از یکسالگی راحت تونستم از پسشون بربیام
شیش ماهگی به بعد تنها شدم همسرم دائم خونه بود کمکم میکرد بجز اون کسی کمک نداشتم
الان خداروشکر راحت تر شده
از روز اول تنهایی نگهشون داشتم ده روزشون شد بیرونم بردم دوماهگی رفتیم مسافرت با هم گریه کنن هر دوتا رو بغل میکنم تلوزیونم اهنگ میزارم میبینن
من خودم تنهایی از همون روز اول که از بیمارستان مرخص شدم الیته به اضافه ای پسربزرگم که 2سال و8 ماهش بود
دیگه خودشون با خودشون سرگرم میشن اسباب بازی میزاشتم جلوشون باهم بازی میکردن
هر دورو بغلم میزاشتم و باهم ساکتشون میکردم هنوزم همینه
من تا 5 ماهگی اصلا جایی نبردم همش خونه چون دوقلوها سیستم ایمنی بدنشون بههههه شدت ضعیف وخیلی زود مریض میشن کلا تا یکسال ونیم خیلی جای نمیرفتیم بعد5 ماهگی ماهی یبار میرفتیم خونه اقام شب نشینی
پای تی وی هم از همون اول کنار داداششون کارتون نگاه میکردن
منم از سه ماهگی خودم داشتم بیشتر وقتا با تی وی و اهنگ سرگرمشون میکنم میدونم خوب نیست ولی مجبورم 🥲
من تا دوماه مامانم کمکم میکرد،تقریبا از زمانی که چهار دست و پا رفتن خودشون بازی میکردن و کمتر گریه میکردن ولی خوب خیلی هم خطرناک بود همش باید حواسم میشد چیکار میکنن،من پای تی وی میزاشتم مجبور بودم،بچه های من با میوه خیلی سرگرم میشدن البته هنوزم همینطورین،ی چی میدم دستشون یا تو ظرفشون خودشون میشینن میخورن
بیرون اصلا نمیتونستم تنهایی ببرم یا باید همسرم با ماشین میبرد یا اینکه مادرم میومد کمک میزاشتیم تو کالسکه میرفتیم
من یکیو مامانم کمکم میکنه نگه میداره
هربار یکیو میبره پیش خودش مثلا ۳ روز پیش من هستن دوتاشون بعد ۳ روز یکی میره خونه مامانم یکی پیش من میمونه
من هنوزم حس میکنم بر نمیام ولی مجبورم دیگه. فقط هر روز بیدار میشم میگم کی ده شب میشه اینا بخوابن 😅🥴
تو دوماهگی خیلی نمیشه سرگرمشون کرد، چون هنوز درست نمیبینن. اما وقتاییکه دوتایی بیدار و بیقرار بودن یکیرو میذاشتم تو نی نی لای لای، یکیرو میبستم تو آغوشی، باهاشون میرقصیدم. خوششون میومد.
یا اگر خیلیییی گریه میکردن رو تشک تعویض یکبار مصرف باز میذاشتمشون، همیشه دوست دارن پوشکشون باز باشه، کتاب میخوندم براشون.
کلا وقتی هردو گریه میکنن انگار زمان نمیگذره، ساعت منجمد میشه
اینم بگم تا ۴۰ روز خونه مامانم بودم بعد هم خونه خودم شب ها هم غذا درست میکردم میزاشتم
من فک کنم بچه ها دوماهه یا سه ماهه بودن وقتی یکی زودتر بیدار میشد میبردمش اتاق بغلی شیرشو میدادم بعد ک خوابید می اوردم تو اتاق باهم بخوابن .سخت بود تنهایی بزرگ کردم .بیرون بردن هم تا خونه مامانم میرفتم البته گذاشتم بزرگ بشن چون میترسیدم مریض بشن تا دلت بخواد بچه هارو قایم میکرذم ک مبادا مریض بشن .سخت گذشت هنوزم روپام میخوابن 🤕
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.