۵ پاسخ

پسر منم بهانه میگیره که بغلم کنین 😁
فکر میکردم فقط پسر من اینجوریه

آفرین بهت من عاشق طبیعتم ولی بخاطر پسرم معمولا تو خونه ام حالا بخاطر حرف شما روش فک میکنم ما کالسکه خریدیم کلا دو سه بار ازش استفاده کردیم از این ک ممکنه نشینه توش بیشتر میترسیم و نمیبریم با خودمون کلا منو همسرم دوتا تنبلیم ک خوردیم بهم البته پسرمم خیلی اذیت میکنه خیلی شیطونه تازه شیش ماهش شده بود چهار دستو پا رفت تو هشت ماهگی رفتیم اصفهان اونم چون شوهرم مجبور بود بخاطر کارش ینی پسرم کاری کرد ک ما دو روز هتل گرفته بودیم یه شب موندیم هتلو تحویل دادیم برگشتیم خونه

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم خواستین روبیکاپبام بدین
۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

چقدر عالی عزیزم منم باید کم کم دست بکار بشم خیلی سخت میگیرم برای بیرون بردن کوچولوم

کالسکه حرکت میکرد تو اون مسبر سنگ ؟

سوال های مرتبط

مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
یعنی اگه بگم من امروز چقدررررر فعالیت کردمممممم
همگی بلند میشین ایستاده تشویقم میکنین 😂😂😂
۵:۳۰ صبح مثل همیشه بیدار شدیم
امیرحسین ۶ صبح بیدار شد
صبحونه بچه ها رو آماده کردم و بهشون دادم
امیرحسین رو حمام کردم
ساعت ۸ پدر بچه ها بیدار شد 😁
صبحونه ش رو حاضر کردم و با امیرحسین رفتن مهد
از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۲ سریع ناهار درست کردم
(خورشت + چلو + سالاد + چندتا دسر برای امیرحسین)
ناهار امیرطاها رو آماده کردم
امیرطاها رو حموم کردم و خوابوندم
ساعت ۱۲ امیرطاها رو سوار کالسکه کردم و رفتیم دنبال امیرحسین
حدودا ۲۳ دقیقه پیاده روی با کالسکه داشتیم
بعد امیرحسین رو سوار جلوی کالسکه کردم و ۳تایی برگشتیم
توی مسیر برگشت برای امیرحسین بستنی خریدم و غذای امیرطاها رو بهش دادم
بعد سه تایی رفتیم خرید سوپرمارکت و میوه کردیم
رسیدیم خونه سریع لباس عوض کردیم
و غذای امیرحسین رو بهش دادم
بعد ۳تایی رفتیم کتاب خوندیم و یکم بازی کردیم
امیرطاها نیم ساعت خوابید
ساعت ۵ باز بچه ها رو آماده کردم بردمشون بازی درمانی
یک ساعت تموم امیرطاها اونجا بغلم بود تا امیرحسین کارش تموم بشه
تا امیرحسین مشغول بود غذای امیرطاها رو دادم
اومدیم خونه ساعت ۷:۳۰ بود
سریع لباساشونو عوض کردم
شام امیرحسین رو دادم
خونه رو یه جارو اساسی کشیدم و
دیگه ساعت ۸:۳۰ بچه ها آماده خواب شدن و خوابیدن ...

شوهرم هم از ۸:۳۰ که رفته احتمالا ۱۰:۳۰ تا ۱۱ میاد خونه 🤦🏼‍♀️
یعنی هرچی فکرش میکنم احساس میکنم امروز ۴۸ ساعت بود برام

!
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻