۴ پاسخ

دکتر ب من گفت تا چهارساعت شیرنده

نه بابا حدود یکی دو ساعت شیر نده از ورم برو شیرتو بپوش بریز دور وگرنه بچه یهو بیحسی روش تاثیر میزاره

ن نده احتیاط شرط عقله

به نظرم نده بهتره پشیمانی بعدش درد نمیخوره

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۱ ماهگی
میخام در مورد زایمان سزارین بگم طبیعی که خیلی بد بود از ساعت نه صبح تا سه صبح روز بعد درد طبیعی کشیدم اخرشم سزارین شدم
بخام از اول بگم سوند اصلا به هیچ عنوان درد نداره امپول بی حشی هم اصلا ترس نداره من همش نگاه میکردم امپول بی حسی رو ببینم ولی دکتر بیهوشی نذاشت گفت صورتتو اونور کن 😂😂امپول بی حسی رو که زد فقط ی لحظه ی پرش کوچولو داشت کمرم فکر کنم دو دفعه زد تو کمرم چون تکون خوردم کمی امپولو که زد پاهام یهو گرم شدن بهم گفت حس داری گفتم اره گفت کو پاتو بلند کن بلند که کردم خورد به سینی 😂😂گفت عه چرا این بی حس نشد حتما کارم خوب نیست بعد دو دقیقه از کمر به پایین بی حس شدم درد رو حس نمیکنین فقط میدونین دارن چیکار میکنن برشو که زد بچه رو که دراورد من حالم بد شد شروع کردم ب لرزسدن سه دفعه نفسم رفت بالا اوردم گفتم نمیتونم نفس بکشم گفت اثر بی حسیه ی جوری لرز کرده بودم ک قلبم درد میکرد سه تا پتو انداختن روم خیلی سردم بود تا زمانی که اثر بی حسی رفت من میلرزیدم
زایمان سزارین زایمان سزارین زایمان سزارین
مامان سورنا مامان سورنا روزهای ابتدایی تولد
پارت آخر
(حالا خوبه صدبار به همشون گفتم من اپیدورال میخام )گفتم اپیدورال میخااااام گفت تو دیگه تا نیم ساعت دیگه بچه ت بغلته دیگه نمیخاد اپیدورال بزنی.گفتم من که صدبار گفتم اپیدورال میخام گفت بچه چهارمته دیگه یهویی مثه الان فول میشی .منم شروع کردم گریه و التماس خواهشااااا برام بزنین زنگ بزنین دکتر بیهوشی بیاد دیگه ناله هام دید دلش سوخت زنگ زدن دکتر بعد ده دقیقه رسید. یعنی وقتی دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن واقعا برام حکم فرشته نجات داشت.اومد و گفت تو دیگه نزدیک زایمانته دستگاه اپیدورال لازمت نیست فقط برات بی حسی انجام میدم.امپول داخل کمرم زد و بعد دو دقیقه همهههه اون دردا تموم شد دکتر گفت الان خارش شروع میشه خارشت شروع بشه خوبه دیگه روند تاثیر آمپول بیشتر میشه....منی که قبل آمپول از درد گریه میکردم داد و ناله داشتم دنبال آمپول برای خودکشی بودم بعد آمپول بی حسی هیچ دردی نداشتم میگفتم می‌خندیدم بعد ده دقیقه هم گفتن بلند شو برو تخت زایمان .موقع دنیا اومدن بچه هم هیبیییچ دردی حس نکردم اصلا نفهمیدم چجوری دنیا اومد حتی ذره ای درد نداشتم .موقع زدن بخیه و ماساژ رحمی هم بی هیچ دردی گذشت و من همون موقع فقط نگاه بچه م میکردم لذت می‌بردم می‌خندیدم .یعنی بهترین لطفی که در حق خودم کردم زدن آمپول بی حسی بود
بعد دو ساعت هم که وارد بخش زنان شدم انقدر شاداب و بشاش بودم همه تعجب می‌کردن که من اینجوری خوشحال خندان بی هیچ دردی راه میرم می‌شینم غذا میخورم می‌شینم بچه شیر میدم همش شوخی و خنده باهم دارم😄
الان هم چهار روز از زایمانم میگذره و خدا رو شکر عوارض خاصی بعدش نداشتم ...
مامان هانا مامان هانا ۱۰ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد