#تجربه زایمان طبیعی۴
اولش فکر کردم اومد کیسه آب رو پاره کرد تا نیم ساعت دردم شدید شد و ماما اومد آمپول فشار رو قطع کرد و منم دردم آروم شد گفت برو یکم قدم بزن و برگرد منم رفتم بیرون یه دوری زدم و دوباره برگشتم مدام گوشی دستم بود از روش سوره انشقاق رو میخوندم وقتم رو تلف نمیکردم و صرف قرآن خوندن میکردم جوری که حسابش از دستم در رفت چندین بار سوره رو خوندم از یه طرفم از بس زنگ به شوهرم میزدم که پشت در زایشگاه بود گوشی رو سوزوندم اونم هی زنگ میزد و می‌پرسید دردت گرفته منم تعریف میکردم گفتم تشنمه برام آب معدنی گرفت کل آب خوردم از بس عطش داشتم.همینجوری ساعتا میگذشت ولی من توجهی به گذر زمان نداشتم و همش به چیزای خوب فکر میکردم .از اون لحظه دردام خیییلی شدید شده بود با اینکه کیسه آبم هنوز پاره نبود زنگ زدم به شوهرم گفتم کمکم کن دکتر رو گیر بیار هر چقد بخواد بهش پول میدیم منو سزارین کنه شوهرمم دکترو از تو بخش جراحی پیدا کرد و بهش گفته بود دکتر قبول نکرده بود جوابش گفته بود لگن به این خوبی حیفه بعدشم این همه پول بدی که چی بشه وقتی که همسرم اینو بهم گفت دنیا رو سرم خراب شد و ناامید شدم و انگار وسط یه باتلاق گیر کرده بودم بلافاصله دکتر رسید گفتم توروخدا دکترررر کمکم کن دارم میمیرم دکترم می‌خندید میگفت مامان شدن دیگه همینه فکر کردی سزارین بشی درد نداری؟؟آروم باش منم دیگه چیزی نگفتم

فرزند پروری زایمان طبیعی تجربه

۵ پاسخ

وایییی ترسیدم😱😰

منم انتخابم طبیعی هست بببنیم چی میشه😂😂😂

بگو بگو بقیش🤧🤧🤧🤧

اينكه انتخاب توع زايمانت هم دست خودت نيس واقعا اعصاب خورد كنه

من چیکار کنم 😣🥲

سوال های مرتبط

مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۵
همون لحظه با خوشروئی گفت پاتو باز کن همینجور گریه میکردم وقتی که معاینه کرد انگار کل دردای دنیا رو بدنم ریخت بدون کنترل شروع کردم جیغ زدم و اشک ریختن اونقد اشکم زیاد بود که خیسی بالشت زیر سرم رو حس میکردم همش داد میزدم دکتر نههه دکتر این رسمش نبود گوشی که تا قبل از اون تو دستم بود ،ناخودآگاه از دستم افتاد و دیگه نتونستم زنگ بزنم به همسرم دیگه واقعا دردای زایمان شروع شده بود و من تا جایی که نفس داشتم از درد کمر و زیر دل جیغ میکشیدم اصلا جیغ زدنم دست خودم نبود انگار هی میمردم و زنده میشدم..دردای زایمان هی می‌گرفت و ول می‌کرد ولی اون لحظه ای که می‌گرفت تا دم مرگ میرفتم و برمیگشتم لحظه ای که قطع میشد چشمم باز می‌شد و میتونستم نفس بکشم و آروم تر ناله میکردم هرچقد سعی کردم گوشی رو بردارم نتونستم.ماما اومد میگفت یواااش آروم باش میگفتم نمیتونم توروخدا کمکم کن وسط اون دردا التماس میکردم اونم میگفت من کاری از دستم برنمیاد آروم باش نفس عمیق بکش اون درد جوری شدید بود که دیگه پام حتی نمیتونستم تکون بدم این روند همینجوری پیش رفت و دردای من شدید تررر میشد و با جیغ میگفتم بدتر از این نمیشه اما برعکس دردا بدتر میشد ماما میومد منو معاینه می‌کرد تا ببینه چند سانتم اولش ۱ تا دو سانت بودم ولی یهویی شدم ۵ سانت عرق مرگ از سر و صورتم می‌چکید دهنم خشک شده بود و داد میزدم آب میخام پرستار اومد یکم آب ریخت رو صورتم و رفت

زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه
مامان ایلماه مامان ایلماه ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان رادین💙رونیکا💗 مامان رادین💙رونیکا💗 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی (پارت دوم)👶🏻💙
ساعت ۱۲ شب شد ازشون خواهش کردم به ماما همراهم زنگ بزنن بیاد چون کلافه شده بودم دردام فقط کمر درد بود انگاری که کمرم داشت میشکست و از همه بدتر اون تخت نصفه بود که نمیتونستم پاهامم دراز کنم واقعا اذیت بودم ... زنگ زدن ماما اونم باهام صحبت کرد گفت تا نری تو فاز فعال من بالاسرت نمیام
منم کلا از صبح تا شب ۲ سانت پیشرفت کرده بودم. بعد شیفتا عوض شد یه پرستار اومد گفت خسته نشدی بس که خوابیدی گفتم چرا خیییلی گفت پاشو برو دوش بگیر یکم بعد بیا منم رفتم حموم آب گرم گرفتم رو کمرم خیلی دردم آروم شد ده بیست دیقه اونجا بودم که اومد صدام زد گفت بسه بیا بیرون دوباره رفتم رو تخت که دکتر اومد گفت این چرا نزاییده هنوز اومد با دست یکم معاینه کرد یهو دیدم یه چیز داغ ازم اومد که فهمیدم کیسه آبمو پاره کرده
از همون لحظه برق از چشام پرید یه درد وحشتناکی اومد سراغم اون کمر درد بود باهام یهو دل درد خیییلی شدید گرفتم زیر دلم انگاری چاقو میزدن هی درد میومد هی قطع میشد یه ساعتی تو این حالت بودم بعد اومدن دیدن پنج سانت شدم زنگ زدن ماما همراهم اومد
اونم تا رسید گفت پاشو ورزش کن منم که نا نداشتم هیچی نخورده بودم عین جنازه پاشدم یکم رو توپ نشستم تکونم میداد دستمو ماساژ داد گاز بی درد وصل میکرد ولی فایده نداشت منکه هیچ تغییری احساس نمیکردم
خلاصه از ساعت ۱ تا ۴ صبح این دردهای خییلی شدید باهام بود تا اینکه ساعت ۴ بود معاینه کرد گفت دارم موهاشو میبینم برو رو تخت رفتم و گفت زور بزن مدفوعت بیاد
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۰ ماهگی
📌تجربه زایمان
36 هفته و 4 روز بودم دستشویی فرنگی میرفتم بعد با خودم فکر میکردم من ک خیلی دستشویی بهم فشار میاره زود بلند میشم میرم که نریزه. رو فرنگی از کجا بفهمم که کیسه ابه یا ادرار یه وقت کیسه ابم پاره نشه و متوجه نشم🥲😂
چند روزی بود که از این فکرا به سرم میزد نهم بود ساعت دوازده شب خونه مامانم اینا بودم رفتم دستشویی فهمیدم که ادرارم تموم شد ولی همینجوری باز ازم یه چیزی میومد تعجب کردم بی ادبیه ولی دست گرفتم زیرم ببینم چیه تو دستم اب دیدم حتی بو کردم متوجه شدم ادرار نیست دو سه بار مشتمو پر کردم تا مطمعن شم از دستشویی ک رفتم بیرون مامانمو از خواب بیدار کردم بهش گفتم مطمعنم ک آب دیدم گفت بشین اگه باز ازت اومد کیسه ابه چهار زانو نشستم یه دقیقه بعدش انگار یه پارچ
آب داغ ریختن رو پاهام بلند شدم گفتم اماده شیم بریم بیمارستان زنگ زدم شوهرم ک بیاد ساعت یک رسیدیم تو راه زنگ زدم دکترم پولو براش انتقال دادم و گفت که میام تو برو بیمارستان
ان اس تی گرفتن و دستکش دست کرد معاینه کنه گفتم من سزارینی ام گفت باشی من باید معاینه کنم وقتی کیسه اب پاره میشه بفهمم اگه دهانه رحم باز شده بعد دستشو نشون داد گفت مطمعنی کیسه ابت پاره شد دستش خونی نشد گفتم اره همون لحظه باز ازم اب اومد تخت خیس شد و بلند شدم ازم چکه میکرد بهم لباس داد بپوشم پوشه پزشکی رو بهش دادم چک کرد گفت برو ازمایش ادرار بده و برو رو تخت بخواب تا دکترت بیاد اون شب از استرس اینکه هر لحظه ممکنه دکتر بیاد و بریم اتاق عمل خوابم نبرد با سرم میرفتم دستشویی
احساس تو خالی بودن میکردم حس میکردم هیچی تو شکمم نیس معده ام خالی بود میسوخت وحشتناک میسوخت تا چهار و پنج صبح یه چرت ده دقیقه ای میزدم دوباره بلند میشدم.....
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 روزهای ابتدایی تولد
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان مهرسا💖 مامان مهرسا💖 ۵ ماهگی
پارت ۳🩷

تا ساعت ۴ صبح دردا رو تحمل کردم و ۴ تا ۵ یکم خوابیدم یه سرم درد انگار بهم زد و بعدش بیدار شدم و ماما همراه اومد و آمپول فشارو زدند باز منم دوباره قطع میکردم 🤣 همه ازم نا امید بودند دیگه آمپول فشارمم وصل نمیکردند گفتند تو سزارین میشی بعد یهو یکی اومد معاینه کرد گفت خیلی خوب داری باز نیشی با آمپول فشار و ۵ سانتی و گفتند وقتشه سرم بی خسی بزنیم منم تا فهمیدم یکی بهم کفت پاشو که دیگه بقیش با من تو میتونی منم ورزشا رو رفتم و همراهی کردم یه چیزی هم بود مثل اکسیژن اینو میزاشتی گیج میشدی و دردا نمیفهمیدی ولی گفت کم بزن ، من انگار به خدا رسیده بودم اینو دستم گرفته بودم محکم و به هیچ کسم نمیدادم، مدام هم دکمشو میزدم ماسکو میزاشتم در دهنم و گیج میشدم دردا کمتر میفهمیدم چیز خوبی بود بعدش گفتم اپیدورال بزنید الکی سرمو گرم کردند گفتند باشه باید دکتر بیهوشی بیاد و اینا ولی گودم زدند و نزدند😐 اون اکسیژنه رو از بس زدم تو حلقم دیگه گیج گیج بودم نفهمیدم چی شد یکم حرفا رو میفهمیدم که نیگفت ۷ سانت شدی و اینا قبل همه اینام یه شباف گذاشته بودند که کل رودهام خالی شده بود ، دستشویی که میرفتم واسه ادرار بود و اینکه اب داغ بریزم به خودم ،اون اکسیژنه رو اینقدر محکم گرفته بودم که بدبخت ماما هه تا دستشویی میاورد و میبرد. آخر دستم گفت ده سانتی مو بچه رو میبینیم زور بزن زنگ زدند دکتر اومد و وقتی اومد رفتم اتاق زایمان منم از بس اون اکسیژنه رو تنفس کرده بودم گییج بودم غذام نخورده بودم نمیتونستم زور بزنم ۷ ،۸ نفری بالا سرم بودند دو نفر فکر دلمو فشار میدادند بقیم کارای دیگه ،بند ناف هم یک دور دور گردن بچم پیچیده بود
مامان معجزه الهی مامان معجزه الهی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان ‌‌آیلین مامان ‌‌آیلین ۱۵ ماهگی
خب منم اومدم که از زایمانم بگم
من دیروز ساعت ۸ کیسه آبم ترکید بدون هیچ دردی رفتم حموم آرایش کردم مسواک زدم ساکم رو که از قبل آماده بود برداشتم رفتم بیمارستان ۸ونیم بود نوار قلب و معاینه شدم که گفت ۳ یا ۴ سانت بازی ولی دردی نداشتم زنگ زدن دکترم که بیاد بالا سرم نیومد خیلی دلم شکست چون قبلش کاغذ داده بود که زایمان ویژه ام خودش میاد بالاسرم که نیومد اونجا یه دکتر دیگه رو معرفی کردن به ناچار قبول کردم منو بردن بخش زایمان بعدش دکترم اومد گفت درد داری گفتم نه از اول تا آخر بالا سرم بود خیلی خوش اخلاق بود با یه ماما همراهش هر دو واقعا خوش اخلاق بودن راسی برا گرفتن این دکتر هم ۵ میلیون دادیم ولی خب خوب بود بعدش ساعت ۱۰ اومد آمپول فشار زد یدونه هم آمپول ریه چون من ۳۶ هفته و ۵ روز بودم بعد ۱۰ و نیم اومد گفت درد داری گفتم نه یکی دیگه آمپول فشار زد که ساعت ۱۱ دردام شروع شد ولی اصلا دادوبیداد نمیکردم قابل تحمل بود مامانم رو هم از اول راه داده بودن داخل بعدش مادرشوهرم اومد بعدش مامان بزرگم اومد بعدشم خواهرشوهرم تا ۱۱ونیم پیشم بودن منم درد داشتم ولی قابل تحمل بود که بعدش اینا رفتن ولی مامانم تا لحظه آخر پیشم بود ساعت ۱۱ ونیم دردم شدید شد که باعث شد جیغ بزنم دکترم معاینه کرد گفت ۶ سانتی یه ربع بعدش یدفعه حس کردم بچه داره میاد
ادامه تو تایپیک👇