۲۲ پاسخ

ای جانم چه خوب منم بدم می یاد پسرم کسی غیر خودم بگه مامان اصلا دوس ندارم مادرجون هم بگه چون مادرش فقط منم کلمه مادر فقط باید به من بگه به مادرم مادرشوهرم باید بگه عزیزجون

چه جالب من اصلا برام مهم نیست به مامان خودم که میگم بگه مانی مادرشوهرمم سر زبون بقیه نوه ها ننه اما اگه بگه مادرجون هم بعدا خودش من مشکلی ندارم

انقد حساس باشی تو زندگی کم میاری

🤣🤣🤣 منم حال کردم از حرکتش

خیلی حال میده
منم متنفرم از این ک بگه مامان و از عمذ هی میگفت تو پسر منی
قط رابطم باهاشون
حتی مامان جونم نگو من ک میخوام پسرم بزرگ شد بگم عزیز
اونا میگن مادر جون
ولی چ غلطا فقط مادرش منم
همونجور ک بچه های خودشون ب هیچکس جز مادرشون نگفتن مامان

به چه چیزایی دقت میکنی 🧐😂

من خواهر زاده مو خیلی دوست دارم ۴ ساله است وقتی که باهاش حرف میزنم بهش میگم مامان
فکر نمیکردم کسی ناراحت بشه آخه همیشه فکر میکنم پسر اولم اونه
جالب بود این موضوع

دست راستت رو سر من🤣🤣🤣

من مادرشوهرم به پسرم میگه مامانی یعنی کلا نوه ها مادربزرگشون رو مامانی صدا میکنن اصلا با این موضوع مشکلی تدارم اما اما اما خواهرشوهرم به پسرام میگه پسرام یا بهش میگه مامان واقعا بدم میاد حالا نمیدونم به هوای پسر خودش میگه سر زبونش افتاده یا عمدا میکه ولی واقعا بدم میاد

عزیزدلم🥺🥺آخه چه لحظه قشنگی😍

چه حس خوبی داشتی اون موقع☺️😁

اره منم دوس ندارم
حتی مامان خودمم دوس ندارم بگه🥲
نمیدونم چرا
به مامانم میگه مامان بزرگ
به مادرشوهرم میگه عزیز
چون بقیه نوه هااینجوری صدا میکنن دیگه پسر منم همینجوری میگه
به نظرم خیلی بهتره

چقدر مادرشوهرت مادرشوهر منه 😬🫣😂

وای فکر میکردم فقط من اینقدر حساسم دوتا دختر من گفتن ننه🤣🤣🤣🤣هم ب مامانم هم ب مادرشوهرم نذاشتم بگن مامان جون

وا من به مادر شوهرم میگم زندایی
ولی بخاطر یارا هم به مامان خودم هم به مادرشوهر میگیم مامانی😐 چه فرقی می‌کنه آخه

وااای چه خوب منم عین خودت بدم میاد اما پسرم آدما رو ب چهار دسته تقسیم کرده هر چی پیر ببینه میگ ننه بچه هم میگ نی نی ب تمام مردها بابا ب تمام زن ها مامان 😂😂😂 قشنگ حرص میخورمااا

😂😂😂😂😂پسر منم هروقت بغل مادرشوهرم باشه تا من بگم بیا بغلم خودشو پرت میکنه
یا وقتی خونشونیم هرچی خوراکی دستش باشه میاد دهن من و باباش میده
فقط زمانی که مادرشوهرم لباس بیرون پوشیده باشه و بخواد بره بیرون از بغلش بغل کسی نمیاد
نیکان نسبت به همه همینطوره
هرکی بره بیرون از بغل اون شخص بغل من و باباش نمیاد
مادرشوهرم این موضوع رو فهمیده
هروقت میاد خونمون موقع رفتن به نیکان میگه من دارم میرم بیا بغلم
اینطوری هم نیکان دنبالش کلی گریه میکنه بچم اشکش درمیاد هم اینکه نمیخواد از بغل مادرشوهرم بیاد پایین
بعد زنیکه خوشحال میشه که نیکان منو دوست داره نمیزاره برم. :/
انقدرررر حرص میخورم از این حرکتش حد نداره
اشک بچمو در میاره

خیلی حساسی دیگه کاش دغ دغه منم همین بود دخترم انقد میچسبه خستم کرده میگم کاش بره سمت اونا منو ول کنه برا چن دقیقه هم ک شده هرچیم میخاد صداشون کنه😂

خب نوه شه دیگ وقتی نازش می‌کنه میگ مامان..چیزه خاصی نیست ک حساسی

😐😐😐😐😂

منم همینجوررمممم

او چی حساسی

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۶ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو