سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
دوست دارم یکم دردودل کنم واقعا نیاز دارم ممنون میشم شماهم اگه میتونید راهنماییم کنید🥲
قضیه از این قراره که من از دوران بارداریم خیلی نسبت به کارهای خونه وسواس پیدا کردم اینطوری شدم هر روز باید ظرف ها شسته بشه، گاز تمیز بشه، سینک تمیز باشه و خشک باشه، کابینت ها دستمال کشیده باشه، خونه گردگیری کرده بشه، دستشویی تمیز بشه، روشوییش تمیز بشه، حیاط جارو کشیدن بشه و هرکاری که توی خونه میشه انجام داد دیگه همینا یادم اومد😅
چون هرروز انجام میدم اینا همش نهایت یه ساعت از صبح وقتم رو میگیره ولی برای اینکه خونه تو طول روز تمیز بمونه باید هزار بار دیگه کارها و انجام بدم که تمیز بمونه(دیگه خودتون میدونید که کارهای خونه هیچ وقتتتتت تمومی ندارهههه)
الان مسئلم اینجاس که وقتی دارم تمیز میکنم باید حتما تمیز بشه بعد بیام بشینم نمیتونم نصف کار ولکنم بعد برم بقیش رو انجام بدم چون مدام ذهنم رو درگیر میکنه و همش دارم به این فکر میکنم کی برم بقیش رو انجام بدم؟
و خوب چون دخترم نمیزاره این استرسم رو بیشتر میکنه مدام دارم به این فکر میکنم یعنی میزاره من این کارو انجام بدم؟ نکنه قبل تموم شدنش گریه کنه نزاره من تمومش کنم؟ یا وقتایی که خوابه همش استرس دارم نکنه قبل اینکه من کارهام تموم بشه بیدار بشه و من نتونم انجامش بدم
یعنی از این همه استرس دیگه خستممممم به معنای واقعی و از طرف دیگه داشتم به این فکر میکردم که من به جای اینکه از این دوران دخترم نهایت لذت رو ببرم همش درگیر کارهای خونم 🫠🥲

به نظر شما چطوری میتونم این وسواس رو از ذهنم پاک کنم🥴

فرزند پروری بازی با کدوک تب سرماخوردگی اسهال
گهواره جان میدونم تاپیکم ربطی نداره به فرزند پروری ولی لطفا ببرش فرزندپروری🫠🚶‍♀️
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت
قسمت ۳
(بچه ناخواسته )😞
منتطر موند تا شوهرش بیاد خونه زمانی که اومد داستانو تعریف کرد اما مرد زیر بار نرفت زد همه چی شکست از خونه رفت زن موند با دوتا بچه یه بچه تو شکمش
با خودش لج کرد گفت نمیرم زایمان کنم بزار خودمو بچه با هم بمیریم یک هفته از زمان زایمانش گدشت جون سزارین بود باید سر تایمش میرفت هر روز حالش بد تر بدتر می‌شد جوری که امکان داشت خودش و بچه از بین برنده
بسر بزرگه از این شرایط ترسید دفتر شماره هارو برداشت رفت سمت خونه صاحب خونه
آخه هیچ کس. تو تهران نداشتن تکو تنها بودن
همه جیو برای صاحب خونه تعریف کرد و گفت به خالم زنگ‌بزن اون میدونه چیکار کنه
خاله بچه ها زنی بود که همسرش از نظر مالی خیلی اوکی بدد و این بچه هارو خیلی دوست داشت چون خودش بچه دار نمیشد به بچه های ابجیش محبت میکرد و مثل بچه های خودش دوسشون داشت
صاحب خونه زنگ‌زد همه چیزو تعریف کرد ۴ ساعت بعد خاله با شوهرش اومدن با هزار زور بلا بردنش بیمارستان پدرشوهرم تو کرج برای زایمان البته پدرشوهرم دکتر اونجا بود
یعنی بیمارستان کمالی کرج
زنانی که رسیدن دکترا همه نا امید بودن چون بچه ظربان قلبی به اون صورت نداشت آماده شد و به اتاق عمل رفت چند ساعت بعد اسم مادر این داستان اعلام شد که رفته تو بخش اما درد ناک ترین جاش اینجا بود ک ...
ادامش ...
پوشک مای بی بی