۳ پاسخ

واای گفتی انگار بعضیا عمدی مرض دارن به زور به بچه مردم شکلات بدن که حرص مادر دربیارن بعضیام از روی محبت میدن ولی منم خیلی بدم میاد هرچی میگی نه ممنون نمیخوره به زور میدن و میخوای از بچه بگیری کلی اشک میریزه! چه فرهنگ بدیه مردم دارن شاید مادر پدر دلشون نخواد اصلا بچه از غریبه چیزی بگیره که عادتش نشه

یبار دقیقا همین اتفاق تو پارک افتاد برای من بزور خانمه داد دستش من بدم میاد بچه از غریبه چیزی بگیره.
گفتم نمیخوره گفت نههه میخوادد بزور داد بهش منم رفتم جلوتر جلو چشم زنه انداختم دور.
نفهمن مردم

به جای تو من عصبی شدم ولی کلا من تو این جاها یه اخمی دارم کسی باهام حرف نمیزنه متنفرم کسی بچمو ببوسه یا دست بزنه حتی نزدیک بشه چه برسه خوراکی بده شاید طرف ویروس داشت شایدم خوراکیش سم بو اصلا

سوال های مرتبط

مامان عمران 🧿آرمان🧿 مامان عمران 🧿آرمان🧿 ۱ سالگی
داشتم میرفتم مهد پسرمو بیارم نصف راه هنوز مونده بود که خوردم زمین با بچه تو بغلم پخش زمین شدم با بدبختی بلند شدم پام هم درد میکرد بچمم گیر داده بود بغلش کنم گفتم خدارو شکر کسی نبود و ندید چند قدم رفتم جلو دیدم وای سرم داره گیج میرع بازم خواستم بیوفتم سریع نشستم زمین زیر آفتاب با پسرم مونده بودیم یکم جون نداشتم برم جلو تر تو سایه بشینم یکم که گذشت کم کم به سختی خودمو رسوندم تو سایه بازم سرم گیج می‌رفت نشستم هی خدا خدا میکردم یکی پیدا شه از دستم بگیره منو ببره تو مهد پسرم دیدم یه زنه که پسرش با پسرم تو یه کلاسه اومد گفت خوبی گفتم نه سرم داره گیج میره نمیتونم بلند شم گفت یه چیز شیرین بخور و رفت هیچ کمکی هم نکرد یه لحظه همونجا موندم داشتم گریه میکردم دیر شده پسرم میترسه چیکار کنم گوشی هم نبرده بودم یه باد خوشایندی اومد یه لحظه سر حال شدم دویدم خودمو رسوندم پسرمو گرفتم اومدیم خونه الانم پام درد می‌کنه هم بیجون افتادم خیلی هم سردمه دوتا پتو دادم روم چیشده یعنی ؟ چی بخورم حالم یکم خوب بشه ؟؟
مامان آرکان😊💖 مامان آرکان😊💖 ۱ سالگی
مامان آرسام🧿💙 مامان آرسام🧿💙 ۲ سالگی
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
درددل 🫂🫂🫶🫂
امروز حوصلم سررفته بود آماده شدم تا برم خونه مامانم ،بماند که پسر چقدر غر زد کو صبحانه گفتم پسرم من آمادم تا خواهرت آماده میکنم ی نایلون زباله کوچبک‌ که فقط چندتا پوست تخم مرغ بود ببر بزار سرکوچه ، هرچی گفتم گوش نکرد ...منم عصبی شدم از دستش تا رسیدیم خونه مامانم داداشم مهمون ش بود بعد داداشم بهم میگه چرا ب پسرت یاد نمیدی سلام کنه ،مامانم شربت آورد بدون اینکه کسی بخوره پسرم زود برداشت باز داداشم غر زد . بعد دم دقیقه می‌گفت گوشی بهش میدادم تا فقط اروم بشینه موقع ناهار شد همش پسرم داد میزد کو برنج برای منم. ناهارش خورد رفتم اتاق دراز کشیدم دخترم خاب کنم. ینی اصلا نزاشت بخابم دم دقیقه می‌گفت پاشو حوصلم سررفته از اون ور مامانم عصبی کرده بود. بابام خاب بود اونا رو بیدار کرده بود. دیگه خواهرم بچه‌اش اومد. پسرم همش باهاش کشتی می‌گرفت. اونم ب پسرم گفت وحشی باهات بازی نیمکنم باز پسرم می‌رفت میگفت بیا کشتی. یا یهو می‌پرید تو بغل بچه خواهرم خواهرم ی داد زد از دست پسرم. موقع شام شد گفت عق چ غذایی. متنفرم آبگوشت بود. یهو دیدم پسر خواهرم که شش سالشه و پسر خودم شش سالش بچم بردا تو انباری یقه بچم گرفته گفت ببین اذیت کنی همچین میزنمت بچم داشت میگفت باشه غلط کردم غلط کردم اینم گذشت. دیدم پسرم دخترم از مبل انداخت. وای اونقدر پسرم دعوا کردم ،نمیفهکم چجوری تربیتش کنم تا بحرف باشه