#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_4



چشم هام رو به زور روی هم فشار دادم و پیراهنش رو نزدیک بینیم بردم تا عطرش رو نفس بکشم.
از اول حاملگیم این اولین بار بود ولع خاصی پیدا کرده بودم.

- ماه چندمته؟

سوالش یهویی بود و جواب من صریح ...

- داره سه ماهم میشه!

انگار سوالی دوباره توی ذهنش شکل گرفته بود که باز پرسید:

- شکمت کو؟ بچه کجاته؟

دستی به شکمم که هنوز چند سانتی بیشتر برجسته نشده بود کشیدم.

- توشه ...چون لاغرم هنوز زیاد مشخص نشده ...تازه هنوز اولشه ...

نفسش رو بیرون داد که بیشتر پیراهنش رو بغل کردم.
نگاه نافذی نثارم کرد و بی هوا پیراهن رو از دستم کشید.

- کافیه، چقدر بو میکشی!

ازش ناراحت شدم، نمیدونست زن حامله دلش نازکه و نباید باهاش اینجوری رفتار کنه؟

- خب ...خب ...

نزدیک شد و با اخم لب زد:

- برو پیرهن کیارشو بردار بغلت بگیر ...رفع دلتنگیت هم میشه.

چین به بینی دادم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- از بوی اون خوشم نمیاد، دل خوشی هم ازش ندارم که دلم براش تنگ بشه وقتی هر روز زیر مشت و لگدش بودم.

پوزخند تو گلو زد که این بار جرعت به خرج دادم و من نزدیک تر رفتم.

- پس واسه همون بود زیاد گریه نکردی.

حالم رو فهمید.
اره خب ...من تنها غمی داشتم بی پدر شدن بچه‌م بود نه بی شوهری خودم‌.

- هوم ...حالا پیراهنت رو میدی؟ حالم آشوبه ...

با جدیت لب زد:

- نه ...بخواب!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 🤫❌
#پارت62

چشم لوچ کردم نزدیکش رفتم.

- من با زن های دیگه فرقی نمیکنم یعنی؟

عطر شامپوم انگار زیر بینیش پیچید که عمیق نفس کشید.

- قرار بوده فرق داشته باشی؟

حوله‌م رو به بازی گرفتم و کمی پایین تر کشیدم که کبودی چشمش رو بگیره.

- اره خب ...

دکمه پیراهنش رو آروم باز کردم و عطرش رو نفس کشیدم و در ثانیه ای گر گرفتم.

- چه فرقی؟

به آخرین دکمه پیراهنش رسیدم و با دیدن عضلاتش آب از دهنم راه افتاد و به زور جواب دادم:

- اینو باید تو بگی!

سیبک گلوش بالا پایین شد و دستم رو از روی پیراهنش پس زد که بی هوا حوله‌م پایین افتاد و مقابلش کامل عریان شدم.

سر جام ماتم برد که نگاهش تنم رو برانداز کرد و نگاهش روی کبودیام نشست و کمر باریکم رو از نظر گذروندم و شامگاهیم رو وارسی کرد.

- حوله بپیچ دورت، سرما میخوری!

لب پایینم رو آروم گزیدم و پچ زدم:

- گرمم نمیکنی؟

داشتم چی میگفتم؟ خدا عالم بود.
من نمیدونم چم شده بود که انقدر در مقابل این نگاهش سست میشدم و التماس آغوش میکردم.

- الان وقتش نیست!
_-_-_-_-_-_-_-_تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_46



سر تکون دادم که محکم ل ب هام رو اسیر کرد.

طوری حمله کرد که بی اختیار بدنم سست شد.

اولین بار بود کسی منو اینجوری می‌ب وس ید و کنترل از دستم خارج شد.

محکم بهش چسبیدم و که اختیار صدام از دست در رفت.

توی دهنش نالی دم که لب پایینم رو گاز گرفت.

- آخ ...

ازم جدا شد غرید:

- نا.له نکن، من روی صدا حساسم ...

چشم هام از ذوق ب وس ه درخشید که لبخندم کش اومد.

- ببخشید، دست خودم نبود!

سوالی به ل ب هام زل زد.

- عسل خورده بودی؟

سری با طرفین تکون دادم که مشکوک شد:

- با چی ل ب اتو شیرین کردی؟

لب هام به نظرش شیرین بود؟
لبم رو گزیدم که خودم طعمش رو بچشم اما انگار برای من بی مزه بود.

- با هیچی به خدا!

سرش رو توی گردنم فرو برد و دوباره بو کشید که خودم رو روی پاش جا به جا کردم و صورتش توی هم رفت.

- وول نخور، سر جات ثابت بمون!

بوسه ریز زد که پرسیدم:

- چرا؟

چشم هاش سرخ بود ...سرخ تر از انار ...

- سوالتو جواب بدم یا ک ب ودت کنم؟

برام حق انتخاب گذاشت.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت148


من داشتم خیلی عادی شکلات می‌خوردم اما به نظر می اومد چاووش خان برداشت دیگه ای از رفتار من کرده.
- مگه مرد ها هم ویار میکنن؟

دستی به صورتش کشید و پوست گُر گرفتش رو لمس کرد.
- د وقتی زنشون اینجوری جلوشون شکلات میخوره و نا.ز و عش.وه میاد، ویار که هیچی ...دو شکمم میزان!

بی اختیار نخودی خندیدم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- چجوری می‌زان؟ از کجا؟

یقه پیراهنش رو باز کرد.
هوا به این سردی چاووش خان گرما گرماش کرده بود.

- مزه نریز بچه، بلند شو از روی زمین تا سرما نخوردی.

پس اون فقط نگران سرما نخوردن زیور نبود، گاها نگران منم میشد.
از روی زمین بلند شدم و لی.سی به لب های شکلاتیم زدم و روسریم رو دور از چشم زیور باز کردم.

شکلاتم رو سمت چاووش خان گرفتم.
شاید اون دهنی منو دوست نداشت بخوره اما خب آدمی که ویار داشت این چیزا حالیش نمیشد.
گاز زد ...درست به همون نقطه ای که من مکی.ده بودم.

- وای دهنی بود ...خدا مرگم، ببخشید ...

شکلات رو توی دهنش به بازی گرفت و پوزخند زد:

- من تا حلقتو بو.س.ی.دم، الان از چی اینجوری سرخ شدی؟

لب هام رو داخل دهنم کشیدم و با صدای آرومم سمتش خم شدم و پچ زدم:

- آخه اینجوری شکلاته مزه منو میداد!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_31



سرش نزدیک اومد و جایی کنار گوشم نفس کشید.

- ازین عطرت به زیور بده بزنه!

متعجب سر چرخوندم.
میخواست عطر تن منو روی بدن زیور داشته باشه؟!

- من که عطر نزدم؛ بوی بدن خودمه ...

نفسش عمیق تر شد.
از بوی من واقعا خوشش اومده بود و نفس های داغش داشت تنم رو سست میکرد.

- شاید حامله ای بوی بچه میدی!

چه ربطی داشت؟
بچه توم بود ...خودش رو که بهم نمالیده بود بوی بچه بگیرم.

- من همیشه همین بو رو میدم؛ به خاطر حاملگیم نیست.

چشم هاش بسته شد که دستم روی بازوش نشست.

- میخوای بیشتر بو کنی؟

داشتم سعی می‌کردم اونو به خودم نزدیک کنم.
اگر زیور سر می‌رسید چی؟
اگر میفهمید چاووش بعد از رابطه با اون اومده داره بدن منو بو میکنه چی؟

لحظه ای عقب کشید و گلو رو صاف کرد.

- نه برو بخواب ...

اونم مثل من ترسیده بود کنترل اوضاع از دستش خارج بشه.

- خوابم نمیبره تنهایی، فکر کردم تو میای پیشم ...دایه نیومد کنارم بخوابه!

سیبک گلوش بالا پایین شد.
حرارت بدنش داشت منو ذوب میکرد و این باعث میشد همینجا تسلیم بشم.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت146



حرفم رو از چشم هام خوند.
خوندن حرف های توی سر کوچیک من برای چاووش خانی که مو رو از ماست بیرون می کشید، کار سختی نبود و همین باعث خجالتم می‌شد.

- که این طور ...میرم برات شکلات بگیرم!

کتش رو از روی دسته مبل چنگ زد که آستینش رو گرفتم.
- نه ...نه ...نیازی به زحمت نیست؛ نمیخوام دیگه!

ابروهاش در هم تنیده شد و صدای بمش رو به رخ کشید:
- مسخره کردی؟

سرم رو تند تند به نشونه نفی تکون دادم که سوئچش رو چنگ زد و بی امان از درب خونه بیرون رفت.
حموم زیور همیشه طول می‌کشید و خیالم راحت بود که تا برگشتن چاووش خان قرار نیست بیرون بیاد.

موهای گیس شدم رو باز کردم که امواجش روی شونه هام رقصید و همزمان کلید توی درب چرخید.
برگشتنش انقدر طور نکشید که با پلاستیکی پر از خوراکی وارد شد.

چشم هام برق زد و همزمان بوی شامپو توی خونه پیچید.
سر چرخوندم و با دیدن زیور که حو.له‌ای دورش پیچیده بود نگاهم رو خجول پایین انداختم.
اون به چاووش خان محرم بود و من زن بودم پس دلیلی نداشت حجاب بگیره و بی پروا قدم گذاشت.
- وای کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم ...شکلات ...از کجا ذهنمو خوندی؟

پلاستیک خوراکی هارو از دست چاووش خان گرفت و نگاهم هاج و واج شد.
ولی اونا مال من بود ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#پارت54



سر پایین انداختم و دوباره نزدیک تر رفتم.

- هوم، فکر و خیال کردم ...شاید واقعا زشتم که حتی کیارش هم حاضر بود با هر زنی باشه جز من ...

بی اختیار قطره اشک، کاسه چشمم رو پر کرد که روی گونه‌م چکید‌

- گریه نکن، خوشگلی!

داشت دلداریم میداد اما بلد نبود.
اشکم رو پس زدم که دست روی سرم کشید.

- هوف ...گریه نکن خواهشا ...من رو اشک دختر حساسم!

منو سمت خودش کشید.
یک آغوش بی حواس که حتی اگر بارون می بارید، قطره ای از بینمون زد نمیشد.
دستم رو محکم به روز کمرمش حلقه کردم و سر به بـ.....دن برهـ........نه‌ش چسبوندم.

- برو بخواب، تو خونه نپلک ...

حاضر نظرم ازش جدا بشم و بینیم رو بالا کشیدم و با فین فین جواب دادم:

- دایه برام جا پهن نکرده، از اتاق تنهایی میترسم! می‌خوام همینجا بمونم.

منو از خودش جدا کرد و نفسش رو بیرون داد.

- برو اتاقت، میام پیشت میخوابم.

متعجب بهش خیره شدم.

- جدی؟ زیور چی پس؟ اگه فردا منو کتک بزنه چی؟

انگشت روی بینیش گذاشت و به سکوت دعوتم کرد.

- هیش ...سوال بیخودی نپرس.

قبل پشیمون شدن بالا رفتم که با تاخیر وارد اتاق شد.
روی تخت اومد که جا براش خالی کردم و کنارم دراز کشید.
انگار تازه نگاهش به لباسم افتاد که اشاره کرد.

- درش بیار ...پاره‌ست! تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_34


به نظر زیور اصلا حال مساعدی نداشت.
مخصوصا حالا که چاووش با من کار داشت.
آروم قدم هام رو بالا رفتم و پشت سرش حرکت کردم که وارد اتاق خودش و زیور شد.

- چیکارم داشتی؟

درب کمرش رو باز کرد و پیراهنی بیرون کشید که منتظر نگاهش کردم.

- کاریت نداشتم، خوش ندارم با زیور بحث کنی!

نفسم رو کلافه بیرون دادم.
چرا منو مقصر میدونست؟
من که حرفی نزده بودم؟

- آخه من که بحثی نکردم!

چشم هاش رو ریز کرد که نگاهم روی پیراهن دستش خشک موند.

- میشه یکی از این لباس هات رو بدی من؟ اون لباسی که بهم دادی رو زیور برد ...

جلو رفتم که التماس رو از چشم هام بخونه که در نهایت پیراهنش رو سمتم گرفت.

- میخوای چیکار؟ اندازت نمیشه!

قد بلندی کردم و کنار گوشش پچ زدم:

- میخوام بوش کنم، آخه خودت رو که نمیتونم بو بکشم! بعدشم دیشب زیور پیراهنت رو پوشیده بود.

خنده‌ش تو گلو شد که پیراهن رو از دستش گرفتم‌

- الان خودتو با زیور مقایسه کردی؟ اون قدش بلنده ...تو کلا نیم وجبی!

آب تو دهنم رو فرو بردم و صورتم رو به عضلات سی نه‌ش نزدیک کردم.

- پس باید قد بلندی ‌کنم تا چشمت منو ببینه!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت158


لرزش صدای مشهود تر شد که لب باز کردم.

- چشم!

اگر خواسته اون چنین چیزی بود من موظف بودم اجرا کنم.
وظیفه داشتم احساساتم رو نادیده بگیرم و سر سنگین تر باشم.

قدمی فاصله گرفتم که زیر لب زمزمه کرد:

- کاش انقدر مظلوم نبودی!

من مظلوم به نظر میرسیدم؟
شاید از نظر بقیه اینطور بودم و فقط خودم متوجه‌ش نمی‌شدم.
آروم و قدم به قدم عقب رفتم که از جاش بلند شد و سمت اتاق خواب رفت‌.

الان جایز بود من اونجا برم؟ اونم وقتی گفته بود ازش دوری کنم؟
لب هام رو با آب تر کردم و نزدیک اتاق رفتم‌.
مردد جلوی درب ایستادم که از اتاق صدای زیور اومد:

- ب.غلم نکن چاووش، امشب ازت شکارم!

پس چاووش خان برای همین اینجوری کرد.
اون من دو تهدیدی برای زندگی و عشقش با زیور میدید و من بهش حق میدادم.
حالا فرصت دلجویی پیدا کرده بود و من به خودم اجازه نمی‌دم بعد از اون قولی که دادم اینجوری وارد بشم.

لب گزیده از درب فاصله گرفتم و با وجود سرمای هوا، توی سالن روی مبل دراز کشیدم.

بازو های عریانم باعث میشد دلم بخواد توی اتاق برگردم و زیر قولم بزنم که غیبت طولانی مدتم باعث پژواک صدای چاووش خان شد:

- واس چی اینجا خوابی؟ برو کنار بخاری ...خط و خش روت بیوفته باس جواب دایه رو بدم!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت115



لب پایینم رو گزیدم که باز نگاهش بین اجزای صورتم چرخید.

- چون منه لامصب دیگه زنم رو نمیتونم مثل قبل ببینم؛ چون ذهنم جای توعه ...

من مقصر نبودم.
اما حتی منم عذاب وجدان گرفتم.
چون من همیشه باعث و بانی همه چیز بودم.

- یعنی منو دوست داری؟

سیبک گلوش بالا پایین شد.
انگار چیزی ته ذهنش بود که نمیتونسته بیان کنه که شجاعت به خرج دادم و روی پنجه پاهام بلند شدم.
قصدم بوسیـ.....دن بود اما عوضش کنار گوشش پچ زدم:

- اشکال نداره اگر دوسم ندارید، فقط منو از عمارت بیرون نندازید ...من قول میدم دیگه بهتون نزدیک نشم تا رابـ.....طه شما و زیور خراب نشه ..‌.

مات نگاهم کرد .
موهام رو بو کرد و بازو لاغرم رو تو دستش گرفت.

- خیال کردی من زن حامله‌م رو از خونه بیرون میندازم؟

پوست لــــــ.....ب-م رو کندم و بی میل شکلاتم رو کنار گذاشتم که خم شد و روی گونه ام رو آروم ب/وسیــ/د.

- برو بخواب ...برو تا اختیار از دست ندادم.

توی چشم هاش خیره شدم و مردد پرسیدم:

- اگر از دست بدید چی؟

تو گلو سرفه کرد و دستش رو به رون/می کشید گفت

- واسه جفتمون بد میشه ...

حالا انگار داشتم به جای شکلات دوباره هوس خودش رو میکردم و این قدرت تصمیم گیریم رو مختل میکرد.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_9


معلوم بود که میترسیدم.
منم اولین بار بود حامله‌ میشدم ولی نباید نشون میدادم.

- نه ...

نظرش با لرزش پام جلب شد.

- مشخصه ...نترس درد نداره!

آب دهنم رو به زور فرو کردم.

- مگه تا حالا رفتی؟

چپ چپ نگاهم کرد.
این چه سوالی بود پرسیدم.

- اره ...زیور رو بردم! دردش نیونده.

یادم رفته بود.
اره زیور بارها سونوگرافی رفته بود ولی هیچ وقت بچه دار نشد.
اما نمیشد من رو با اون مقایسه کرد.

- اگر درد داشتم چی؟ بهت زنگ بزنم؟

کاش می شد چاووش هم با من بیاد.
تنهایی رفتن به اونجا باعث میشد استرسم هزار برابر بشه.

- نه!

حتما خیال میکرد عجب رویی دارم.
اما هرچی که بود، بالاخره الان شوهرم حساب میشد، چرا نباید روش حساب میکردم؟

- پس چیکار کنم؟

دست به صورتش کشید.
عمق کلافگی از نگاهش مشخص بود.

- هوف ...خودم باهات میام! حالا زبون به دهن بگیر ...

از دختر های وارج خوشش نمی اومد، بر خلاف من که وراجی کردن توی خونم بود.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت78


سرش رو بالا اورد و به شکمم نگاه انداخت.

- بلایی که سر بچه نیاوردی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

- نه نه ... چاووش خان حواسش بهم بود، خیلی آروم کارش کرد

انگار بیش از حد داشتم بی حیایی میکردم که دایه سرخ شد و ضربه ای توی صورت خودش زد.

- اینارو به کسی دیگه ای نگیا! حواست جلو زیور جمع باشه.

تند سر تکون دادم و انگشت هام رو به بازی گرفتم و لب گزیدم.

- نه نمیگم!

پشت سرش از اتاق بیرون رفتم که اشاره کرد.

- آروم قدم بردار، عین آهو این ور اون ور میپری یه بلایی سر اون بچه میاری.

قدم هام رو آروم کردم و از پنجره به چاووش که داشت سیگار میکشید خیره شدم.

- ميگما ...دایه! زیور هم همیشه دردش میگیره؟

چشم توی حدقه چرخوند و روسریش رو محکم کرد.

- اگر دردش می‌گرفت که انقدر خاطر چاووش رو نمیخواست!

سر تکون دادم و سمت حیاط رفتم که چاووش سیگارش رو زیر پا له کرد.

- با موی خیس هوا به این سردی اومدی بیرون که چیکار کنی؟ برو تو ببینم!

این پا اون پا کردم و جلو رفتم.

- تو درد نداری؟

از سوالم تعجب کرد و مشکوک با قد بلند نگاهی به پایین انداخت.

- واس چی باس درد داشته باشم؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_6


دلش نیومده بود ...چقدر قانع کننده.
با بیرون رفتنش، دوباره متکایی که عطرش بوی عطرش رو گرفته بود بغل کردم.

لعنتی این مرد نیومده داشت دیوونه‌م میکرد.
به خودم اومدم و از تخت دل کندم و خودم رو به حموم رسوندم.

نباید زیاد خیال پردازی میکردم ...بالاخره چاووش متعلق به زن دیگه ای بود.
تنم و دست کشیدم و توی آینه به خودم نگاهی انداختم ... راست می‌گفت من واقعا ظریف بودم.

قبل از خیال پردازی دوباره، بیرون اومدم و لباس پوشیدم.
حالا که اون شوهرم شده بود نیاز نبود جلوش حجاب بگیرم اما از زیور میترسیدم و ناچار شال مشکی سر کردم و پایین رفتم.

چاووش انگار هر روز صبح به مرد جدی تبدیل میشد که خط اتو لباسش و خط ریشش میتونست هر زنی رو به خودش جذب کنه.

متوجه پچ پچ های زیور زیر گوشش شدم و بی تفاوت نشستم که دایه نزدیکم اومد.
- بیا شیر بخور استخون بندی بچه‌ت رو محکم بشه.

چین بهدبینی دادم و از بوی شیر داغ زیر بینیم دلم آشوب شد.

- نگاهش میکنم دلم آشوب میشه، اصلا نمیتونم بخورمش.

زیور چشم توی حدقه چرخوند و نفسی بیرون داد.

- چه ناز و غمزه ای داری تو ...حامله ای دیگه این ادا از اطوارها چیه؟

چاووش با نگاه بی تفاوتی، ظرف عسل رو توی لیوان شیرم چپه کرد.

- بخورش ...الان دیگه بهونه نداری!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_43


قبل پشیمون شدنش، سمت درب رفتم و چند بار قفلش کردم که پوزخند زد.
شاید من کار خنده داری کرده بودم ...

سمتش برگشتم و مقابلش ایستادم که با مکث نگاهم کرد.

- ام ...الان باید چیکار کنم؟
لباسم در بیارم ؟

اخمش پر رنگ شد و گره ابرو هاش محکم تر ...

- واسه بغل کردن کی لباس در میاره؟

شونه بالا انداختم و دست هام رو پشت سرم قایم کردم.

- خب چیکار کنم؟
نمیدونم از کجا شروع کنم و چیکار کنم!

به دست روی پاش ضربه زد.

- بشین!

پاهام رو باز کردم و روی پاش طوری نشستم که پاهام دور کمرش حلقه بشه و خودم بهش چفت بشم.
از ترس افتادنم، نگه‌م داشت که دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

- اوممم ...بدنت خیلی داغه!
همه مرد ها اینجورین؟

کمرم رو دست کشید و کنار گوشم پچ زد:

- نه ...مرد هایی که یک نیم وجبی امونشون رو میبره، اینجورین!

لب هام رو به گوش هاش نزدیک کردم و پچ زدم:

- ب وس م چی میشه پس؟

ذره ای فاصله گرفت و به لباسم که باز بود خیره شد.

- کجاتو ب وس کنم؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی 😈💧
#part_15


سر تکون داد که سمت پله ها رفتم و نگاه متعجبی بهم انداخت.
- آسانسور این طرفه!

ترسیده به آسانسور پشتش نگاه کردم.
- نه ...میترسم ازش ...من با پله میرم.

مچ دستم رو محکم چسبید و منو با خودش داخل آسانسور کشوند که بی گمان شبیه تابوت مرگ بود.
- نترس، طوریت نمیشه!

بازوش رو محکم گرفتم و پشتش پناه گرفتم که نفس هام کش دار شد.
- پس چرا نمیرسیم؟

سمتم چرخید و با پوزخندی از بالا نگاهم کرد.
- رسیدیم دیگه! پیاده شو ...

تند از آسانسور پیاده شدم و نفس تازه کردم که منو همراهش داخل ماشین کشوند.
- منو از کار و زندگی انداختی!

دست به سی نه توی جام نشستم.
- آخه من دفعه اولم بود تنها می اومدم دکتر؛ حالا چرا انقدر اخم کردی؟ از حرف های خانم دکتر ناراحت شدی؟

مشکوک و بی حواس پرسید:
- کدوم حرفش؟

شونه بالا انداختم و کیف و نتیجه سنوگرافی رو بغل گرفتم.
- همین ‌کاری های زن اش ویی و دخ-----ول و این چیزا دیگه ...

قفسه س. ینه‌ش بالا پایین شد.
مشخص بود عصبیه و داره نفس عمیق میکشه اما نقش آدم های خونسرد رو بازی میکنه.
- نه!

بی دقت و آروم خندیدم.
- مشخصه ...اشکال نداره! خانم دکتر نمیدونست من نمیتونم باهات بخوابم!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک