و بالاخره منم از کوره در رفتم😭😭😭 یکی پسرمو زدم الان عذاب وجدان داره جونمو میخوره
.
.
یه چند وقتی هست خیلی خیلی اذیت میکنه یه چیز میخواد با داد گریه طلب میکنه نمدونم کی بهش یاد داده من خیلی حواسم جم بود اینو یاد نگیره
تو خواب پا میشد گریه میکرد هرچی ناز بوس بغل افاقه نمیکرد
دیشبم رفتیم مهمونی ابرو برام نزاشت باباش نزاشته بود بشقاب غذاشو چپ کنه وست سفره دراز کشید جیغ زد سالادا و سبزی هارو بهم ریخت 😩😩😩منم جانا دستم بود باباشم به رو خودش نیورد منم جانارو گذاشتم کنار رفتم جمعش کردم 😭😭😭حالا الان بیدار شده لج کرده بود بره بالا سر خاهرش هرچی با نازو اینا گفتم نه بیا بغلم اینا نیومد جیغ میزد منم بغلش کردم گذاشتمش سر جاش بیشتر گریه و جیغ یکیم خوابوند تو گوشم اینم یاد گرفته به جیغاش اهمیت ندیم میزنمون خلاصه منم یکی زدم تو لپش البته نه محکم ولی بش بر خورد چند ثانیه نق زد بعد ساکت شد شیششو برداشت رفت تو تختش خورد الانم خوابیده بعد ک زدمش نازش کردم بوسش کردم ولی هی دستمو پس میزد یا نمیزاشت بوسش کنم 😭😭😭از بزرگ کردن سخت تر تربیت کردنه خیلی میترسم بی ادب بشه ولی دوستم ندارم با کتک ادبش کنم 😭😭😭خدا ببخشم دست رو سید بلند کردم

۱۷ پاسخ

اشکالی نداره عزیزم خودتو نارحت نکن وقتی جیغ میزنع تو آروم باهاش حرف بزن بگو ولی جیغ میزنی متوجه نمیشم چی میگی باید آروم حرف بزنی کم کم از سرش میوفته جیغ زدن

فک کردم بچه خودم فقط اذیت میکنه .من ک حریفش نمیشم خیلی خودمو کنترل میکنم اما دیگ کم میارم میزنم بعدپشیمون میشم میخاس خاهرشو خفه کنه از جهره دلم نمیدونی چ سیلی بدی زدم😔

وای دختر منم چدیدا خیلی جیغ میزنه همه چیزو با جیغ و گریه میخواد هرچیم حرف میزنم باهاش گوش نمیده لج میکنه منم یه وقتایی از کوره در میرم میزنمش بعد میشینم گریه میکنم عذاب می‌کشم

همه اینایی که گفتی به خاطر وجود دخترته
باید زمان بگذره که عادی بشه براش و باید خودتم صبر و حوصله به خرج بدی
دختر منم همه خواسته هاش با گریه هسته
اوایل صورت پرنیا داغون بود از بس پرستش خنج میزدش اما الان خدا رو شکر رابطشون بهتر شده دعوا زیاده اما همو هم خیلی دوست دارن
خودتم سرزنش نکن شیر به شیر واقعا سخته از پا در میای

ببین واقعا. کارخوبس نست
ولی با تمام وجود میفهمم نمیگم کار درستیه نه اصلا ولی بچه ها یه وقتا یه کاری میکنن ادم روانی شه و از کوره در بره
خدا بهمون صبر بده فقط
اخرشم عذاب وجدان جونمون رو در میاره

علیسان هم همینه لج میکنه اب بخواب چنان هوار میکنه انگار فلانه منم داد میزنم سرش ولی نمیزنمش بعضی اوقات به باسنش میزنم ولی حساب نمیبره ازم نامرد 😆😆
خواهر این اقتضای سنشونه باید حواسشو پرت کنی محلش ندی
من میگم گریه کن مامان بت دستمال میدم گریه رو بس میکنه میاد بغلم
بعصی اوقات که دیگه حرصم بده مثل امروز که شیشه شیرشو کپ کرد تو اشپزخونه خیس شد فرشم گفتم میزارمت میرم نگاه کرد خندید ادامه داد بع کارش 😆😆😆

بقول بابام میگه خوب کاری کردی بزرگ بشن دیگه زورت نمیرسه بزنی

فقط اینو بدون هرچی بیشتر کتک بخوره بی ادب تر میشه همین.

اوووووووف مادری سخت ترین کار دنیااااست
خب با ۲ تا بچه چیکار کنی درسته نباید میزدی اما خب توام انسانی دیگه ممکن الخطا هستی
ببین رو رفتارای بچت حساس نشو تا انقد عصبی نشی
مثلا تمام این رفتارهایی که گفتی طبیعیه
بزرگ‌میشن درست میشن اصلا فک نکن مختص بچه تو هست و وای بدبخت شدم و‌ اینده ش نابود شد و بی ادب شد
نه وقت کافی برای تربیت و ادب کردنش هست الان فقط محبتتتت و صبر

وقتی دعواش میکنی یا میزنیش زود نرو که بوسش کنی نازش کنی
از فردا میگه ببین هر کاری هم بکنم دعوام کنن بعد بوسو بغل هست
همش ک نازو بوس نمیشه یکم هم دعواش کن عذاب وجدانم نگیر اینجور که میگین انگار یکم لوس شده

ربات که نیستیم ادمیم ،بالاخره یجایی کم میاریم و واکنشنایی نشون میدیم که دست خودمون نیست

عزیزم حق داری خیلی سخته این سن
ولی سعی کن دیگه تکرارش نکنی چون عادت میشه

بچه منم دقیقا همینجوریه...خیلی لجباز شده...منکه کم اوردم...فقط به نشانه تاسف با باباش سرمونو تکون میدیم ...میگیم دستمون درد نکنه واسه تربیت کردنمون😂
ولی واقعا دست خود ما نیست...انگار خودشون کشف میکنن ک چجوری رفتار کنن و حرص مارو دربیارن

ببین الان همه تو این سن لجباز میشن دختر منم دقیقا همین جوریه حق داری عصبی شی منم عصبی میشم ولی خودمو میزنم😂

امروز پسرم انقدر اذیتم کرد انقد عصبی شدم محکم میزدم رو پای خودم ک دست روش بلند نکنم
هرموقع‌خیلی عصبی میشم خودمو میزنم😞😞😞

دقیقا پسر من اینقدر دیگ رفتارای بد گرفته کلافم کرده هااااا

یه بار برای هممون اتفاق افتاده.دیگه نزنش
همشون همینجوری شدن.با گریه یه چیزی رو میخوان.باید صبور باشیم تا این دوره هم بگذره

سوال های مرتبط

مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان فسقلی😍 مامان فسقلی😍 ۱ سالگی
خانوما یه سوال من یکی از خواهرشوهرام خیلی باهاش رفت و آمد داریم بعد یکم مشنگه انگار بعضی موقع ها یه حرفایی میزنه بهم یا چیزی میزنم پا شوخی یا منم جوابشو میدم چند شب پیش اومد خونمون دخترم خیلی اذیتم کرد اصلا قانع نمیشد رفته بود در کوچه دائم گریه می‌کرد که آب بازی کنه آب هم سرد بود ظهرش هم بازی کرده بود منم واقعا دیگه نمیتونستم قانع کنم بیارمش داخل زدم تو کمرش خیلی محکم هم نزدم اما دخترم ن هرگز نزدمش و خیلی رو رفتار لوسه کلی گریه کرد گریه اش برا آب و جوجه ی همسایه و زدن من قاطی شده بود بعد اومدم بردمش تو اتاقش آروم شد بهش اسباب بازی و اینا دادم خواهرشوهرم اومد دوتا دستامو گرفت گفتم شاید شوخی میکنه دوتا چک میخواست بزنم هی من گفتم از شوخیه سرم اینور اونور کردم بعدش قشنگ دوتا چک خوب زدم😐😐انگار قاطی کرده بود اصلا کلی عصبی بود قیافش خطرناک شده بود بعد من واقعا هیچ نگفتم گذاشتم باز جا شوخی با اینکه شبش کلی گریه کردم کلی با شوهرم دعوام شد بعدش دوباره الان رفته بودیم روستا اونا هم بودن عصری برگشتیم الان اومد دخترش خونه ما بود بردش یه حرفی بهم زد خیلی ناراحت شدم در صورتی که من اون کار نکردم منم گفتم مقصدش پسره خودت بوده دوتا نیشگون بزرگ از دستم گرفت و محکم دوباره زد رو دستم منم داد زدم سرش گفتم این چه کاریه اون روزم خواستم به شوهرت بگم چه رفتاری انجام دادی گذاشتمش رفتم داخل خداحافظی هم نکردم شوهرم میگه شوخی میکنه باهات رفتارش باهمه اینطوره اما بنظرم وقتی که با زنداداش بزرگش این رفتار نمیکنه رفت و آمد زیاد و ارتباط انگار سرشو گیج آورده بنظرتون به شوهرش زنگ بزنم بشورمش؟؟
مامان هامین مامان هامین ۲ سالگی
خانما خواهش میکنم به سوالم جواب بدید خیلی کلافه شدم من دوهفته بیمارستان بستری بودم برای کارای عمل کیسه صفرام که یهویی حالم بد شد پسرم مدام پیش خونه مادرشوهرم یا خونه مادرم بود از وقتی اومدم بیرون از بیمارستان و عمل کردم و اومدم خونه خودم یه روز دیدم تو حیاط اب بازی میکرد خیلی هوا گرم بود بهش گفتم باید اب رو ببندیم بیایم تو وگرنه حالت بد میشه خیلی هوا گرمه و اب رو بستم و اوردمش تو چنان جیغ و دادی راه انداخت که تا نیم ساعت داشت جیغ میزد و هرچی ازش سوال میکردم ماما چی شده چی میخوای جیغ میزد دوباره بردمش تو حیاط گفتم بیا اب بازی کن جیغ میزد میگفت نه هرچی بهش میدادم پرت میکرد همینطوری جیغ میزد گریه میکرد خیلی خسته شدم دیگه دیدم هیچی جواب نمیده خودمم باهاش گریه کردم که حتی میگفت باهام گریه نکن بعدش گفت بغلم کن بلند شو گفتم ماما نمیتونم عمل کردم دیگه زنگ زدم شوهرم اومد و سرگرمش کرد خودمم هی بغلش میکردم دیشب دوباره رفتیم تو حیاط شستیمش گفت بزار اب بازی کنم گفتم نه بریم تو میخواستم مای بیبیش کنم شلوار پاش کنم که اومد تو کلی جیغ زد و گریه کرد هرچی بهش میدادیم پرت میکرد شوهرم تعجب کرده بود گفتمش بیا بی محلی کنیم بهش فیلم رو پلی کن نگاه کنیم دیدم اومد کنترل گرفت فیلم رو قطع کرد که یعنی نه نگاه نکنید باهم حرف میزدیم میگفت نه باهم حرف نزدید یعنی فقط میخواست وایسیم نگاش کنیم تا اون جیغ بزنه خیلی کلافه شدیم دیگه بعد یه ربع بیست دقیقه شوهرم برد گذاشتش تو تاب تابش داد تا خوابش برد اصلا نمیدونم چیکار کنم رفتار درست چیه اگه تا حالا همچین موردی داشتید یا میدونید رفتار درست چیه خوشحال میشم راهنماییم کنید
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
الان که دارم اینا رو تایپ میکنم با یه دل پر از غصه و چشمای پر از اشک مینویسم...مینویسم که یادم بمونه چقدر خسته ام و کم اوردم ...امروز از ظهر که از سرکار برگشتم هانا مثل چسب بهم چسبیده بود و جدا نمیشد البته این حکایت هرروزشه و منم با جون و دل بغلش کردم و بوسش کردم کلی باهاش بازی میکنم و سرگرمش میکنم که جبران چند ساعت دور بودنم بشه...اما امروز یجور عجیبی بهم آیزون بود هم نق میزد و بهونه های بیخود میگرفت با اینکه از ۶ صبح بیدار بودم اما با حوصله تک تک خواسته هاشو اجرا کردم شوهرمم خونه نبود پریود بودم و حسابی بی جون و حال تا ساعت ۶ عصر همینطور گذشت با نق نق و بهونه تا اینکه یهو بدنم خالی کرد احساس کردم جایی رو نمیبینم سرم گیج میرفت هانا رو نشوندم رو تخت و خودم کنارش دراز کشیدم اما گذاشتنش رو تخت همان و گریه های وحشتناکش همان...جیغ میزد و بلند بلند گریه میکرد که چرا منو از بغلت پایین گذاشتی...بازم تو اون حال باهاش حرف زدم گفنم مامان حالش بهتر بشه بغلت میکنم انقدر تو گوشم جیغ زد و ساکت نشد که بعد از ۱۹ ماه تحمل و خکدخوری و خویشتن داری و صبوری کردن چنان دادی سرش کشیدم که چشماش گرد شده بود از تعجب و صداش بلندتر و وحشتناک تر شد خودمم باهاش زدم زیر گریه تمام بدنم عرق سرد شده بود هیچ کس نبود حتی یه لیوان آب برام بیاره...دلم یه لحظه کباب شد واسه بچم با تمام وجودم بلند شدم و محکم بغلش کردم و بوسش کردم‌انقدر ازش معذرت خواهی کردم اما دلم آروم نشد که نشد..نمیشه بازم‌ آروم نیستم بخودم قول داده بودم تحت هیچ شرایطی بخاطر خودم و فشار روم سرش داد نزنم دعواش نکنم اما امروز قولمو شکوندم...امروز تمام زحماتمو به باد دادم...دلم‌گرفته...