۸ پاسخ

دقیقا منم همین شدم و الان با قرص هورمونی چند روزه خونریزیم قطع شده

منم همینجوری شدم😢میخواستم بمیرم همه گفته بودن میمیرم البته من طبیعی بودم اما رحمم جمع نمیشد و سه ساعت بعد از زایمانم همچنان تو اتاق زایمان بودم و همه بالاسرم بعدشم دوتا کیسه خون بهم وصل کردن😪

من بیهوشی کامل بودم بهم چیزی نگفتن ولی فکر کنم همین اتفاق برام افتاده بود چون وقتی به هوش اومدم یه چیزی در همین مورد داشتن درباره من میگفتن بعدشم تا زمان ترخیص هر دو یا چهار ساعت میومدن ازم آزمایش خون میگرفتن چون سطح پلاکتم به شدت افت کرده بود و اینکه حدود ده بار اومدن برای ماساژ رحمی در صورتی که بقیه رو دو بار ماساژ دادن

خیلی تجربه زایمان بدی داشتی عزیزم، من خودمم سزارین بودم ولی خیلی راضی بودم از عملم ، شما بیشتر بدشانسی اوردین بخاطر نوع رحمتون

خدارو شکر به خیر گذشته. ان شاءالله تنت سالم.
منم با وجودی که پسرم یکم غر غروعه ولی بازم بچه میخوام. چون میدونم این دوران نوزادیشون گذراست. از یه طرفم بازم دلم میخواد شیرینی های دوران نوزادی بچه رو تجربه کنم 😅

منم بچه میخام اما از دوسالگی به بعدش 🤣
قبلش خیلی سخته 🥲

منم بعد زایمان طبیعی توی بیمارستان خونریزی کردم ولی با سرم و آمپول کنترل کردن.
ماما گفت شانس آوردی رحم ات پاره نشده😬

دقیقا برای منم همین اتفاق افتاد خونریزی رو با دوتا قرص زیر زبانی کنترل کردن

سوال های مرتبط

مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣🐣

دیدم باز داره خیلی طول میکشه که دکترم گفت افتادی به خونریزی و رحم خودشو جمع نمیکنه تا ساعت ۱۰:۳۰ تو اتاق عمل بودم اومدم ریکاوری کاملا هوشیار بودم به خاطر شرایطم بهم دوتا قرص دادن که جلو خونریزی رو بگیره که شدیدا به لرزش افتادم جوری میلرزیدم که تخت تکون میخورد😞

همه دکترای دیگه میومدن پیشم و جویای احوالم میشدن و مدام وضعیتم چک میشد که دکترم اومد باز شرایطمو توضیح داد گفت همچنان خونریزی وسیعه و باز باید بریم اتاق عمل برات سوند بکری بذاریم که جلوی خونریزی رو بگیره و من همچنان به شدت میلرزیدم😖

برای بار دوم رفتیم اتاق عمل سوند رو بذارن هنوز کامل بی حس بودم ولی جوری میلرزیدم که پرده ای که جلوم کشیده بودن مدام تکون میخورد و صدا میداد

دکترم گفت احتمال داره بهت یه واحد خون بزنیم چون خیلی خون از دست دادی و شب بری icu 😫اینو که گفت غم عالم ریخت تو دلم همش میگفتم چرا منم مثل مامانای دیگه بعد عمل نمیرم اتاق خودمو ملاقاتی هام بیان پیشن😢
😩
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
پارت سوم در مورد هیدرونفروز یا ورم کلیه بچه
تنگی لوله حالب یعنی لوله ای که از کلیه به مثانه وصله و ادرار از طریق اون از کلیه خارج و به مثانه وارد میشه .هرجایی از این لوله که تنگ تر باشه و حالت چسبندگی داشته باشه باعث میشه ادرار خارج نشه و یا اینکه کمتر خارج بشه و باعث ورم کلیه میشه
بعد اینکه دکتر عکس هارو دید نوبت عمل داد برای پسرم
۱۶ اسفند ماه از ساعت ۶ صبح دیگه به بچم شیر ندادم برای اینکه معدش خالی باشه برای عمل.ساعت ۱۱ و نیم بردنش اتاق عمل و ساعت ۱ و نیم اوردنش پیشم
عمل جراحیش باز بود سوند بهش وصل بود. یه لوله هم به پهلوش وصل بود که اب خونایی که داخل بافت کلیه بود خارج بشه و سرم هم که همیشه داشت تا مسکن و انتی بیوتیک بهش تزریق بشه
تو این مدت بغل کردنش اروم کردنش خیلییییییی سخت بود یعنی بگم موهام سفید شد تا این سه روز بستری بودنش تموم شد ولی تمام امیدم این بود که خدا همراهمه و با وجود این سختیا کلیه بچمو نجات دادم و در اینده شرمندش نمیشم
تو این سه روز روز اول بعد عمل خیلی سخت بود چون وقتی به هوش اومد بدنش لرز گرفته بود بخاطر بیهوشی و اینکه باید یکی دوساعت بعد عمل اونم کم کم بهش شیر میدادم
بخاطر لوله هایی که بهش وصل بود نمیتونستم بغلش کنم با این حال من رو تختش میخوابیدم و بغلش میکردم تا حس امنیت داشته باشه و این واقعا تاثیر داشت
روز دوم خیلی بهتر بود چون راحت میتونست شیر بخوره ولی باز همون لوله ها اذیت میکردن و من تا جای بخیه های پسرمو میدیدم دلم اتیش میگرفت و سختیش برای من همین بود و اینکه نمیتونستم بچمو راحت بغل کنم واقعا عذاب اور بود
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۴ ماهگی
پارت ۷
همش میگفتم وای الان که دل رودم بزنه بیرون،یه چیز خنده این وسط[از درد زیاد ترسیده بودم خیلی موقعی که بی حسم کردن یکی دست زد انگشت پام گفتم وای وای دست زدی فهمیدم من حس کردم بی حس نشدم پاره نکنیدا بی حس نشدم😂گفتن نه هروقت خواستیم شروع کنیم بهت میگیم با این که الکی گفتن بعد پنبه کشیدن روشکمم من باز حس کردم گفتم وای فهمیدم پنبه کشیدی شکمم حس داره من فهمیدم گفتن نه بابا نمیخوایم کاری کنیم ضدعفونی داریم میکنیم😂😂از ترس درد واقعا رد داد بودم] بعد که شروع شد حس کردم نفس نمیتونم بکشم گفتم وای نفسم رفت یاخدا نفسم تومغزم این بود که بچم دیگه مامان نداره حالا چیکارکنم،برام ولی اینقد درد کشید بودم مهم نبود الان برم یا بمونم در این حد دیوونه شده بودم بعد بهم گفتن نه فکر میکنی گفتم نه میگم نفس ندارم حالا این حرفا که میزنم بزور داشتم حرف میزدم جون نداشتم یهو گفتن وای نفسش رفت آپنه شد نفسش رفت ماسک اکسیژن گذاشتن تا من از صبح که دوتا سرم آمپول فشار روم وصل بوده تداخل با دارو بی حسی پیدا کرد بود آپنه شدم و نفسم رفت بخاطر آمپول فشارای سرم بود، همینطور که شکمم میبریدن من هیچی متوجه نمیشدم ولی هی آب زرد بالا میاوردم روگردنم میخواستم بمیرم ،عمل که تموم شد گفتن وای وزنش از چیزی که سونو گفت خیلی بیشتره تو به زایمان نمیرسیدی ماشالااااا بچت چه سنگینه دستمممم درد گرفت دکتر عملم خیلی مهربون بود بام شوخی میکرد ، کلا واقعا اون روز مرگو به چشم دیدم خیلی سخت بود...