#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت115



لب پایینم رو گزیدم که باز نگاهش بین اجزای صورتم چرخید.

- چون منه لامصب دیگه زنم رو نمیتونم مثل قبل ببینم؛ چون ذهنم جای توعه ...

من مقصر نبودم.
اما حتی منم عذاب وجدان گرفتم.
چون من همیشه باعث و بانی همه چیز بودم.

- یعنی منو دوست داری؟

سیبک گلوش بالا پایین شد.
انگار چیزی ته ذهنش بود که نمیتونسته بیان کنه که شجاعت به خرج دادم و روی پنجه پاهام بلند شدم.
قصدم بوسیـ.....دن بود اما عوضش کنار گوشش پچ زدم:

- اشکال نداره اگر دوسم ندارید، فقط منو از عمارت بیرون نندازید ...من قول میدم دیگه بهتون نزدیک نشم تا رابـ.....طه شما و زیور خراب نشه ..‌.

مات نگاهم کرد .
موهام رو بو کرد و بازو لاغرم رو تو دستش گرفت.

- خیال کردی من زن حامله‌م رو از خونه بیرون میندازم؟

پوست لــــــ.....ب-م رو کندم و بی میل شکلاتم رو کنار گذاشتم که خم شد و روی گونه ام رو آروم ب/وسیــ/د.

- برو بخواب ...برو تا اختیار از دست ندادم.

توی چشم هاش خیره شدم و مردد پرسیدم:

- اگر از دست بدید چی؟

تو گلو سرفه کرد و دستش رو به رون/می کشید گفت

- واسه جفتمون بد میشه ...

حالا انگار داشتم به جای شکلات دوباره هوس خودش رو میکردم و این قدرت تصمیم گیریم رو مختل میکرد.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی

تصویر
۹ پاسخ

بنظرم‌دختره خیلی پرو و پر توقعه زندگی یکی دیگه رو خراب کردی حالا خواسته یا ناخواسته😐

گلم میشه بقیشم بزاری

وای بقیش و‌لطفا بزارررر

#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت117



با حسرت اندام و همسر زیور، بیشتر پتو رو چنگ زدم که دایه آروم چشم باز کرد.

- ترسوندی منو دختر!

لب گزیدم و آهسته پچ زدم:

- ببخشید ...

باز چشم بست که کنارش روی زمین خشک آروم گرفتم ...

***
- تو چرا روز زمین خوابیدی دختر؟ پاشو ...پاشو برو رو تختت بخواب.

صدای دایه وادارم میکرد چشم باز کنم اما خستگی و کوفتگی بدنم اجازه نمی‌داد..

- کمرم درد میکنه، نمیخوام پاشم.

بد عنق زیر پتو مچاله شدم زیر لب " نچ " زد و زمزمه کرد:.

- آخرش یه بلایی سر اون بچه میاری! واستا برم چاووش رو خبر کنم.

اصلا برام مهم نبود.
حتی اگر خدا هم می اومد باز دلم نمیخواست چشم باز کنم و این خلسه شیرین خواب رو به هم بزنم.

متوجه صدای قدم های مردونه‌ش شدم که در نهایت صداش اومد.

- زمین جا خوابیدنه؟

ذره ای از چشمم رو به زور باز کردم و نق زدم:

- هوم، بهتر از اتاقمه!

نفس هاش کنار گوشم داغ شد که لحظه ای دستش زیر زانو هام رفت.
چشم هوم در لحظه باز شد که نگاهش رو به دایه چرخید:

- فایده نداره، میبرمش بالا ...

انگار هنوز هوا گرگ و میش بود و من گیج و منگ خواب‌ ...لحظه ای دستش زیر زانو هام رفت و کنار گوشم پچ زد:.

- گردنمو بچسب تا نیوفتادی!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت116



- شما خوابت میاد؟

نیم نگاهی حواله کرد و چشم چرخوند.

- هوم، زیور تنهاست.

اسم زیور باعث شد پا پس بکشم.
هوسم در لحظه از بین بره و عقب نشینی کنم.

- باشه پس!

شکلاتم رو چنگ زدم که قبل رفتن دست روی سرم کشید.

- برو پیش دایه، تنها نخواب.

سر تکون دادم که فاصله گرفت و موهاش رو دست کشید.
چقدر حالم آشفته بود ...چقدر دلم می‌خواست بغلش کنم.
شکلاتم رو نصفه و نیمه رها کردم و سمت اتاق دایه رفتم.

جاش روی زمین بود اما فقط اندازه یک نفر ...
بدون این که تشکی پهن کنم فقط بالشتی زیر سرم گذاشتم و بهش نزدیک شدم.

کاش حداقل‌ کیارش بود؛ میدونستم شوهر دارم ...هرچند نه یک شوهر خوب.
دست روی شکمم گذاشتم و پدر بچه‌م تصور کردم.

اون هیچ وقت با من خوب نبود.
چون من انتخابش نبودم.
حالا هم انتخاب چاووش نبودم ...پس کی قرار بود کسی منو انتخاب کنه؟

آروم زیر پتوی دایه خزیدم که متوجه حضورم نشد و نفسی راحت بیرون فرستادم.
خودم اینجا بودم اما فکرم طبقه بالا ...ر حال تصور کردن چاووش وقتی زیور رو به آغوش میکشید‌.

زیور مثل من نبود که بین دست هاش گم بشه، اون هیکل خوب و مناسبی داشت.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

بزار دیگ 🥴

نمیشه تو روبیکا کانال بزنی اونجا بزاری همشو؟

بزار دیگه‌😱😱😱

توروخدا زود بزاااار
این رمان عاااالیه فقط حیف که چند تا پارتاش نبود

سوال های مرتبط

مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_34


به نظر زیور اصلا حال مساعدی نداشت.
مخصوصا حالا که چاووش با من کار داشت.
آروم قدم هام رو بالا رفتم و پشت سرش حرکت کردم که وارد اتاق خودش و زیور شد.

- چیکارم داشتی؟

درب کمرش رو باز کرد و پیراهنی بیرون کشید که منتظر نگاهش کردم.

- کاریت نداشتم، خوش ندارم با زیور بحث کنی!

نفسم رو کلافه بیرون دادم.
چرا منو مقصر میدونست؟
من که حرفی نزده بودم؟

- آخه من که بحثی نکردم!

چشم هاش رو ریز کرد که نگاهم روی پیراهن دستش خشک موند.

- میشه یکی از این لباس هات رو بدی من؟ اون لباسی که بهم دادی رو زیور برد ...

جلو رفتم که التماس رو از چشم هام بخونه که در نهایت پیراهنش رو سمتم گرفت.

- میخوای چیکار؟ اندازت نمیشه!

قد بلندی کردم و کنار گوشش پچ زدم:

- میخوام بوش کنم، آخه خودت رو که نمیتونم بو بکشم! بعدشم دیشب زیور پیراهنت رو پوشیده بود.

خنده‌ش تو گلو شد که پیراهن رو از دستش گرفتم‌

- الان خودتو با زیور مقایسه کردی؟ اون قدش بلنده ...تو کلا نیم وجبی!

آب تو دهنم رو فرو بردم و صورتم رو به عضلات سی نه‌ش نزدیک کردم.

- پس باید قد بلندی ‌کنم تا چشمت منو ببینه!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_31



سرش نزدیک اومد و جایی کنار گوشم نفس کشید.

- ازین عطرت به زیور بده بزنه!

متعجب سر چرخوندم.
میخواست عطر تن منو روی بدن زیور داشته باشه؟!

- من که عطر نزدم؛ بوی بدن خودمه ...

نفسش عمیق تر شد.
از بوی من واقعا خوشش اومده بود و نفس های داغش داشت تنم رو سست میکرد.

- شاید حامله ای بوی بچه میدی!

چه ربطی داشت؟
بچه توم بود ...خودش رو که بهم نمالیده بود بوی بچه بگیرم.

- من همیشه همین بو رو میدم؛ به خاطر حاملگیم نیست.

چشم هاش بسته شد که دستم روی بازوش نشست.

- میخوای بیشتر بو کنی؟

داشتم سعی می‌کردم اونو به خودم نزدیک کنم.
اگر زیور سر می‌رسید چی؟
اگر میفهمید چاووش بعد از رابطه با اون اومده داره بدن منو بو میکنه چی؟

لحظه ای عقب کشید و گلو رو صاف کرد.

- نه برو بخواب ...

اونم مثل من ترسیده بود کنترل اوضاع از دستش خارج بشه.

- خوابم نمیبره تنهایی، فکر کردم تو میای پیشم ...دایه نیومد کنارم بخوابه!

سیبک گلوش بالا پایین شد.
حرارت بدنش داشت منو ذوب میکرد و این باعث میشد همینجا تسلیم بشم.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت125



نفس گرفتم و به صندلی تکیه‌ زدم که چاووش خان دوباره از اینه نگاهم کرد.

اما زیور از این‌نگاه خرسند نشد که توجه شوهرش رو به خودش جلب کرد:

- مسکن نداری توی ماشین؟

سوالش باعث تعجب چاووش شد که پرسشگر نگاهش کرد.

- مسکن واسه چی؟

زیور صندلیش رو ذره ای تخت کرد و دستی به کمرش‌ کشید و نالید:

- واسه چی نداره عزیزم، انقدر که شب ها وحشی میشی واسه من کمر نمیزاری!

خجالت زده آب دهن فرو بردم.
وای از حرف هاش ...کاش زمین دهن باز می‌کرد منو می‌بلعید.
چاووش خان انگار حیا بیشتری داشت که سر بسته جواب داد:

- نه ندارم!

زیور قرار نبود از ناز اومدن دست برداره که پاهاش رو از توی کفش در اورد و چرخید و روی رون های چاووش گذاشت.

- اینجوری راحت ترم.

به گوشه‌ای از صندلی پناه گرفتم و سرم رو به شیشه تکیه زدم.
دروغ چرا، حسودیم شده بود.
لب هام رو بی اختیار جوییدم که دست چاووش خان روی پاهاش زیور نشست.

آروم طوری که انگار می‌خواست من نشنوم پچ زد:

- ببرش پایین تر، گذاشتی روش!

خودم رو به نشنیدن زدم که خنده زیور بلند شد.

- خودم میدونم کجا گذاشتم.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت66



در پماد رو باز کرد و اخم کرد.
- نه!

نامید سر جاش گذاشتم و از میز فاصله گرفتم که لـب زد:

- بشین اینجا برات پماد بزنم!

به تخت اشاره کرد که لبه‌ش نشستم و خودش دامنم رو بالا زد.

- تختتون خیلی نرمه ...

پایین پام نشست و انگشتش رو ممو از پماد، روی پوستم کشید که چشم هام از سوزشش لوچ کرد.

- آ...ه آ..ه ...

سرش رو بالا اورد و متعجب نگاهم کرد.

- صداتو کنترل کن، هرکی ندونه خیال میکنه ...

حرفش رو ادامه نداد که خودم پرسیدم:

- خیال میکنه که چی؟

نفسی بیرون داد و دامنـم رو بالا تر نگه داشت که لـباس زیـرم مقابل چشم هاش قرار گرفت.

- سوال بیخود نپرس، ازین لباس ها هم جلوی من نپوش!

سوالی نگاهش کردم و دست روی بازوش گذاشتم.

- مگه لباسم چشه؟

از جا بلند شد و پماد رو سر جاش گذاشت.

- چش نیست؟ میخوای با روان من بازی کنی؟ میدونی من مَردم، غریضه دارم ...کنترلمو از دست بدم برای جفتمون بد میشه.

از روی تختشون بلند شدم و سمت درب رفتم و به چارچوب تکیه زدم
.
- چرا بد بشه؟ تو که شوهرمی ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 🤫❌
#پارت62

چشم لوچ کردم نزدیکش رفتم.

- من با زن های دیگه فرقی نمیکنم یعنی؟

عطر شامپوم انگار زیر بینیش پیچید که عمیق نفس کشید.

- قرار بوده فرق داشته باشی؟

حوله‌م رو به بازی گرفتم و کمی پایین تر کشیدم که کبودی چشمش رو بگیره.

- اره خب ...

دکمه پیراهنش رو آروم باز کردم و عطرش رو نفس کشیدم و در ثانیه ای گر گرفتم.

- چه فرقی؟

به آخرین دکمه پیراهنش رسیدم و با دیدن عضلاتش آب از دهنم راه افتاد و به زور جواب دادم:

- اینو باید تو بگی!

سیبک گلوش بالا پایین شد و دستم رو از روی پیراهنش پس زد که بی هوا حوله‌م پایین افتاد و مقابلش کامل عریان شدم.

سر جام ماتم برد که نگاهش تنم رو برانداز کرد و نگاهش روی کبودیام نشست و کمر باریکم رو از نظر گذروندم و شامگاهیم رو وارسی کرد.

- حوله بپیچ دورت، سرما میخوری!

لب پایینم رو آروم گزیدم و پچ زدم:

- گرمم نمیکنی؟

داشتم چی میگفتم؟ خدا عالم بود.
من نمیدونم چم شده بود که انقدر در مقابل این نگاهش سست میشدم و التماس آغوش میکردم.

- الان وقتش نیست!
_-_-_-_-_-_-_-_تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت146



حرفم رو از چشم هام خوند.
خوندن حرف های توی سر کوچیک من برای چاووش خانی که مو رو از ماست بیرون می کشید، کار سختی نبود و همین باعث خجالتم می‌شد.

- که این طور ...میرم برات شکلات بگیرم!

کتش رو از روی دسته مبل چنگ زد که آستینش رو گرفتم.
- نه ...نه ...نیازی به زحمت نیست؛ نمیخوام دیگه!

ابروهاش در هم تنیده شد و صدای بمش رو به رخ کشید:
- مسخره کردی؟

سرم رو تند تند به نشونه نفی تکون دادم که سوئچش رو چنگ زد و بی امان از درب خونه بیرون رفت.
حموم زیور همیشه طول می‌کشید و خیالم راحت بود که تا برگشتن چاووش خان قرار نیست بیرون بیاد.

موهای گیس شدم رو باز کردم که امواجش روی شونه هام رقصید و همزمان کلید توی درب چرخید.
برگشتنش انقدر طور نکشید که با پلاستیکی پر از خوراکی وارد شد.

چشم هام برق زد و همزمان بوی شامپو توی خونه پیچید.
سر چرخوندم و با دیدن زیور که حو.له‌ای دورش پیچیده بود نگاهم رو خجول پایین انداختم.
اون به چاووش خان محرم بود و من زن بودم پس دلیلی نداشت حجاب بگیره و بی پروا قدم گذاشت.
- وای کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم ...شکلات ...از کجا ذهنمو خوندی؟

پلاستیک خوراکی هارو از دست چاووش خان گرفت و نگاهم هاج و واج شد.
ولی اونا مال من بود ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#پارت54



سر پایین انداختم و دوباره نزدیک تر رفتم.

- هوم، فکر و خیال کردم ...شاید واقعا زشتم که حتی کیارش هم حاضر بود با هر زنی باشه جز من ...

بی اختیار قطره اشک، کاسه چشمم رو پر کرد که روی گونه‌م چکید‌

- گریه نکن، خوشگلی!

داشت دلداریم میداد اما بلد نبود.
اشکم رو پس زدم که دست روی سرم کشید.

- هوف ...گریه نکن خواهشا ...من رو اشک دختر حساسم!

منو سمت خودش کشید.
یک آغوش بی حواس که حتی اگر بارون می بارید، قطره ای از بینمون زد نمیشد.
دستم رو محکم به روز کمرمش حلقه کردم و سر به بـ.....دن برهـ........نه‌ش چسبوندم.

- برو بخواب، تو خونه نپلک ...

حاضر نظرم ازش جدا بشم و بینیم رو بالا کشیدم و با فین فین جواب دادم:

- دایه برام جا پهن نکرده، از اتاق تنهایی میترسم! می‌خوام همینجا بمونم.

منو از خودش جدا کرد و نفسش رو بیرون داد.

- برو اتاقت، میام پیشت میخوابم.

متعجب بهش خیره شدم.

- جدی؟ زیور چی پس؟ اگه فردا منو کتک بزنه چی؟

انگشت روی بینیش گذاشت و به سکوت دعوتم کرد.

- هیش ...سوال بیخودی نپرس.

قبل پشیمون شدن بالا رفتم که با تاخیر وارد اتاق شد.
روی تخت اومد که جا براش خالی کردم و کنارم دراز کشید.
انگار تازه نگاهش به لباسم افتاد که اشاره کرد.

- درش بیار ...پاره‌ست! تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت136


وای که من حتی یک قدم دیگه طاقت نداشتم و بی اون که جونی توی پاهام باشی روی یکی از صندلی های وسط پاساژ نشستم.
- من ...من میتونم اینجا بشینم؟

اخمی که از روی چهره چاووش خان به ندرت کنار می رفت، حالا بیشتر نمایان شد و رو به زیور کرد.
- غذا بخوریم بلد ...

میدونستم به خاطر من داره میگه که لبخند بی‌جونی زدم و زیور مظلوم به چاووش خان خبره شد:
- هوس پیتزا کردم.

این چیزی که اون میگفت رو من تا حالا فقط اسمش رو شنیده بودم اما نخورده بودم.
اونم یک بار از زبون کیارش که دیر وقت برگشت عمارت و گفت توی شهر از اینا خورده.

ناچار از روی صندلی دوباره بلند شدم و با دست هایی که میلرزید نرده پله هارو گرفتم و همراهش پایین رفتم.

رستوران توی خود پاساژ بود که زیور و چاووش خان کنار هم درست رو به روشون.
روی غذایی زیر بینیم میپیچید که اصلا برام آشنا نبود و یه پسر جوونی برامون لیست غذا هارو اورد.
زیور بدون این که به کاغذ نگاه کنه لب زد:
- من رژیم دارم ...یه پیتزا سبزیجات.

چاووش سوالی با من‌ نگاه کرد و پرسید:
- تو چی میخوری؟

نگاهی به لیست انداختم.
من اصلا سواد نداشتم که این کلمات غیر آشنا رو بخونم و آروم طوری که کسی نشنوه پرسیدم:
- اینجا پلو ندارن؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت148


من داشتم خیلی عادی شکلات می‌خوردم اما به نظر می اومد چاووش خان برداشت دیگه ای از رفتار من کرده.
- مگه مرد ها هم ویار میکنن؟

دستی به صورتش کشید و پوست گُر گرفتش رو لمس کرد.
- د وقتی زنشون اینجوری جلوشون شکلات میخوره و نا.ز و عش.وه میاد، ویار که هیچی ...دو شکمم میزان!

بی اختیار نخودی خندیدم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- چجوری می‌زان؟ از کجا؟

یقه پیراهنش رو باز کرد.
هوا به این سردی چاووش خان گرما گرماش کرده بود.

- مزه نریز بچه، بلند شو از روی زمین تا سرما نخوردی.

پس اون فقط نگران سرما نخوردن زیور نبود، گاها نگران منم میشد.
از روی زمین بلند شدم و لی.سی به لب های شکلاتیم زدم و روسریم رو دور از چشم زیور باز کردم.

شکلاتم رو سمت چاووش خان گرفتم.
شاید اون دهنی منو دوست نداشت بخوره اما خب آدمی که ویار داشت این چیزا حالیش نمیشد.
گاز زد ...درست به همون نقطه ای که من مکی.ده بودم.

- وای دهنی بود ...خدا مرگم، ببخشید ...

شکلات رو توی دهنش به بازی گرفت و پوزخند زد:

- من تا حلقتو بو.س.ی.دم، الان از چی اینجوری سرخ شدی؟

لب هام رو داخل دهنم کشیدم و با صدای آرومم سمتش خم شدم و پچ زدم:

- آخه اینجوری شکلاته مزه منو میداد!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت78


سرش رو بالا اورد و به شکمم نگاه انداخت.

- بلایی که سر بچه نیاوردی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

- نه نه ... چاووش خان حواسش بهم بود، خیلی آروم کارش کرد

انگار بیش از حد داشتم بی حیایی میکردم که دایه سرخ شد و ضربه ای توی صورت خودش زد.

- اینارو به کسی دیگه ای نگیا! حواست جلو زیور جمع باشه.

تند سر تکون دادم و انگشت هام رو به بازی گرفتم و لب گزیدم.

- نه نمیگم!

پشت سرش از اتاق بیرون رفتم که اشاره کرد.

- آروم قدم بردار، عین آهو این ور اون ور میپری یه بلایی سر اون بچه میاری.

قدم هام رو آروم کردم و از پنجره به چاووش که داشت سیگار میکشید خیره شدم.

- ميگما ...دایه! زیور هم همیشه دردش میگیره؟

چشم توی حدقه چرخوند و روسریش رو محکم کرد.

- اگر دردش می‌گرفت که انقدر خاطر چاووش رو نمیخواست!

سر تکون دادم و سمت حیاط رفتم که چاووش سیگارش رو زیر پا له کرد.

- با موی خیس هوا به این سردی اومدی بیرون که چیکار کنی؟ برو تو ببینم!

این پا اون پا کردم و جلو رفتم.

- تو درد نداری؟

از سوالم تعجب کرد و مشکوک با قد بلند نگاهی به پایین انداخت.

- واس چی باس درد داشته باشم؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_46



سر تکون دادم که محکم ل ب هام رو اسیر کرد.

طوری حمله کرد که بی اختیار بدنم سست شد.

اولین بار بود کسی منو اینجوری می‌ب وس ید و کنترل از دستم خارج شد.

محکم بهش چسبیدم و که اختیار صدام از دست در رفت.

توی دهنش نالی دم که لب پایینم رو گاز گرفت.

- آخ ...

ازم جدا شد غرید:

- نا.له نکن، من روی صدا حساسم ...

چشم هام از ذوق ب وس ه درخشید که لبخندم کش اومد.

- ببخشید، دست خودم نبود!

سوالی به ل ب هام زل زد.

- عسل خورده بودی؟

سری با طرفین تکون دادم که مشکوک شد:

- با چی ل ب اتو شیرین کردی؟

لب هام به نظرش شیرین بود؟
لبم رو گزیدم که خودم طعمش رو بچشم اما انگار برای من بی مزه بود.

- با هیچی به خدا!

سرش رو توی گردنم فرو برد و دوباره بو کشید که خودم رو روی پاش جا به جا کردم و صورتش توی هم رفت.

- وول نخور، سر جات ثابت بمون!

بوسه ریز زد که پرسیدم:

- چرا؟

چشم هاش سرخ بود ...سرخ تر از انار ...

- سوالتو جواب بدم یا ک ب ودت کنم؟

برام حق انتخاب گذاشت.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_20



دایه کمک کرد لباس در بیارم و از عرق سردی که کرده بودم کل لباس هام رو بیرون کشید که به لباس زیرم رسید.

- درش بیاد مادر ...از کی خجالت میکشی؟ چاووش که شوهرته ...درش بیاد اینو تنت کنم.

لباس سفیدم رو از تن بیرون کشید که با لباس زیر وسط پذیرایی روی مبل رها شدم.
نگاه چاووش روی چیم بود که اینجوری چشم بهم دوخت ...

خجول سر پایین انداختم که صدایی از بیرون عمارت دایه رو صدا زد و دست از لباس تن کردنم کشید.

- الان میام ...چاووش مادر، لباس این بچه رو تنه‌ش کن تا برگردم.

زیور اخمش پر رنگ شد و خودش جلو اومد.

- مگه بچه‌ست که یکی دیکه لباس تنش کنه؟ خودش میپوشه دیگه دایه ...چرا انقدر لوسش میکنید.

دایه سمت درب رفت و لباس رو دست چاووش سپرد.
جلوی زیور جایز نبود اون بخواد کمکم کنه و قبل از این که کاری کنه، جلوش رو گرفتم.

- خودم میپوشم، نیاز نیست زحمت بکشی.

اخمش پر رنگ شد و یقه لباسم رو بالای سلم تنظیم کرد.

- لازم نکرده، بپوش!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت101



به لبخند بهش خیره شدم.
من هنوز نتونسته بودم این آدم رو بشناسم.
هر روز وجه جدید از خودش بهم نشون میداد و این باعث میشد ندونم باید چه واکنشی در برابرش داشته باشم.

آروم خم شدمو طی تصمیم ناگهانی آروم روی پیشونیش بـ.....وسـ.....ه زدم که چشم هاش بی هوا باز شد.

تند فاصله گرفتم و با تته پته لب زدم:

- ب ...بخشید ...فکر کردم خوابی!

اخمش پر رنگ شد و زیر لب زمزمه کرد:

- حواست به رفتارت باشه؛ شانس اوردی زیور اینجا نبود.

تند سر تکون دادم و خواستم فاصله بگیرم که صدای در عمارت پیچید.
انگار دایه و زیور برگشته بودن.

فاصله‌م رو با چاووش خان حفظ کردم که زیور داخل اومد و چشم های چاووش روش چرخید.

- با این وضع رفتی بیرون؟ خبر ندادی بیام دنبالت که اینجوری نچرخی؟

انگار چاووش سر ظاهر زیور عصبی شد اما زیور لبخندش کش اومد.

- حالا چرا داد میزنی؟ باز دوباره سرت درد می‌کنه خلقت عوض شده؟

چاووش دستی به پیشونیش کشید.
هرچند من چاووش خان رو نمی‌شناختم اما زیور میتونست از خلق و خوش هم تشخیص بده که سرش درد می‌کنه.

- بلند شو بریم بالا درمونت دست خودمه!
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_43


قبل پشیمون شدنش، سمت درب رفتم و چند بار قفلش کردم که پوزخند زد.
شاید من کار خنده داری کرده بودم ...

سمتش برگشتم و مقابلش ایستادم که با مکث نگاهم کرد.

- ام ...الان باید چیکار کنم؟
لباسم در بیارم ؟

اخمش پر رنگ شد و گره ابرو هاش محکم تر ...

- واسه بغل کردن کی لباس در میاره؟

شونه بالا انداختم و دست هام رو پشت سرم قایم کردم.

- خب چیکار کنم؟
نمیدونم از کجا شروع کنم و چیکار کنم!

به دست روی پاش ضربه زد.

- بشین!

پاهام رو باز کردم و روی پاش طوری نشستم که پاهام دور کمرش حلقه بشه و خودم بهش چفت بشم.
از ترس افتادنم، نگه‌م داشت که دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

- اوممم ...بدنت خیلی داغه!
همه مرد ها اینجورین؟

کمرم رو دست کشید و کنار گوشم پچ زد:

- نه ...مرد هایی که یک نیم وجبی امونشون رو میبره، اینجورین!

لب هام رو به گوش هاش نزدیک کردم و پچ زدم:

- ب وس م چی میشه پس؟

ذره ای فاصله گرفت و به لباسم که باز بود خیره شد.

- کجاتو ب وس کنم؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت157

حرف هاش برام سنگین بود.
انقدر سنگین که برای درکش نیاز داشتم چند ثانیه توی سکوت، مات و مبهوت بهش خیره بشم و در نهایت با لکنت به حرف اومدم:
- ب ...ببخشید‌...من نمی‌خواستم که ...

میون کلامم پرسید و بازوم رو کشید.
طوری منو روی مبل نشوند که بی درنگ تعادلم رو از دست دادم و قبل از این که روی مبل فرود بیام، روی پاش نشستم.
- نمیخواستیو منو به این روز انداختی؟ نمیخواستیو خواب و زندگی واسه من نذاشتی؟

بی تعلل از روی پاش بلند شدم.
امشب ازش میترسیدم.
لحن صداش بر خلاف تمام روز، مهربانانه نبود.
انگار داشت از من شکایت چیزی رو میکرد که اختیاری توش نداشتم.

- من ...من الان باید چیکار کنم؟

بازوم رو رها کرد.
دستی میون موهاش کشید و در نهایت ته ریشش رو لمس کرد.
- ازم دور باش، یه جوری که خیال کنم هنوز زن داداشمی ...جلوی من لباس قشنگ نباش، جلوی من موهاتو باز نکن، نا.ز و عشو.ه نیا که من عادت ندارم اسیر دختر باشم.

ولی من هیچ کدوم از این کار هارو عمدی نکرده بودم.
این که چاووش خان حالا از من میخواست دور بشم بیشتر عذاب آور بود.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک ریفلاکس