سلام مامانا تایپیک قبلی و پاک کردم گفتم اینجا یه توضیح کامل بدم من پارسال ۰۴/۴/۴ عقد و عروسیم باهم بود یعنی دوره ای عقد نداشتیم ک ب خونه و دوری خانوادم عادت کنم برج هفت هم باردار شدم تا ۶ماه بارداری ویار بد داشتم وزن کم میکردم پیش مامانم بودم هر از گاهی خونه مادر شوهرم میرفتم ولی زیاد دوست نداشتم چون فک کنم شناختی ازشون نداشتم حاضر هم نبودم خونشون تنها بمونم
من از اول بارداریم تا حالا خونه ای مامانم هستم هیچیم تا حالا بهم نگفتن چون ی جورای من ب مامانم وابستم مامانمم ب من من اگ شب برم خونه ای خودم صبح با یه غمی بیدار میشم بغض دارم و اشک میریزم ک شوهرم بنده خدا من و دوباره میاره خونه مامانم ولی شوهرم و ک میبینم این طرف و اون طرفه دلم براش میسوزه بعضی وقتا میاد پیشم میمونه بعضی وقتا هم نه میره خونه مامانش یا مادر بزرگش نهار یا صبحانش و دیر میخوره و….
الان نمیدونم چیکار کنم برم خونه ای خودم نرم نمیدونم چیکار کنم میترسم بعد زایمانمم نتونم برم خونه ای خودم میشه کمکم کنید من دیگ کامل توضیح دادمم

۱۹ پاسخ

عزیزم‌هر کسی‌زدواج‌میکنه باید اینو بدونه ک باید از‌خانوادش‌جدا بشه شوهرت چه گناهی کرده بایدبری خونه خودت بالخره عادت میکنی دندون‌رو جیگر بذار دوسه روز ناز هم‌نکن😛

من به شوهرم وابستم 🥺 نبینمش بغضی میشم
به نظر من کم کم برو خونت ینی روزا بگو شوهرت ببرت خونه مامانت شبا برا خاب خونه خودت باش
کم کم روزایی شوهرت تو خونست کنارش باش وقتی میخاد بره سرکار بگو برسونت

عزیزم چه الان چه یه سال دیگه چه ده سال دیگه بلاخره باید عادت کنی ب زندگیت حالا دیگه خودت داری مامان میشی باید تکبه گاه زندگی و بچه‌هات باشی بنظرم اگه بارداریت سخت نیست و میتونی کاراتو بکنی برو خونه‌خودت
تو به شهری با مامانت؟
فاصله تون چنده؟

عزیزم الان برو خونه خودت...
هروقت زایمان کردی برو تا یک ماه پیش مامانت
بعدشم مامانت بیاد کمک دستت چون دوقلو داری خیلی سختت میشه
اینام عادیه ک دوس داری پیش مامانت باشی🥹🥲
خودتو اذیت نکن مامان قشنگ

اینطور که از تاپیک هات متوجه شدم کلا آدم وابسته ای هستی،ولی بنظرم زندگیتو ول نکن اگر شرایط بارداریت خوبه برو خونت پیش شوهرت باش

عزیزم الان خانواده شوهرت به خاطر اینکه خونه خودش مثلا غذا نمیخوره کلی سرکوفت میزنن ،پشت همسرت باش برو خونه خودت ،به خدا هیچ کجا خونه خود ادم نمیشه ،من الان شهرستانم دارم بال بال میزنم تا برگردم تهران سر خونه زندگیگ بااینکه اینجام خونه خودم میمونم ولی بارداریت کنار شوهرت بهتره

اگه چن روز بمونی خونت کم کم شروع کن شبا بخواب خونه خودت بعد مثلا عصر که میشه دو یاعت برو یه سر بزن باز برگرد خونه خودت دیگه عادت میکنی به خونه خودت
من اصلا نمیتونم بدون شوهرت یا دور از خونه خودم بمونم تا الانم یک شب بیرون از خونه خودم نخوابیدم حتی شده چن روز نرفتم خونه مامانم اینا انگار خیلی خیلی تو خونه خودم راحتترم شوهرتم گناه داره تنهاس
هر روز برو خونه مادرت اما عصر برو شب برگرد اینجوری دلتم تنگ نمیشه

چجوری پدر مادرت چیزی نمیگن خیلی بی انصافیه در حق همسرت ک ب‌خاطر خودت اذیتش میکنی
بعدم اگر خدایی نکرده همسرت خطا بره بعد بهت بگه چون تو نبودی چی داری بهش بگی؟میخوای حق بدی بهش؟اون به یه هدفی ازدواج کرده ک در کنار همسرش ارامش بگیره شب بخوابه
وگرنه ک این چ ازدواجیه
بالاخره همسرت خسته میشه از این شرایط و اونموقعست ک یا میگه دیگه همون بمون خونه بابات یا نمیگه و خودت مچشو میگیری در حال خیانت و اونم میگه حق داشتم چون تو نبودی
زندگیتو خراب نکن ب هیچ قیمتی ام خونه و همسرتو ول نکن ب خاطر مامان بابا
من خودم وابسته ترین بودم ب مامانم ۹ ماهم بعد از ازدواج باردار شدم ولی هیچوقت اجازه ندادم ب خودم ک دور از همسرم بخوابم

عزیزم خودت و شوهرت رو آواره و بی عزت نکن. مهمون یه روز دو روز عزیزه بعدش دیگه خاری میشه تو چشم صاحبخونه. وقتی ازدواج میکنیم بعدش ما مهمون خونه پدر و مادریم نه ساکن اون خونه. سن کمی هم نداری برو خونه ات هم شوهرت آواره نباشه هم پشت سرت حرف نزنن. الان حامله ای فردا بچه کوچیک داری نیاز به کمک داری پس کی زندگی کنی؟ اینجوری همیشه باید بمونی خونه بابات.شوهرتم تا یه جایی تحمل میکنه بعد خسته میشه دنبال ساختن یه خونه و زندگی میگرده واسه خودش اون وقت دیگه اگر بره رفته و برنمی‌گرده.

بری یکم خونت بمونی عادت میکنی بچه ام که به دنیا بیاد دیگه تایمت پره
وقتی عادت کنی به خونت دات نمیخواد هیچ جا زیاد بمونی
راحتی آرامشی تو خونه خود آدم هست هیچ جا نیست.

برو خونت دیگه خانومی
دیگه باید خودتو عادت بدی
سخت هم نیست. هرروز سرتو به یه کاری از کارای خونت گرم کن کمکم احساس وابستگی میکنی به خونت
منم خیلی سختم بود سنمم کم بود به مامانم خیلی وابسته بودم جفتمون یه چشمون اشک بود یکی خون. حتی وسایلمو جمع کردم برگردم ولی با خودم گفتم خب تا کی.
ولی تحمل کردم. هرروز میرفتم خونه مامانم ولی شوهرم که میومد برمیگشتم خونه کمکم عادت کردم
الان یه شب شوهرم نباشه من برم اونجا کلافه میشم خونه خودمو میخوام
بچه هم بیاد باید به یک محیط ثابت عادت کنه خوب نیست زیاد جا به جا بشه به خصوص ۶ ماه اول
این ماه اخرو برو خونت
بگو مامانت بیان پیشت اگه سخته

چند سالته عزیزم من فک میکنم کارت اشتباه شوهرت بهت نیاز داره شاید بخاطر بارداریت چیزی بهت نمیگه. اون زن نگرفته که تنها باشه یکم فک کن برو خونه خودت بشین عادت کنی

مثل فهیمه پایتخت خیلییییی جلوی خودمو میگیرم بگم زندگی خودمه به خودم مربوطه😆
ولی خب تفاوتهای فردی خیلی برام جالبه
چون من همیشه آدم مستقلی بودم از۱۷ـ۱۸سالگی
برام عجیبه که بعضیا انقدر وابستگی دارن
من تمام دوران ویارمم نتونستم برم خونه مامانم چون نمیخواستم حال مامانم بد شه از دیدن حال بد من😂😂😂
واسه همین مامانم همیشه شکر میکنه که چون راه دورم خدا خیلی بهم لطف داشته که بارداری راحتی داشتم(در واقع چون نذاشتم حال بدم رو ببینه)😁😁😁

عزیزم فک کنم برات ازدواج زود بوده . هنوز وابسته مامانتی

منم اوایل بارداریم خونه مامانم بودم چند ماه بخاطر ویار بد شوهرمم میمومد سر میزد دقیقا شزایط تورو داشتم ولی ویارم بهتر شد اومدم خونه خونمون بخاطر شوهرم همش اواره بود این ور اون ور دیگ دوسه هفته سخت بود برام غذا درست کردنی و اینا از من میشنوی برگرد کاراتو بکن سرگرم میشی ولی نزار شوهرت اواره بشه بزار بیاد خونه ناهارشو و شامشو بخوره

منم مثل تو بودم
سال اول ازدواجم همش خونه مامانم بودم
شوهرم اواره اینور اونور عادت نکرده بودم بهش دلم براش نمیسوخت
الان بعد دو سال زندگی مشترک تازه به خودم اومدم که اشتباهی میکردم
حالا که باردارم حس میکنم خیلی بهش نیاز دارم
خلاصه که سعی کن پیش شوهرت بمونی عادت کنی بهش
زود باردار شدی تو بارداری ادم به مادر بیشتر نیاز پیدا میکنه ولی تعادل نگه دار حداقل شبا برگرد خونه پیش شوهرت بمون که اون بنده خدا هم اواره نشه

به نظرم با یه تراپیست صحبت کن
چون اینو باید بدونی که اولا بعد از زایمان نوسانات خلقی خیلییی بیشتر میشه برات
تراپیست یه عمری درسشو خونده تجربه داره میتونه علمی کمکت کنه
دوما هیچکس توی شرایط تو و ذهن تو نیست که اینجا بهت مشاوره بدن و راهنماییت کنند که و ممکنه یه راهنمایی اشتباه مسیرتو سخت تر و بدتر کنه
به خودت و همسرت لطف کن و برو تراپی
باور کن بهترین راهه 🙂🩷✌🏻

به نظرم شروع کن یکم یکم فاصله بگیر مثلا خود من مامانمو قبلا نمی دیدم انگار سر در گم بودم ولی از هر شب بشه یه شب در میون بعدش میشه دو شب درمیون کم کم عادت میکنی چون اصلا کاری به گناه داشتن شوهرت ندارم چون اونم قطعا شرایط درک میکنه من اینو واسه خودت میگم که بعدا اذیت نشی لازم نیست یهو فاصله بگیری

عزیزم از روان درمانگر کمک بگیر بهت مشاوره بده

سوال های مرتبط

مامان سید‌ عماد🩵👼🏻 مامان سید‌ عماد🩵👼🏻 ۳ ماهگی
دخترا یک موردی خیلی ذهنمو درگیر کرده اصلا نمیدونمم چیکار کنم من موندم برای بعد زایمان بیام خونه خودم یا برم خونه مامانم چون ببینید مامانم مشهدن من گلبهار یک ساعت فاصله و راه هست ، و من زایمانم ک قطعا مشهده از طرفی میگم حداقل 5 روز اول رو بیام خونه خودم ب هر حال خونه خودم راحت ترم روزای اول اعصابمم ضعیف تره خونه خودم بهتره و سیسمونی گرفتم اتاق چیدم بلکه دیده بشه چون کسی اونقدر ب خاطر راه نمیاد خونه من🥲 و مثلا خانواده شوهرمم میان خب خونه خودم راحت ترن دیگ ب هر حال اونا هم نوه اولشونه ذوق دارن و قطعا روزای اول میان بعدش ک دیگ مزه ای نداره چون مادر شوهرمم بخواد بمونه این طوری راحت تره و ممکنه بیشتر بیاد کمک چون مامانم سرطان داشته و چند ماهه خوب شده روزای اول ک سختی کار بیشتره و خودمم حالم خراب تره تنها خونه خودش دست تنها میمونه خواهرمم ک سرکاره اون طوری مادر شوهرمم خودشو می‌کشه کنار.

باز از طرفی موندم ک اگر پنج روز اول برم خونه مامانم شاید بهتر باشه چون همین که دورم بهم می‌ریزه اعصابم خورد میشه خودمم نمیتونم بلند شم کلافه میشم ، یا خیلی خونم شلوغ بشه دوست ندارم یا کسی بیاد روزای اول مخصوصا بچه کوچیکا بخواد دست بزنه ب وسایل بچم واقعا کلافه میشم دوست ندارم هنوز حساسم😂 میگم قبل استفاده خودش خراب نکنن، و باز از طرفی میگم نکنه مادر شوهرم بیاد اینجا و خیلی بره رو مخم و اظهار نظر کنه واقعا موندم چ کنم با خودم میگم اصلا از بعد مرخص شدن یک ساعت میتونم تو ماشین بشینم برسم ب خونم چ جوریه از طرفی نمی‌دونم بخوام برم خونه مامانم باید یک دنیا وسیله بردارم برای روزای اول خودم و نی نی
هوف کلافه شدم اینقدر فکر کردم

مسیر مشهد گلبهار یک چیزی مثل مسیر تهران کرجه ، نهایتا یک ساعت راهه