ شیرینت، دنیا در نگاهم رنگِ دیگه ای گرفت و با هر بار غان و غونِ کودکانه، ترانه‌یِ عاشقانه‌یِ زندگی رو سر دادی. تو اومدی و پنجره‌یِ قلبم رو به سویِ دنیایی از مهر و صفا گشودی.
چطور می‌تونم وصف کنم اون حسِ نابِ مادری روکه با هر بار لمسِ دست‌هایِ کوچیکت، با هر نگاهِ معصومانه و پر از پرسشِ تو، در وجودم شعله‌ور می‌شه؟! کاش می‌تونستم وصف کنم تو نه تنها فرزندِ منی، بلکه تمامِ عشقِ منی، دلیلِ بودنِ منی، و زیباترین تجلیِ عشقِ الهی توزندگیمی..
هر روز، بعلت میکنم رو به روی آینه می ایستم و خدا رو هزاران بار شکر می‌کنم برایِ این هدیه‌یِ بی‌نظیر. شکر برایِ این لبخندهایی که خستگی را از تنم میشوره می‌بره شکر برایِ این آغوشی که پناهگاهِ امنِ منه، شکر برایِ این عشقِ بی‌پایانی که تو به زندگی‌ام آوردی
مهرسامِ عزیزم، عشقِ مادر! در پناهِ همین عشقِ بی‌کران، روزهات سرشار از شادی، سلامتی و لبخند ...بدون که در قلبِ من، همیشه جایی امن خواهی داشت، جایی که فقط با عشقِ مادرانه پر می‌شه...
من و بابا دوستت داریم، تا بی‌نهایت! ❤️
**"خدایا! سپاسگزارم برایِ این فرشته‌یِ کوچیک، این تجلیِ عشقِ ناب. شکر برایِ نفس‌هایی که با وجودِ اون می‌کشم، و شکر برایِ قلبی که خونه‌یِ عشقِ اونه"**


#سه ماهگی
#کودک
#ماهگرد
مامان ❤️نقل ونبات❤️ مامان ❤️نقل ونبات❤️ ۱۲ ماهگی
به نام عشق و به نام محبت..بی مقدمه بگویم..به نام مادر...بهتر است بگویم به نام خدای مادر
و به راستی که مادر گوشه ای از محبت خدا روی زمین و بین جنبنده هاست..
دیشب نخوابیدم...بارها و بارها بیدار شدم...کودکم بی قراری می‌کرد...
خدایا...شاید در‌گوشه ای از جان نازکش دردی نهفته دارد و من نمی‌دانم...
شاید گرسنه است و شاید بی قرار خواب است...
دیشب من نخوابیدم...نه تنها دیشب...که شبهاست نمیخوابم.‌‌..
امروز بارها بارها خانه را قدم زدم...با کودک در آغوشم...به خاطر خوراندن چند قطره مولتی ویتامین...گاهی بیشتر و بیشتر‌‌ راه می‌روم تا خوابش را تکمیل کنم..و شاید بارها بارها طول و عرض خانه را راه رفته ام تا از دردی که در دلش می‌پیچد آرامش کنم...تعداد قدم هایم یادم نیست...تعداد شبهایی که بی خوابی کشیده ام...و تعداد روزهایی که بی قرار بی قراری هایش بوده ام..
من روزهای جوانی ام را فراموش میکنم..و او روزگار نوزادی اش را به فراموشی می سپارد.او قلب محبتهای مرا از یاد می برد و می رود که بزرگتر و بزرگتر شود.روزگاری می رسد که او عشق را تجربه می کند..بی گمان آن زمان رعنا و بالغ شده است...زیبا و دلبر...
به راستی چرا روزگار نوزادی اش را فراموش می‌کند
می رود اما به خاطر ندارد .فقط برای چند قطره دارو چه بلوایی در سینه مادر است..می رود اما به خاطر ندارد روزگاری نبض شب بیداری های مادری بوده است که با بی قراری هایش اشک ریخته و با لبخندهایش در نیمه شب جان گرفته.
می رود...اما ای کاش خاطراتش را نیز با خود می‌برد تا هیچ گاه فراموش نکند جان را ازسینه مادر گرفته..
و این است مادرانگی...قصه فداکاری هایی که فقط خودت به خاطر داری و نه حتی آن چشمان زیبای دلبندت.
روزگار نوزادی نیکا جان🥰❤️