#تجربه زایمان طبیعی۵
همون لحظه با خوشروئی گفت پاتو باز کن همینجور گریه میکردم وقتی که معاینه کرد انگار کل دردای دنیا رو بدنم ریخت بدون کنترل شروع کردم جیغ زدم و اشک ریختن اونقد اشکم زیاد بود که خیسی بالشت زیر سرم رو حس میکردم همش داد میزدم دکتر نههه دکتر این رسمش نبود گوشی که تا قبل از اون تو دستم بود ،ناخودآگاه از دستم افتاد و دیگه نتونستم زنگ بزنم به همسرم دیگه واقعا دردای زایمان شروع شده بود و من تا جایی که نفس داشتم از درد کمر و زیر دل جیغ میکشیدم اصلا جیغ زدنم دست خودم نبود انگار هی میمردم و زنده میشدم..دردای زایمان هی می‌گرفت و ول می‌کرد ولی اون لحظه ای که می‌گرفت تا دم مرگ میرفتم و برمیگشتم لحظه ای که قطع میشد چشمم باز می‌شد و میتونستم نفس بکشم و آروم تر ناله میکردم هرچقد سعی کردم گوشی رو بردارم نتونستم.ماما اومد میگفت یواااش آروم باش میگفتم نمیتونم توروخدا کمکم کن وسط اون دردا التماس میکردم اونم میگفت من کاری از دستم برنمیاد آروم باش نفس عمیق بکش اون درد جوری شدید بود که دیگه پام حتی نمیتونستم تکون بدم این روند همینجوری پیش رفت و دردای من شدید تررر میشد و با جیغ میگفتم بدتر از این نمیشه اما برعکس دردا بدتر میشد ماما میومد منو معاینه می‌کرد تا ببینه چند سانتم اولش ۱ تا دو سانت بودم ولی یهویی شدم ۵ سانت عرق مرگ از سر و صورتم می‌چکید دهنم خشک شده بود و داد میزدم آب میخام پرستار اومد یکم آب ریخت رو صورتم و رفت

زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه

۱۱ پاسخ

با خوندن هر جمله تصویر همین لحظه ها یادم میاد قشنگ درک می کنم چی میگی

چرا اپیدورالت نکرد

منم زایمان اول بود واقعا سخته وقتی می گیر و ول می کنه تازه می تونی نفس بکشی من که می گفتم بزار بچه تو شکمم بمونه فقط درده تموم بشه

درود بر سزارین خاطره ی عالی دارم از سزارین

منم اولش فکر میکردم طبیعی خوبه ولی واقعا وحشتناکه فقط سز

اینجا فراموش کردم تایپ کنم دکتر اینجا کیسه آبم رو پاره کرد و دردای واقعی شروع شد...

میشه بقیشم بگی

🤚🤚🤚

چقدر بده که انتخاب نوع زایمان دست خودت نباشه امیدوارم روزی برسه که همه مامانا بتونن نوع زایمانشون خودشون انتخاب کنن😕💔

میترسم😭😭😭😭

تا ابد سزارین

سوال های مرتبط

مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
مامان معجزه مامان معجزه ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (قسمت سوم)
خلاصه جمع کردیم وسایل رو از زیر قرآن رد شدم و رفتیم بیمارستان بهمن نوار قلب گرفتن حال بچه خوب بود ولی انقباضا تا ۱۰۰ میرفت خلاصه گفت بستری شو معاینه کرد و گفت ۲ سانت لباسامو عوض کردم و بستری شدم و رفتم اتاق زایمان که همه چی اونجا بود و قرار بود همونجا زایمان کنم

ورزش میکردم با تموم وجودم اسکات میزدم اردکی راه میرفتم عطر اسطوخودوس هم خیلی کمکم میکرد برای کنترل دردهام میزدم به مچم و بو میکردم حین انقباض
معاینه شدم و همون دو و نیم سانت بودم انگار سطل آب یخ ریختن رو سرم شوکه شدم و گریه میکردم میگفتم دیگه پیشرفت نمیکنم
ماما خداکرمی اومد گفت برو سرویس آب گرم بگیر روی شکمت رفتم و نیم ساعت اونحا موندم یه ماما دیگه نوروزی اومد گفت چرا اینجایی بسه بیا بیرون 😑 دوباره معاینه شدم و ۴ سانت بودم خیلی خوشحال شدم زنگ زدم ما ما همراهم خانوم بیات بیاد ساعت ۵ بود و دردا داشت شدید تر میشد ماما همراهم اومد دیگه نمیتونستم کنترل کنم و داد میزدم ماما همراهم اومد و رفتیم باهم حموم و اونجا اسکات میزدم و اون آب گرم میریخت روی کمرم و شکمم خیلی کمکم کرد انصافا در اومدم و معاینه شدم ۶ سانت بودم دیگه دردا غیر قابل تحمل بود
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت دوازده👉
خلاصه ک هی دردام تو آب میومد بیشترم میشد و درد ک میومد داد میزدم ماساااااژ بده بدووووووو وای وای خیلی حالت بدی بود دردام زیاد بود جون دیگه داشت باز باز می‌شد هی دردام میومد داددددد میزدم ماساژژ درسته چیزی نمیشد با ماساژ ولی موقع ماساژ حواسم پرت میشد جیغ ک میکشیدم ولی خوب دیگه
،گفت بریم رو تخت با کمک آمدم لخت لخت رفتم رو تخت داد میزدم مامانم صدا میزدم مامان شروع شد دردااااام ماساااااژ وای ک هم ماساژ میداد هم کلی برام ناراحت بود الهی و قبلش کیسه ابمو‌ تو ۴ سانت بود ۶ سانت بود پاره کرد یادم نبود دقیق، ک گفت روند زایمان زودتر کنه امد پاره کرد ،بعد اون بیشتر شدید شد خیلی شدید ک قبلش هی پرستارا تا ماما بیاد هی میگفتن چته اینهمه داد گفتم باور کنید خیلی درد دارم دردامم به خاطر همین بود ک یهویی داشت بهتر میشد برا روند زایمان اینا نمیدونستن فکر کنم هی میگفتن داد نزن نفس بکش مامان ناراحت میشه اگه اینطور کنی مامانت بفرستم بیرون گفتم عمرا ،خلاصه میگفتن نفس بکش هی میگفتم به خدا ک اولاش با نفس میرفتم بعد ۳ سانت نمیتونم نفسم موقع درد بالا نمیاد باید داد بکشم منم چون از ته دل داد میکشیدم روند زایمان بهتر میشد از قول خودم و واقعا هم اینطور بود داد میکشیدم از ته دلم خودم شل میکردم .... تا ک دیگه آمدن معاینه کردن...

بارداری .زایمان
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۶
هر چی دهانه رحمم باز تر میشد دردا غیر قابل تحمل از یه طرف دیگه هم احساس زور و دسشویی بهم وارد میشد که داد میزدم من دسشویی دارم هیچکی توجهی نمیکرد آخراش دیگه کلا چشمامم باز نمیشد از شدت درد و سردم بود و کل بدنم میلرزید انگار لحظه های آخر رفته بودم تو کما و هوش نداشتم فقط نفس میکشیدم پرستار و ماما اومدن بالای سرم هر چی صدام زدن پاشد پاشو من نمیدونستم دارن چی میگن از هوش رفته بودم اکسیژن بهم وصل کردن گفتن ضربان قلب بچش اومد پایین تکونش بدهو هی زور خود به خود میومد ماما میگفت حالا خودت تا میتونی زور بده تا رفت باز بشه نترس منم بخاطر اینکه این دردا تموم بشه تا میتونستم زور میزدم میگفت زور بزن ول نکن تا اینکه واسه بار آخر که ماما اومد به پرستار گفت بلندش کن ببرش دسشویی خودشو بشوره گفتم نمیتونم همینجوری که رفتم وسط راهرو هی زور میومد و من حتی ایستاده زور میزدم دست خودم نبود پرستار بردم دسشویی پاهام لخت دمپایی هم پام نبود گفت بشین خودتو بشور گفتم داره زور میاد الان بچه میفته گفت پاشو پاشو نمیخاد تا بریم دوباره رفتم ولی موقعی که حس زور میومد و زور میزدم انگار دردا کمتر میشد دوباره مثل طوفان می‌گرفت منو بردن اتاق زایمان تا قبل از اون دردام تو اتاق لیبر کشیدم ...
زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه
مامان پناه🩷🐣 مامان پناه🩷🐣 ۹ ماهگی
من به بدبختی و نفس عمیق و هرچی که بلد بودم تحنل کردم تا ۱۱ اومد معاینه کرد گفت خوب پیش رفتی ۴ سانتی. خدایا چقدر دیگه باید تحمل کنم این بین کمپوت اناناس هم میخوردم و گریه میکردم و ورزش میکردم مامانمم دعا واسم میخوند فقط میگفتم خدایا منو تنها نزار
ساعت شد ۱۲ شدم ۵ سانت ولی فقط ارزوی مرگ داشتم یهو درد ول میکرد خپب خوب وقتی که میگرفت فقط تخت و میگرفتم و ناله میکردم و مامانم کمرمو ماساژ میداد خیلی درد داشتم دیگه ماما یه چیزی اورد به کمرم وصلکرد و ریموتشو داد دستمو گفت کم و زیادش کن انگار برق میداد به کمرم شک میداد نمیدونم اسمش چی بود ولی خیلی کمک کننده بود کیسه اب گرمم اورد مامانم میزاشت رو کمرم...ولی درد که میگرفتم روی تخت بلند میشدم از درد جیغ و داد مامانم فقط میگرفتم که نیوفتم التماسش کردم دیگه ۵ سانتم بیحسی بزن میگفت نه ۶ ۷سانت میگفتم همه جا ۴ سانت میزنن گفت اون اپیدوراله من اسپایینال میزنم و چون زود بی حسیش میره دیرتر میزنیم که اخر درد نکشی هیچوقت خودمو اینجوری ندیده بودم که انقدر بتونم جیغ بزنم انقدر بتونم درد تحمل کنم دردام دیگه لحظه ای بود و ول کردنشو انگار اصلا نمیفهمیدم داعم درد بود و درد ...
تا پای مرگ رفتم تا ساعت بشه ۱ مامانم برام گریه میکرد میگفتم گوه خوردم اصلا بچه نمیخام غلط کردم خودم اومدم بیمارستان . اومد معاینه کرد و گفت تغیری نکردی تا ۲ تحمل کن میگم امپول بزنن حالا من هر ثانیه برام یسال بود
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۸ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۴
اولش فکر کردم اومد کیسه آب رو پاره کرد تا نیم ساعت دردم شدید شد و ماما اومد آمپول فشار رو قطع کرد و منم دردم آروم شد گفت برو یکم قدم بزن و برگرد منم رفتم بیرون یه دوری زدم و دوباره برگشتم مدام گوشی دستم بود از روش سوره انشقاق رو میخوندم وقتم رو تلف نمیکردم و صرف قرآن خوندن میکردم جوری که حسابش از دستم در رفت چندین بار سوره رو خوندم از یه طرفم از بس زنگ به شوهرم میزدم که پشت در زایشگاه بود گوشی رو سوزوندم اونم هی زنگ میزد و می‌پرسید دردت گرفته منم تعریف میکردم گفتم تشنمه برام آب معدنی گرفت کل آب خوردم از بس عطش داشتم.همینجوری ساعتا میگذشت ولی من توجهی به گذر زمان نداشتم و همش به چیزای خوب فکر میکردم .از اون لحظه دردام خیییلی شدید شده بود با اینکه کیسه آبم هنوز پاره نبود زنگ زدم به شوهرم گفتم کمکم کن دکتر رو گیر بیار هر چقد بخواد بهش پول میدیم منو سزارین کنه شوهرمم دکترو از تو بخش جراحی پیدا کرد و بهش گفته بود دکتر قبول نکرده بود جوابش گفته بود لگن به این خوبی حیفه بعدشم این همه پول بدی که چی بشه وقتی که همسرم اینو بهم گفت دنیا رو سرم خراب شد و ناامید شدم و انگار وسط یه باتلاق گیر کرده بودم بلافاصله دکتر رسید گفتم توروخدا دکترررر کمکم کن دارم میمیرم دکترم می‌خندید میگفت مامان شدن دیگه همینه فکر کردی سزارین بشی درد نداری؟؟آروم باش منم دیگه چیزی نگفتم

فرزند پروری زایمان طبیعی تجربه
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
#پارت 2
نزدیک ظهر بود دیگه ناهاررمم خوردم سر سفره بودم شکمم یکهو سفت میشد انگار که رگ پشت پات بگیره نتونی تکون بخوری نمیدونم تجربه کردین.. سغت میشد درد میکرد منم چشام میبستم محکم نفس میکشیدم خودم تکون می اوم تا بعد 6 7 ثانیه ول کرد. ظرفارو که شستم دیگه گفتم برم برای دوش. رفتم تو حموم دیگه زیر دلم هر پنج دقیقه می‌گرفت ولی من تحمل میکردم اصلن اونقدری نبود بخام جیغ بزنم و انرژی خالی کنم دلم ضعف می‌کرد از دردش مشت میکردم ولی بعد 10 ثانیه که ول می‌کرد راحت میشدم. زیر دوش اسکات زدم شکمم کمرم ماساژ دادم حموم شستم دخترم صدا زدم اونم شستم. دردام از 10 دقیقه یک بار به پنج دقیقه رسیده بگو ثانیه گرفتنش هم 10 ثانیه شده بود. وقتی میگرفت محکم نفس عمیق میکشیدم اینور اینجوری نفس کشیدم که خود به خود موقع درد میدیدم دارم نفس عمیق میکشم. از حموم اومدم بیرون شکمم ول کرده بود تند تند لباس پوشددمو قرآن برداشتم سوره انشقاق خودنوم وای د که وسطه سوره می‌گرفت خودمو مثل حالت سجده میکردم چش بسته نفس عمیق میکشیدم دختذم هم سو استفاده می‌کرد میخاست بشینه رو کمرم منم درد داشتم اخلاقم دست خودم نبود محکم میزدمش میگفتم تروخدا برو اونور. قرآن که تموم شد پاشدم شروع کردم ورزش کردن باسنم اینور و اونور تاب میدادم از اپن میگرفتم اسکات میزدم زیر دلم می‌گرفت فجیح ولی هم زمان اسکات میزدم..تو خونه مثل پیاده روی تو پارک شروع کردم به راه رفتن.. نیم ساعت راه میرغتم می‌گرفت ول می‌کرد می‌گرفت ول می‌کرد. همون هر پنج دقیقه 10 ثانیه. همش منتظر بودم بیشتر شه بدتر شه ولی همون جوری بود. دیگه قلق دستم اومده بود که موقع درد راه برم دستم مشت کنم نفس عمیق بکشم یا هرجوری شده تحمل کنم و هم زمان اسکات بزنم...