۱۹ پاسخ

وقتی بچه ها بزرگ میشن و وابستگیشون کم میشه از تعداد فرزندات خوشحال میشی چون دورت شلوغه و حوصلت سر نمیره

از لحظه به دنیا اومدن لحظه زایمان طبیعی که اولین نگاهت میوفته به صورت بچه ات خیلی قشنگه حاضرم هر چقدر درد هست بازم داشته باشم ولی اون لحظه رو ببینم از شیرین زبونی های بعدش از لبخندهایی که میزنه آدم خستگیش در میره وقتی از همه چی ناامیدم از آدما متنفرم به بچه هام نگاه میکنم میگم چقدر خوبه که بازم بچه به دنیا آوردم

پسر اولم خیلی اصرارداشت که براش داداش بیارم البته خودم هم اصلا موافق تک فرزندی نبودم،بچه که بزرگ میشه آدم سختیهای مسیرو فراموش میکنه

من پسر اولمو که اوردیم بعد دو سال شوهرم گفت یکی دیگ بیاریم باهم بزرگ بشن همبازی هم بشن نیما جان هم خدا خواسته بود هشت هفتم بود فهمیدیم باردارم خییییلی عاشقشم و دوسش دارم اگه خدا بخاد شاید چهارمی هم بیاریم

من چهار تا دارم روری هزار بار خدا رو شکر میکنم بابتشون بزرگه ۱۴سالشه بعدی۱۱ بعدی ۹و این اخری تقریبا ۲
همه رو با خواست خودم و برنامه ریزی آوردم و از اونجایی که هیچ وقت رو حرف خدا برای بچه دارشدن نه نیاوردم یعنی هر وقت کسی ازم پرسیده بازم میخوای نه گفتم نه گفتم هر چی خودش بخواد برای همین هر وقت و هر جنسی خواستم خدا به هم داد اولی پسر بود و گفتم خدایا پسر داداش میخواد بهش داداش داد بعد گفتم خوب حالا منم دلم میخواد یه دختر داشته باشم بهم داد بعدشم گفتم خوب دختر خواهر میخواد بهش داد
الانم با اینکه وضعمون اصلا خوب نیست اما نمیگم نه دیگه بسه میگم به وقتش همیشه بهترین اتفاق میفته🤗

دومی همه چیزش راحت‌تر بود
سومی راحت‌تر

من با تک فرزندی مخالف بودم برای همین دوتا پشت هم آوردم که بقول قدیمیا باهم بزرگ شن ،پوستمم کنده شده تا الان ، و هیچ برنامه ای برای بچه سوم نداشتم اصلا دیگ بچه نمیخواستم ، اما خب خواست خدا بود باردار شدم کلی هم داستان داشتم بارداری پرچالشی داشتم ، حالا یه خانواده 5نفره ایم ، که یه صبر و حوصله ی زیاد میخواد ، ان شالله که از پسش بر بیام

الان من این پیامو میزارم مثه همیشه کلی بازخورد منفی میگیرم هیچکسی مثل من ازبرکت بچه های زیاد خبر نداره من زندگیم بعد تولد هر بچه بهتر و بهتر شد الحمدلله که بدنمو توراه سالم فرسوده کردم من ۶تا بچه دارم ۳تاپسر ۳تا دختر الان هفتمی رو باردارم بچه هام کلی کمکم میکنن خیلی هم خوشحالن دوس دارم دورم شلوغ باشه

من درکل دو فرزند رو میخواستم چون از معایب تک فرزندي خوشم نمیاد اما خیلی زود و با اختلاف سنی کم بدنیا اومد که این مورد خدا خواسته بود ولی چند سال بعد رو قطعا می‌آوردم

من که تازه متوجه شدم باردارم وفکرشو نمیکردم باردار بشم یهویی شد

من ی دختر ۶ ساله دارم
الانم ی آقا پسری تو دلمه
با این همه وقتی با باباش عکسای ۱-۲-۳ سالگیه دخترمو میبینیم میگیم واااای بعدش ی دختر دیگه بیاریم 😅😅😅مشکلی چیزی داریم فکر کنم

فقط برای اینکه پسرم همبازی داشته باشه
بهمون اصرار میکرد برام ی داداش بیارید😁

بنام خدا خرییییییتتت😐😐😐

پسرم تنها بود فامیل نزدیکم بچه ندارن گفتم یدونه دیگه بیارم همبازی پسرم باشه اما خدا دوتا دیگه داد 🥺می‌دونم خیلی روزای سختی در پیش دارم 😢افسردگی گرفتم

من هم وقتی قبلن یک بچه داشتم ودیدم تنهاس وهمبازی می خوادباهاش منم فرصت وحوصله نداشتم باهاش بازی کنم ازخداواهل بیت خواستم یه بچه دیگه بیارم وشکرخداتقریبن بعدازچهارسال جلوگیری وتقریبن به دوسال تلاش برابچه دومم خداروشکرباردارشدم ودخترم ازتنهایی درامد وگفتم دیگه همین دوتابسه ولی الان بابزرگ شدن بچه هام دلمون یه نی نی کوچولو می خوادباتمام سختی های بارداری والبته اگه خدابخواداین یکی روسزارین وبزرگ کردن بچه انشالله اگه خدابخوادسومی روبارداربشم

من بچه دوممو ناخواسته باردارم اما الان میگم کاش زودتر میاوردم فاصله سنیشون ۷ ساله یه خورده زیاده...اوایل افسردگی گرفته بودم کارم فقط گریه بود اما الان که نزدیک اومدنشه وسایلاشو اماده کردیم ذوق دخترم و همسرمو میبینم احساس میکنم خانوادم خیلی گرم تر و محکمتر شده چه برسه به اینکه بدنیا بیاد...
خب از نظر مالی هم توان ساپورتشونو داریم اما تمام نگرانیم بابت وضعیت مملکت بود و کلا طرز فکرم این بود که یدونه بچه با کیفیت بزرگ کنیم بهتره..
اما خب وقتی با وجود جلوگیری باردار شدم دلم نیومد از بین ببرمش ولی خب زندگی خودمو همسرم خیلی سخت تر شده مسئولیتامون بیشتر شده مخصوصا من که با وجود بارداری یه کلاس اولی هم داشتم😢
ولی خب همه توانمو دارم میذارم گرمای خونمو حفظ کنم🥹

من بچه سوم باردارم ، دو تا بچه اولم فاصله سنی شون دو سال هست خیلی اذیت شدم تا بزرگ شدن ولی همیشه خدا رو شکر کردم که خودم نذاشتم فاصله بیوفته هم کار میکردم هم دست تنها بزرگشون کردم، انگیزه بچه ی دومم ، تنهاییه بچه اولم بود الان خیلی با هم دوست هستن از اول هم، هم بازی بودن، پسرم کلاس پنجمه، دخترم کلاس سومه، حالا دوباره باردارم خودم نمی‌خواستم ولی شوهرم و بچه ها م دوست داشتن یه نی نی داشته باشیم منم قبول کردم با اینکه تا چند سال دیگه نمیتونم برم سر کلاس( معلمم غیر رسمی هستم) حالا خیلی تو بارداری سومی اذیت میشم و میگم برای چیم بود ولی وقتی خوشحالیه بچه هام و ذوقشون برای نی نی رو میبینم تحمل میکنم، و اینکه امیدم به اینه که بچه هام بزرگن کمک دستم باشن

من حقیقتا خانواده پر جمعییت دوست داشتم خودم یدونه برادر دارم با فاصله سنی کم و خب خیلی برامون خوب بود همبازی هم بودیم تو بازی ها یه یار داشتم یکی بود که دقیقا تو شرایط من باشه و خب بزرگ هم شدیم رابطه خیلیییی خوبی داشتیم برای همین ترجیح میدادم بچم اصلا تنها نباشه
هنوز نمیدونم تجربه این بچه شبیه بچه قبلی هست یا نه
امیدوارم یکم کمتر شیطون باشه فقط😂
و خب برناممون با شوهرم همین بود و برنامه برای بچه بعدی هم داریم چون من دوست داشتم دوتا دختر رو حتما داشته باشم و از بچگی این ارزو بوده تو نقاشیام تو دفتر خاطراتم همیشه سه تا بچه میکشیدم
البته که از نظر مالی و توانایی نگهداری اینا هم شرایط مطلوب داریم وگرنه خب صرفا رسیدن به ارزو به هر شکلی منطقی نیست اگر این شرایط نبود ترجیحم رو همون یدونه بود ولی همه این عوامل باعث شد که دومی رو بلافاصله بیاریم و حتی به سومی فکر کنیم

من حاضرم هزار بار برگردم به لحظه اولی که بچمو دادن بغلم🥺🥺🥺هنوزم هرشب و روز بهش فک میکنم

سوال های مرتبط