#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_46



سر تکون دادم که محکم ل ب هام رو اسیر کرد.

طوری حمله کرد که بی اختیار بدنم سست شد.

اولین بار بود کسی منو اینجوری می‌ب وس ید و کنترل از دستم خارج شد.

محکم بهش چسبیدم و که اختیار صدام از دست در رفت.

توی دهنش نالی دم که لب پایینم رو گاز گرفت.

- آخ ...

ازم جدا شد غرید:

- نا.له نکن، من روی صدا حساسم ...

چشم هام از ذوق ب وس ه درخشید که لبخندم کش اومد.

- ببخشید، دست خودم نبود!

سوالی به ل ب هام زل زد.

- عسل خورده بودی؟

سری با طرفین تکون دادم که مشکوک شد:

- با چی ل ب اتو شیرین کردی؟

لب هام به نظرش شیرین بود؟
لبم رو گزیدم که خودم طعمش رو بچشم اما انگار برای من بی مزه بود.

- با هیچی به خدا!

سرش رو توی گردنم فرو برد و دوباره بو کشید که خودم رو روی پاش جا به جا کردم و صورتش توی هم رفت.

- وول نخور، سر جات ثابت بمون!

بوسه ریز زد که پرسیدم:

- چرا؟

چشم هاش سرخ بود ...سرخ تر از انار ...

- سوالتو جواب بدم یا ک ب ودت کنم؟

برام حق انتخاب گذاشت.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک

۱ پاسخ

اسم رمان چیه؟

سوال های مرتبط

مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_43


قبل پشیمون شدنش، سمت درب رفتم و چند بار قفلش کردم که پوزخند زد.
شاید من کار خنده داری کرده بودم ...

سمتش برگشتم و مقابلش ایستادم که با مکث نگاهم کرد.

- ام ...الان باید چیکار کنم؟
لباسم در بیارم ؟

اخمش پر رنگ شد و گره ابرو هاش محکم تر ...

- واسه بغل کردن کی لباس در میاره؟

شونه بالا انداختم و دست هام رو پشت سرم قایم کردم.

- خب چیکار کنم؟
نمیدونم از کجا شروع کنم و چیکار کنم!

به دست روی پاش ضربه زد.

- بشین!

پاهام رو باز کردم و روی پاش طوری نشستم که پاهام دور کمرش حلقه بشه و خودم بهش چفت بشم.
از ترس افتادنم، نگه‌م داشت که دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

- اوممم ...بدنت خیلی داغه!
همه مرد ها اینجورین؟

کمرم رو دست کشید و کنار گوشم پچ زد:

- نه ...مرد هایی که یک نیم وجبی امونشون رو میبره، اینجورین!

لب هام رو به گوش هاش نزدیک کردم و پچ زدم:

- ب وس م چی میشه پس؟

ذره ای فاصله گرفت و به لباسم که باز بود خیره شد.

- کجاتو ب وس کنم؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت66



در پماد رو باز کرد و اخم کرد.
- نه!

نامید سر جاش گذاشتم و از میز فاصله گرفتم که لـب زد:

- بشین اینجا برات پماد بزنم!

به تخت اشاره کرد که لبه‌ش نشستم و خودش دامنم رو بالا زد.

- تختتون خیلی نرمه ...

پایین پام نشست و انگشتش رو ممو از پماد، روی پوستم کشید که چشم هام از سوزشش لوچ کرد.

- آ...ه آ..ه ...

سرش رو بالا اورد و متعجب نگاهم کرد.

- صداتو کنترل کن، هرکی ندونه خیال میکنه ...

حرفش رو ادامه نداد که خودم پرسیدم:

- خیال میکنه که چی؟

نفسی بیرون داد و دامنـم رو بالا تر نگه داشت که لـباس زیـرم مقابل چشم هاش قرار گرفت.

- سوال بیخود نپرس، ازین لباس ها هم جلوی من نپوش!

سوالی نگاهش کردم و دست روی بازوش گذاشتم.

- مگه لباسم چشه؟

از جا بلند شد و پماد رو سر جاش گذاشت.

- چش نیست؟ میخوای با روان من بازی کنی؟ میدونی من مَردم، غریضه دارم ...کنترلمو از دست بدم برای جفتمون بد میشه.

از روی تختشون بلند شدم و سمت درب رفتم و به چارچوب تکیه زدم
.
- چرا بد بشه؟ تو که شوهرمی ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت146



حرفم رو از چشم هام خوند.
خوندن حرف های توی سر کوچیک من برای چاووش خانی که مو رو از ماست بیرون می کشید، کار سختی نبود و همین باعث خجالتم می‌شد.

- که این طور ...میرم برات شکلات بگیرم!

کتش رو از روی دسته مبل چنگ زد که آستینش رو گرفتم.
- نه ...نه ...نیازی به زحمت نیست؛ نمیخوام دیگه!

ابروهاش در هم تنیده شد و صدای بمش رو به رخ کشید:
- مسخره کردی؟

سرم رو تند تند به نشونه نفی تکون دادم که سوئچش رو چنگ زد و بی امان از درب خونه بیرون رفت.
حموم زیور همیشه طول می‌کشید و خیالم راحت بود که تا برگشتن چاووش خان قرار نیست بیرون بیاد.

موهای گیس شدم رو باز کردم که امواجش روی شونه هام رقصید و همزمان کلید توی درب چرخید.
برگشتنش انقدر طور نکشید که با پلاستیکی پر از خوراکی وارد شد.

چشم هام برق زد و همزمان بوی شامپو توی خونه پیچید.
سر چرخوندم و با دیدن زیور که حو.له‌ای دورش پیچیده بود نگاهم رو خجول پایین انداختم.
اون به چاووش خان محرم بود و من زن بودم پس دلیلی نداشت حجاب بگیره و بی پروا قدم گذاشت.
- وای کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم ...شکلات ...از کجا ذهنمو خوندی؟

پلاستیک خوراکی هارو از دست چاووش خان گرفت و نگاهم هاج و واج شد.
ولی اونا مال من بود ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت125



نفس گرفتم و به صندلی تکیه‌ زدم که چاووش خان دوباره از اینه نگاهم کرد.

اما زیور از این‌نگاه خرسند نشد که توجه شوهرش رو به خودش جلب کرد:

- مسکن نداری توی ماشین؟

سوالش باعث تعجب چاووش شد که پرسشگر نگاهش کرد.

- مسکن واسه چی؟

زیور صندلیش رو ذره ای تخت کرد و دستی به کمرش‌ کشید و نالید:

- واسه چی نداره عزیزم، انقدر که شب ها وحشی میشی واسه من کمر نمیزاری!

خجالت زده آب دهن فرو بردم.
وای از حرف هاش ...کاش زمین دهن باز می‌کرد منو می‌بلعید.
چاووش خان انگار حیا بیشتری داشت که سر بسته جواب داد:

- نه ندارم!

زیور قرار نبود از ناز اومدن دست برداره که پاهاش رو از توی کفش در اورد و چرخید و روی رون های چاووش گذاشت.

- اینجوری راحت ترم.

به گوشه‌ای از صندلی پناه گرفتم و سرم رو به شیشه تکیه زدم.
دروغ چرا، حسودیم شده بود.
لب هام رو بی اختیار جوییدم که دست چاووش خان روی پاهاش زیور نشست.

آروم طوری که انگار می‌خواست من نشنوم پچ زد:

- ببرش پایین تر، گذاشتی روش!

خودم رو به نشنیدن زدم که خنده زیور بلند شد.

- خودم میدونم کجا گذاشتم.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت78


سرش رو بالا اورد و به شکمم نگاه انداخت.

- بلایی که سر بچه نیاوردی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

- نه نه ... چاووش خان حواسش بهم بود، خیلی آروم کارش کرد

انگار بیش از حد داشتم بی حیایی میکردم که دایه سرخ شد و ضربه ای توی صورت خودش زد.

- اینارو به کسی دیگه ای نگیا! حواست جلو زیور جمع باشه.

تند سر تکون دادم و انگشت هام رو به بازی گرفتم و لب گزیدم.

- نه نمیگم!

پشت سرش از اتاق بیرون رفتم که اشاره کرد.

- آروم قدم بردار، عین آهو این ور اون ور میپری یه بلایی سر اون بچه میاری.

قدم هام رو آروم کردم و از پنجره به چاووش که داشت سیگار میکشید خیره شدم.

- ميگما ...دایه! زیور هم همیشه دردش میگیره؟

چشم توی حدقه چرخوند و روسریش رو محکم کرد.

- اگر دردش می‌گرفت که انقدر خاطر چاووش رو نمیخواست!

سر تکون دادم و سمت حیاط رفتم که چاووش سیگارش رو زیر پا له کرد.

- با موی خیس هوا به این سردی اومدی بیرون که چیکار کنی؟ برو تو ببینم!

این پا اون پا کردم و جلو رفتم.

- تو درد نداری؟

از سوالم تعجب کرد و مشکوک با قد بلند نگاهی به پایین انداخت.

- واس چی باس درد داشته باشم؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت148


من داشتم خیلی عادی شکلات می‌خوردم اما به نظر می اومد چاووش خان برداشت دیگه ای از رفتار من کرده.
- مگه مرد ها هم ویار میکنن؟

دستی به صورتش کشید و پوست گُر گرفتش رو لمس کرد.
- د وقتی زنشون اینجوری جلوشون شکلات میخوره و نا.ز و عش.وه میاد، ویار که هیچی ...دو شکمم میزان!

بی اختیار نخودی خندیدم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- چجوری می‌زان؟ از کجا؟

یقه پیراهنش رو باز کرد.
هوا به این سردی چاووش خان گرما گرماش کرده بود.

- مزه نریز بچه، بلند شو از روی زمین تا سرما نخوردی.

پس اون فقط نگران سرما نخوردن زیور نبود، گاها نگران منم میشد.
از روی زمین بلند شدم و لی.سی به لب های شکلاتیم زدم و روسریم رو دور از چشم زیور باز کردم.

شکلاتم رو سمت چاووش خان گرفتم.
شاید اون دهنی منو دوست نداشت بخوره اما خب آدمی که ویار داشت این چیزا حالیش نمیشد.
گاز زد ...درست به همون نقطه ای که من مکی.ده بودم.

- وای دهنی بود ...خدا مرگم، ببخشید ...

شکلات رو توی دهنش به بازی گرفت و پوزخند زد:

- من تا حلقتو بو.س.ی.دم، الان از چی اینجوری سرخ شدی؟

لب هام رو داخل دهنم کشیدم و با صدای آرومم سمتش خم شدم و پچ زدم:

- آخه اینجوری شکلاته مزه منو میداد!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#پارت54



سر پایین انداختم و دوباره نزدیک تر رفتم.

- هوم، فکر و خیال کردم ...شاید واقعا زشتم که حتی کیارش هم حاضر بود با هر زنی باشه جز من ...

بی اختیار قطره اشک، کاسه چشمم رو پر کرد که روی گونه‌م چکید‌

- گریه نکن، خوشگلی!

داشت دلداریم میداد اما بلد نبود.
اشکم رو پس زدم که دست روی سرم کشید.

- هوف ...گریه نکن خواهشا ...من رو اشک دختر حساسم!

منو سمت خودش کشید.
یک آغوش بی حواس که حتی اگر بارون می بارید، قطره ای از بینمون زد نمیشد.
دستم رو محکم به روز کمرمش حلقه کردم و سر به بـ.....دن برهـ........نه‌ش چسبوندم.

- برو بخواب، تو خونه نپلک ...

حاضر نظرم ازش جدا بشم و بینیم رو بالا کشیدم و با فین فین جواب دادم:

- دایه برام جا پهن نکرده، از اتاق تنهایی میترسم! می‌خوام همینجا بمونم.

منو از خودش جدا کرد و نفسش رو بیرون داد.

- برو اتاقت، میام پیشت میخوابم.

متعجب بهش خیره شدم.

- جدی؟ زیور چی پس؟ اگه فردا منو کتک بزنه چی؟

انگشت روی بینیش گذاشت و به سکوت دعوتم کرد.

- هیش ...سوال بیخودی نپرس.

قبل پشیمون شدن بالا رفتم که با تاخیر وارد اتاق شد.
روی تخت اومد که جا براش خالی کردم و کنارم دراز کشید.
انگار تازه نگاهش به لباسم افتاد که اشاره کرد.

- درش بیار ...پاره‌ست! تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت158


لرزش صدای مشهود تر شد که لب باز کردم.

- چشم!

اگر خواسته اون چنین چیزی بود من موظف بودم اجرا کنم.
وظیفه داشتم احساساتم رو نادیده بگیرم و سر سنگین تر باشم.

قدمی فاصله گرفتم که زیر لب زمزمه کرد:

- کاش انقدر مظلوم نبودی!

من مظلوم به نظر میرسیدم؟
شاید از نظر بقیه اینطور بودم و فقط خودم متوجه‌ش نمی‌شدم.
آروم و قدم به قدم عقب رفتم که از جاش بلند شد و سمت اتاق خواب رفت‌.

الان جایز بود من اونجا برم؟ اونم وقتی گفته بود ازش دوری کنم؟
لب هام رو با آب تر کردم و نزدیک اتاق رفتم‌.
مردد جلوی درب ایستادم که از اتاق صدای زیور اومد:

- ب.غلم نکن چاووش، امشب ازت شکارم!

پس چاووش خان برای همین اینجوری کرد.
اون من دو تهدیدی برای زندگی و عشقش با زیور میدید و من بهش حق میدادم.
حالا فرصت دلجویی پیدا کرده بود و من به خودم اجازه نمی‌دم بعد از اون قولی که دادم اینجوری وارد بشم.

لب گزیده از درب فاصله گرفتم و با وجود سرمای هوا، توی سالن روی مبل دراز کشیدم.

بازو های عریانم باعث میشد دلم بخواد توی اتاق برگردم و زیر قولم بزنم که غیبت طولانی مدتم باعث پژواک صدای چاووش خان شد:

- واس چی اینجا خوابی؟ برو کنار بخاری ...خط و خش روت بیوفته باس جواب دایه رو بدم!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_20



دایه کمک کرد لباس در بیارم و از عرق سردی که کرده بودم کل لباس هام رو بیرون کشید که به لباس زیرم رسید.

- درش بیاد مادر ...از کی خجالت میکشی؟ چاووش که شوهرته ...درش بیاد اینو تنت کنم.

لباس سفیدم رو از تن بیرون کشید که با لباس زیر وسط پذیرایی روی مبل رها شدم.
نگاه چاووش روی چیم بود که اینجوری چشم بهم دوخت ...

خجول سر پایین انداختم که صدایی از بیرون عمارت دایه رو صدا زد و دست از لباس تن کردنم کشید.

- الان میام ...چاووش مادر، لباس این بچه رو تنه‌ش کن تا برگردم.

زیور اخمش پر رنگ شد و خودش جلو اومد.

- مگه بچه‌ست که یکی دیکه لباس تنش کنه؟ خودش میپوشه دیگه دایه ...چرا انقدر لوسش میکنید.

دایه سمت درب رفت و لباس رو دست چاووش سپرد.
جلوی زیور جایز نبود اون بخواد کمکم کنه و قبل از این که کاری کنه، جلوش رو گرفتم.

- خودم میپوشم، نیاز نیست زحمت بکشی.

اخمش پر رنگ شد و یقه لباسم رو بالای سلم تنظیم کرد.

- لازم نکرده، بپوش!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_34


به نظر زیور اصلا حال مساعدی نداشت.
مخصوصا حالا که چاووش با من کار داشت.
آروم قدم هام رو بالا رفتم و پشت سرش حرکت کردم که وارد اتاق خودش و زیور شد.

- چیکارم داشتی؟

درب کمرش رو باز کرد و پیراهنی بیرون کشید که منتظر نگاهش کردم.

- کاریت نداشتم، خوش ندارم با زیور بحث کنی!

نفسم رو کلافه بیرون دادم.
چرا منو مقصر میدونست؟
من که حرفی نزده بودم؟

- آخه من که بحثی نکردم!

چشم هاش رو ریز کرد که نگاهم روی پیراهن دستش خشک موند.

- میشه یکی از این لباس هات رو بدی من؟ اون لباسی که بهم دادی رو زیور برد ...

جلو رفتم که التماس رو از چشم هام بخونه که در نهایت پیراهنش رو سمتم گرفت.

- میخوای چیکار؟ اندازت نمیشه!

قد بلندی کردم و کنار گوشش پچ زدم:

- میخوام بوش کنم، آخه خودت رو که نمیتونم بو بکشم! بعدشم دیشب زیور پیراهنت رو پوشیده بود.

خنده‌ش تو گلو شد که پیراهن رو از دستش گرفتم‌

- الان خودتو با زیور مقایسه کردی؟ اون قدش بلنده ...تو کلا نیم وجبی!

آب تو دهنم رو فرو بردم و صورتم رو به عضلات سی نه‌ش نزدیک کردم.

- پس باید قد بلندی ‌کنم تا چشمت منو ببینه!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_4



چشم هام رو به زور روی هم فشار دادم و پیراهنش رو نزدیک بینیم بردم تا عطرش رو نفس بکشم.
از اول حاملگیم این اولین بار بود ولع خاصی پیدا کرده بودم.

- ماه چندمته؟

سوالش یهویی بود و جواب من صریح ...

- داره سه ماهم میشه!

انگار سوالی دوباره توی ذهنش شکل گرفته بود که باز پرسید:

- شکمت کو؟ بچه کجاته؟

دستی به شکمم که هنوز چند سانتی بیشتر برجسته نشده بود کشیدم.

- توشه ...چون لاغرم هنوز زیاد مشخص نشده ...تازه هنوز اولشه ...

نفسش رو بیرون داد که بیشتر پیراهنش رو بغل کردم.
نگاه نافذی نثارم کرد و بی هوا پیراهن رو از دستم کشید.

- کافیه، چقدر بو میکشی!

ازش ناراحت شدم، نمیدونست زن حامله دلش نازکه و نباید باهاش اینجوری رفتار کنه؟

- خب ...خب ...

نزدیک شد و با اخم لب زد:

- برو پیرهن کیارشو بردار بغلت بگیر ...رفع دلتنگیت هم میشه.

چین به بینی دادم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- از بوی اون خوشم نمیاد، دل خوشی هم ازش ندارم که دلم براش تنگ بشه وقتی هر روز زیر مشت و لگدش بودم.

پوزخند تو گلو زد که این بار جرعت به خرج دادم و من نزدیک تر رفتم.

- پس واسه همون بود زیاد گریه نکردی.

حالم رو فهمید.
اره خب ...من تنها غمی داشتم بی پدر شدن بچه‌م بود نه بی شوهری خودم‌.

- هوم ...حالا پیراهنت رو میدی؟ حالم آشوبه ...

با جدیت لب زد:

- نه ...بخواب!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت65


نگاه چاووش به تلوزیون بود که پا روی پا انداختم و دامن لبام بالا رفت و رون هام به نمایش در اومد.
عمدا زمزمه کردم:

- آیییی ...دایه انقدر پوستمو سایید که پاهام قرمز شده.

به رون های قرمزم اشاره کردم که نگاهش سمتم کشیده شد‌.

- مگه زبون نداری که بگی دردت اومده؟

از من شاکی بود یا دایه؟

- حالا شده دیگه!

رست به‌صورتش کشید و بیخیال لب زد:

- پاشو ‌یه چیزی بمال روش ...

مدام نگاهش رو می‌دزدید و این کلافه ترم کرد که از جا بلند شدم و نزدیک رفتم.

- چی بمالم؟

دامنم رو بالا دادم و مقابلش ایستادم که زانوش تند ضربه گرفت و مثل لرزیدن تکون خورد.

- نمیدونم، پمادی، کرمی، چیزی ...

آروم لب جلو دادم و پرسیدم:

- تو داری؟ من ندارم آخه!

از جا بلند شد که پشت سرش بالا رفتم و وارد اتاق زیور شد.
زیور همه چیز داشت ...از انواع لوازم آرایش تا کرم و پماد.
کنجکاو نگاهی انداختم و پرسیدم:

- همش مال زیوره؟

سر تکون داد و بینشون دنبال چیزی گشت که رژ لب قرمزی برداشتم و سر کج کردم.

- اجازه هست ازش بزنم؟ یه کوچولو ...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت115



لب پایینم رو گزیدم که باز نگاهش بین اجزای صورتم چرخید.

- چون منه لامصب دیگه زنم رو نمیتونم مثل قبل ببینم؛ چون ذهنم جای توعه ...

من مقصر نبودم.
اما حتی منم عذاب وجدان گرفتم.
چون من همیشه باعث و بانی همه چیز بودم.

- یعنی منو دوست داری؟

سیبک گلوش بالا پایین شد.
انگار چیزی ته ذهنش بود که نمیتونسته بیان کنه که شجاعت به خرج دادم و روی پنجه پاهام بلند شدم.
قصدم بوسیـ.....دن بود اما عوضش کنار گوشش پچ زدم:

- اشکال نداره اگر دوسم ندارید، فقط منو از عمارت بیرون نندازید ...من قول میدم دیگه بهتون نزدیک نشم تا رابـ.....طه شما و زیور خراب نشه ..‌.

مات نگاهم کرد .
موهام رو بو کرد و بازو لاغرم رو تو دستش گرفت.

- خیال کردی من زن حامله‌م رو از خونه بیرون میندازم؟

پوست لــــــ.....ب-م رو کندم و بی میل شکلاتم رو کنار گذاشتم که خم شد و روی گونه ام رو آروم ب/وسیــ/د.

- برو بخواب ...برو تا اختیار از دست ندادم.

توی چشم هاش خیره شدم و مردد پرسیدم:

- اگر از دست بدید چی؟

تو گلو سرفه کرد و دستش رو به رون/می کشید گفت

- واسه جفتمون بد میشه ...

حالا انگار داشتم به جای شکلات دوباره هوس خودش رو میکردم و این قدرت تصمیم گیریم رو مختل میکرد.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت79


دست هام رو پشتم قایم کردم و نگاهی به اطراف انداختم.

- آخه من یه کوچولو درد دارم.

کت چرمش رو از تن در اورد و دورم پیچید.

- طبیعیه، زیاد تـ.......ن گ بودی ظرفیت منو نداری! برو داخل میگم دایه بهت دوا درمون بده.

سر کج کردم و سوالی که از دایه پرسیده بودم رو دوباره از چاووش خان پرسیدم که مطمعن بشم.

- زیور هم همیشه دردش میگیره؟

پوزخند تو گلویی زد دست پشت گردنش کشید.

- نه، اون مثل تو نازک نارنجی نیست! برو داخل میگم ...

اخطار داد که معطل نکردم و داخل رفتم.
دایه به اتاق خودش اشاره کرد و پرسید:

- جا برات پهن کنم؟ پیش من میخوابی؟

حالا که چاووش میتونست پیشم بمونه آخه چرا باید کنار دایه میخوابیدم؟

- نه نه ...میرم پیش چاووش خان میخوابم.

لیوان شیر و عسلی برام درست کرد و اشاره کرد.

- قبل خوابیدن بخورش پس، سر به هوا بازی در نیاری ...چاووش هم اذیتش نکن بزاری بخوابه.

تند تند سر تکون دادم که سمت اتاقش رفت و لیوان شیر رو با اکراه سر کشیدم که چاووش بالاخره داخل اومد.

- دایه خوابید؟

با سر به سوالش جواب دادم که داخل آشپزخونه اومد.

- چرا نرفتی پیشش بخوابی؟

چشم مظلوم کردم و قدمی نزدیکش رفتم.

- میخواستم بغل تو بخوابم.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت101



به لبخند بهش خیره شدم.
من هنوز نتونسته بودم این آدم رو بشناسم.
هر روز وجه جدید از خودش بهم نشون میداد و این باعث میشد ندونم باید چه واکنشی در برابرش داشته باشم.

آروم خم شدمو طی تصمیم ناگهانی آروم روی پیشونیش بـ.....وسـ.....ه زدم که چشم هاش بی هوا باز شد.

تند فاصله گرفتم و با تته پته لب زدم:

- ب ...بخشید ...فکر کردم خوابی!

اخمش پر رنگ شد و زیر لب زمزمه کرد:

- حواست به رفتارت باشه؛ شانس اوردی زیور اینجا نبود.

تند سر تکون دادم و خواستم فاصله بگیرم که صدای در عمارت پیچید.
انگار دایه و زیور برگشته بودن.

فاصله‌م رو با چاووش خان حفظ کردم که زیور داخل اومد و چشم های چاووش روش چرخید.

- با این وضع رفتی بیرون؟ خبر ندادی بیام دنبالت که اینجوری نچرخی؟

انگار چاووش سر ظاهر زیور عصبی شد اما زیور لبخندش کش اومد.

- حالا چرا داد میزنی؟ باز دوباره سرت درد می‌کنه خلقت عوض شده؟

چاووش دستی به پیشونیش کشید.
هرچند من چاووش خان رو نمی‌شناختم اما زیور میتونست از خلق و خوش هم تشخیص بده که سرش درد می‌کنه.

- بلند شو بریم بالا درمونت دست خودمه!
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک