۳ پاسخ

عزیزم موقع زدن بی حسی رو نخاع نباید تکون خورد چجور تونستی تکون نخوری کسی نگهتون داشت؟

من شنیدم کلا آزاد ۱۰۰تمن میگیرن

عزیزم نمیدونی هزینه هاش چقدره طبیعی بدون بیمه چون تعریف بیمارستان و زیاد شنیدم

سوال های مرتبط

مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۴ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۳ ماهگی
*پارت چهارم*


من درحالی که دنبال دکترم میگشتم یه دکتر مرد که دکتر بیهوشی بود اومد به پشتم بتادین بزنه که آمپول بی حسی بهم بزنه اونجا بیشتر از خود عملم استرس و ترس داشتم نمیدونستم چجوریه فقط میدونستم یه آمپول نازک بلنده 🥺

بعد دوتا دکتر زن کنارم بودن گفتم میشه دستتونو بگیرم اونا هم دادن و بعد گفتن شونه هاتو به جلو خم کن و خودتو شل کن..
منم همینکار کردم بعد یهو یه سوزش ریز تو کمرم حس کردم که سریع هم تموم شد...

بعد اون دوتا خانوم آروم منو به عقب خوابوندن و جلوم یه پرده نازک کشیدن منم منتظر بودم که بی حس بشم ولی هنوز حس داشتم..
میگفتم من بی حس نشدما...
و همچنان دنبال دکترم میگشتم..
آخر گفتم بگید دکترم بیاد، پس چرا دکترم نمیاد..!! 😆😒

گفتن پاهات آروم آروم داغ میشه، ولی فقط کف پام یکم حس میکردم داغیو..

یکم گذشت گفتم من هنوز بی حس نشدمااا زانو به بالام هنوز حس داره..
گفتن یه ربع ممکنه طول بکشه!!
بعد پاهامو باز کردن و سوند برام گذاشتن که هیچی نفهمیدم ولی جلو کلی مرد پاهام لخت باز بود!!🤣🤣🥴
یعنی مردممم از خجالت...

بعد یهو دکترمو بالا سرم دیدم اومد با ارامش و مهربونی، سلام احوال پرسی کرد..
منم بالاخره خیالم راحت شد که اومد..
ولی من همچنان یکم تو شکمم حس داشتم..
گفتم دکتر شکمم هنوز حس داره شروع نکنیااااا🤣
گفتن صبر کن دیگه شش ماهه بدنیا اومدی..
منم این حین هی سعی می‌کردم پاهامو بلند کنم ببینم واقعا بی حسم یا نه...

که دیگه دکتر شروع کرد به شکم و پاهام بتادین زدن و اونجا دیگه کامل یهو داغ و بی حس شدم...
مامان هانا مامان هانا ۴ ماهگی
سلام به همه من شنبه زایمان کردم بخاطر نشتی شدید کیسه آب🥹
اومدم راجب سزارین بگم
اول اینکه عطسه کردم احساس کردم خیس شدم نگاه کردم دیدم اندازه یه کف دست اب ترشح شده ازم
رفتم بیمارستان دکترم گفت بستری کنن تا صبح بیاد که بستری شدم
۶صبح دکتر اومد منم بهم اومدن سوند وسرم وصل کردن که هیچ‌کدوم درد خاصی نداشت در حد ثانیه تا میاد درد بگیره تموم شده
بعدش منو بردن برای زایمان اونجا اطلاعات پرسیدن بردن اتاق عمل
دکتر بیهوشی گفت بیهوشی یا بی حسی از کمر که خب من بی حسی از کمر انتخاب کردم
تا دکتر لباس عمل بپوشه بی حسی رو زدن که اصلا درد نداشت به‌نظر من سوند دردش از امپول بی حسی بیشتر بود ولی خب من از استرس میلرزیدم نهایتا دیدم درد نداره کمرمو شل کردم راحت تر شد
در عرض چندثانیه تمام پاهام وشکمم بی حس شد کاملا نمیتونستم تکون بدم بعدم منو خوابوندن دستامو بستن یه پرده جلوم کشیدن دکتر شروع کرد
من متوجه میشدم که دکتر داره برش میزنه ولی هیچ دردی نداشتم که کم کم همونم متوجه نشدم
بعدش همش تو حالت گیجی بودم حالت تهوع وتپش قلب داشتم که بهشون گفتم دارو زدن خوب شدم یکم بعد نی نی رو گذاشتن رو صورتم 🥺♥️
بعدشم که بخیه واین‌کارا وخوابم بردمنم رفتم ریکاوری
توی ریکاوری بچه رو اوردن ماما بهش شیر داد منم گیج بودم یکم
بعدم رفتیم اتاق که خب دردام شروع شد مسکن زدن اروم شدم
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۸ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان آیلین مامان آیلین ۱ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون