۷ پاسخ

برو. تو و مامانت که رابطه تون با این حرفها تموم نمیشه پس ببخش و برو.

این ک میگن تا ۵ سالگی باید ب بچه ن بگی من قبول دارم از رو تجربه دارم میگم

مگه چه مشکلی هست که تنها باشن؟من همسرم سفر کاری میره من و آراد خونه خودمون میمونین،مگه ناهار برم خونه مامانم و عصر هم برگردم،این مورد بحث شما و مامانت هم نزار همسرت بفهمه،هرچقدرم خوب باشه یه روزی تو روت میاره

مادری ک میترسه از تنهایی, برای شما نسخه میپیچه ??? ...
وقتی بااین سن, هنوز نتونسته علت ترسش رو ریشه یابی کنه و مشکلش روحل کنه, پس اصلا صلاحیت نظر دادن در مورد زندگی و نحوه ی تربیت کردن فرزند تو رو نخواهد داشت.

والا اینکه بحث نیست از موقع تولد پسرم ازاین بحثها هم بامادرشوهرم داریم هم مادرم جدی نگیر فقط محکم بگو تو تربیت بچه ام دخالت نکنین
اگه میترسن حتمابرو
بعد مادرها باما دختراشون احساس راحتی میکنن بخاطر همین به مادخترا سخت میگیرن

مامانا همینن . اخماشون و حرص هاشون رو سرما خالی میکنن ..
برا عروس پسرش هم میشن یه خدمتکار یه نوکر که مدام باید کاراشونو انجام بده ..
سر همین قضیه منم شوهرم رو مجبور کردم شهرستان یه خونه بسازیم ..
عروسش تا ۲ ظهر میخوابه نمیدونه جیکار کنه صدا نمیکنه که از خوابش بپره منم تا ده بخوام صد بار از دماغم درمیاره آی جاروبرقی نتونستم آی کارام موند مگه تا ده هم میخوابن درسته احترام میزارن ولی یجورایی دلم میشکنه ده روز احساس راحتی ندارم ...
یه بار بعد ناهار چون دخترم خواب بود گفتم با داداشم یه قلیون بکشیم ظرفا موند دیگه نشستم گفتم یخورده بشینیم بعد میشورم .. مامانم بیرون اومد که خونه دید نشستم به حدی اخم و تخم کردی هی تیکه انداخت . زهرمارم شد کلا

بنظرم برو مادر دختری. یه بحثی شده بزار شوهرت چیزی نفهمه. بعدا می.ک.وبه سرن

سوال های مرتبط

مامان رادین مامان رادین ۳ سالگی
خانوما بیاین راهنماییم کنین اعصابم خورده..پسر من طرف پدرو مادر خودم نوه اوله و اونا هم جز من کسی رو تو شهرمون ندارن..مامانم بی اندازه عاشق پسرمه و چون من شاغلم اکثرا خودش نگه می‌داشت بچه مو البته با جون و دل و اینو من میفهمم..همیشه خیلی اصرار می‌کنه ک رادین بذارین تنها خونه ی ما بمونه.از طرفی هم شوهرم خیلی وابسته پسرمه و اصلا و ابدا اجازه نمیده ک تنها اونجا بمونه و زیاد رفت و آمد کنم خونه مامانم.اینو هم بگم بخاطر بدگویی های مادرشوهرم از مادر من دلسرد شده بااینکه جز احترام چیزی ازشون ندیده..یکبار موقع برگشتن از خونه مامانم پسرم کلی گریه کرد ک من نمیام..منم مجبور شدم گذاشتمش و اومدم خونه به مامانم گفتم یکی دوساعت دیگه میایم دنبالش یا خودتون بیاریدش.اما همینکه شوهرم اومد خونه و دید پسرم نیست آشوب گرفت و داد و بیداد ک من دوست ندارم بچه م پیش مامانت باشه مگه اینکه مجبور باشیم و جفتمون سرکار باشیم ینی یه دعوای بزرگی راه انداخت ک حد نداره.منم حقیقتش از همون زمان واقعا ترسیده شدم و حوصله جر و بحث ندارم و با اینکه پسرم گریه می‌کنه با مکافات میارمش..دیشبم دقیقا همین اتفاق افتاد و بچه م کلی گریه کرد ک بذار بمونم اما من با گریه و داد و بیدادش بزور سوار ماشینش کردم..مامانم قهر کرد و گفت یجوری برخورد میکنی انگار خونه ی غریبه میخوای بذاریش.اگه امشب ببریش دیگه حق نداری پاتو بذاری خونه ی ما..منم چون از عصبانیت شوهرم میترسیدم به حرفاش گوش ندادم و آوردمش خونه..الان اعصابم خورده از دست شوهرم ک انگاری مادرم بچه مو کتک میزنه یا اذیت می‌کنه ک همچین رفتاری داره..اونا ک از گل کمتر بهش نمیگن
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
خانوما من تا ب امروز ک دخترم 3سال و 8ماهشه در حد توانم هر چی ک دخترم خاست و اراده کرد رو براش خریدم. از خوراکی بگیر تا اسباب بازی و لباس.. ب قدری که تقریبا هر چن روز درمیون لباس جدید میپوشه میره بیرون یا پارک.. همیشه مرتب و تمیز.. بحدی ک وقتی میریم پارک چن تا از خانوما ک سلام علیک داریم ب دخترم میگن وای چه لباس قشنگی پوشیدی یا میگن چه حوصله ای داری لباس و با گیره مو و عینکش رو باهم ست میکنی اکثرا.. خلاصه خاستم بگم ر این حد رسیدگی دارم بهش حالا در کنار اینا اصلا آدم باج دهنده ای نیستم وقتایی شده دخترم چیزی خاسته و من میگفتم نه و این نه واقعا نه بود اگر گریه کنه بهش میگم با گریه تو من هیچ کاری برات نمیکنم هروقت گریه ت تموم شد باهم صحبت میکنیم.. خیلی وقتا خیلی چیزاشو خودم از رو ذوق خودم براش میگیرم... امروز دخترم و شوهرم باهم رفتن پارک یکی از دوستای دخترم هروقت دخترمو میبینه میگه بریم خوراکی بخریم( همراه مامانمون) امروزم ب دخترم گفت بریم مغازه؟ دخترم ب باباش گفت بریم مغازه و شوهر خنگ من از قضا کارتش رو نبرد و ب دخترم گفت بابا تو خونه کلی خوراکی داری( واقعانم داره هفته پیش رفتیم فروشگاه فقط شاید نزدیک ب یه تومن براش خوراکی های مختلف خریدیم بعد شوهرم از سرکارش نزدیک ب 500هزار براش اسنک خریده آورده) خلاصه شوهرم گفت کلی خوراکی داری یهو دخترم گفت وایسا برم از مامان دوستم بپرسم و دویید رفت گفت: