من که هیچی نمیدونستم شوهرم صفر تا صد چیزارو یادم داد اصطلاحاتو غیره
خیلیدبد بود طبقه بالای خونه مادرشوهرم کلی خجالت دختری افتاب مهتاب ندیده و... سنمم ۱۷
رفته بودیم خرید عقدی پریود بودم خسته شده بودم دیگ حالی ک را برم و نداشتم بعد گف چته گفتم پریودم،گف وااای چرا نگفتی وقتی پریودت تموم شد بیایم خاستگاری(که همون شب اولی راحت باشه بتونه)😂😂😂
بعد دیگه پریود تموم شدو با یه استرسی رفتم حموم ک خدا میدونه اومدم بیرون از حموم مامانم گف پریودت تموم شد گفتم آره مامانم استرس گرف بنده خدا😂
خو اخه کوچیک بودم ۱۴ سالم بود
شب شد و همه چی رو برام توضیح داد و اینا خاستیم بریم سر اصل مطلب که مثل بز میترسیدم
جالبیش اینه که من قبل از این که بفهمم برا هردوطرف حس خوبی داره فک میکردم مردا زنارو اذیت میکنن با اون کارشون 😂🤦
بعد هیچی دیگه شب اول ک فرار کردم و دید ک ترسیدم دیگ گف ولش
به قول mami kaveh هی اون بزرگوار رو میداد دستم و میگف این چیه واااااای چقد خجالت میکشیدم آب میشدم🤦🤦
هیچی دیگه شب اول به این سختی گذشت و تموم شد شب دوم مادرشوهرم دعوتم کرده بود خونشون.
شب و دیگه اونجا موندیم و دیدم دیگه پافشاری اثری نداره هی گف درد نپاره و آروم باشو اینا دیگه هیچی با تمام سختی هاش دادیم به فنا و رف😂
الان ک دارم خاطرات رو میخونم میبینم چقدر رابطه تو سن پایین سخت بوده ، دخترا گناه دارن
وای من چون ازدواجم سنتی بود بلد نبودم چی ب چیه شوهزم ک نزدیکم شد ترسیدم بعد من وقتی بترسم کلا لال میشم مث بز فقط زل میزنم بعد شوهر بد بختم بهم میگفت اولش فکر کردم عادیه دیدم فقط زل زدی فک کردم سکته زدی من بعد دوسال باز میترسم چون دردم میگیره برا همین مث بز زل میزنم بش بی حرکت بعد بعضی وقتا عصابش خورد میشه میگه مجسمه میکردم انقد خودشو سفت نمیکرد که تو کردی🤣
منم دختری بودم ک هیچی حالیم نیود شوهرم همه چی رو میدونس. خیلی خجالت میکشم ۲سال عقد بودیم شب عروسی .وای مردم و زنده شدم .تاکه تموم شد ازم دیگه نگذاشتم از بس گریه درد داشتم ۱۷سالم بود
منو شوهرم سه سال دوست معمولی بودیم و دوسال هم رل تو اون تایمی که رل بودیم من خودمو به باد دادم ولی اولین بار خیلی بد بودددد😥😂ول نمیکرد که منم یواشکی رفته بودم خونشون مامانم نمیدونست وقتی برگشتم خونه ی حال زاری داشتم😂ولی بعدش که عقد کردیم از خستگی من تو پذیرایی خوابم برد اون تو اتاق با اینکه خجالت نمیکشیدم تا یک هفته رابطه نداشتیم باهم🙃
سنتی بود ازدواجمون
شب عقد اومدخونه ما .رفتیم تواتاق موهام بازکرد جاهارو پهن کردم و پریدم توحمام ..انقدر طولش دادم تابخابه اومدم بیرون دیدم خوابه
آها راستی همون شب پریودشدم از استرس تو مجلس
خلاصه تادراز کشیدم بغلم کرد و منو از دنیای دخترانگیم کشید بیرون🤭
دروغ گفتم درحد بالاتنه کارشو کرد🤣
ما ۳ سال دوست ساده بودیم. ۱ سال رل بودیم. ۲ سالم نامزد و عقد روی هم. ولی هیچ اتفاقی در این دوران نیوفتاد😂 عقد ک بودیم التماسم می کرد نمیزاشتم🤣 هم میترسیدم و هم اینکه میخواستم بزارم بعد عروسی. شب عروسی اومدیم خونه من نمیخواستم کاری کنیم اون اومد نزدیک و زیپ لباسمو کشید پایین تا اومد شروع کنه مادرشوهرم و پدرشوهرم زنگ زدن و اومدن گفتن دیر وقته بخوایم برگردیم الان شهرستان خسته ام هستیم پس اینجا میمونیم. منم ترسیدم صدا بدم آبروم بره گفتم بزار اینا ک رفتن بعدش. حالا اینا رفتن ما اومدیم شروع کنیم ک من یه جیغی زدم و نذاشتم دوباره🤣 میترسیدم🤣🤣 بعدم ک مهمون اومد خونمون موند و بعدم مادرشوهرم از پله چند طبقه افتاد رفتیم شهرستان یه مدت همش بیمارستان بودم بخاطر اون بعدشم که مرخص شد خونشون موندم تا یکم بهتر شد برگشتیم دوباره تهران خونه خودمون🤣🤣 قشنگ ۲ هفته شوهرم منتظر بود بدبخت🤣🤣🤣🤣 دیگه آخر دفعه ک واقعا شد من هیچی بلد نبودم🤣 انقدرم میترسیدممم و خجالتم میکشیدممم😂 شوهرم توضیح داد برام بعد از خجالت من قرمز شده بودم🤣🙂💔 خیلی خنده دار بود واقعا قیافم🤣
ما فامیلیم دختر خاله پسر خاله ایم
۶ ماه در تلاش بود دوست شیم
۵ سال دوست بودیم
همسرم تنها زندگی میکرد خونه مجردی داشت
تو اون ۵ سال همه کار کردیم
😅بعد از عروسی دیگه عادی بود صرفا لوکیشن تغییر کرده بود
۶سال دوست بودیم 😅بعد مادر شوهر ساده ی من شب عقدمون که من خونشون بودم جاهای مارو با فاصله انداخت شوهرم اومد گفت مامان چرا یه متر فاصله گذاشتی زنمه هاااا،و دوباره تاکید کرد بابا ما ۶سال دوست بودیم 😂
چهار سال تو عقد بودیم ولی رابطه نداشتیم ازدواج که کردیم بعد انقد میترسیدم جیغ میزدم 🤣🤣🤣
من شب عقدمون دسته گل اب دادم🤣🤣🙌
جیغی زدم ک مادرشوهرم ازطبقه بالا پیام داد ب شوهرم لطفا صداندین🤣 🤣
15سالم بود
من قبل عروسی از پشت یه بار رابطه جنسی داشتیم ولی باز من شب عروسی استرس داشتم نمیتونستم درست به چشم های شوهرم نگاه کنم
هیچی شب اولی ب زور مارو نگه داشت هی من برم خونمون اونم نه رفتیم بخوابیم هی من فاصله گرفتماون اومد ور رفت اینا اخری ک رسیدیم ب اون بزرگوار ک داد دستمون بهش گفتم وای مندارم میترسم 🤣اونم گفت نترس ب کارش ادامه داد
حالا بعضی وقتا سرکیفه وسطش میپرسه دیگه ازش نمیترسی میگم ولمون کن بابا اون مال ۱۲ ساله پیش بود 😒
من استرس داشتم دوست نداشتم مهمونا برن ...😂🥲
بعد ک برگشتیم خونه تموم شد بزن و برقص رفتیم خونمون دلم نمیخواست لباس عروس در بیارم یهو دستشو گذاشت پشتم زیپو باز کرد همونجا مردم انگار میلرزیدم مث بیدد....
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.