۵ پاسخ

فکر کنم چون از نزدیکانت خداروشکر از دست نرفتن. من تا فوت مامانم اینطور بودم. بعد فهمیدم صاحب عزا چه حالیه و چقدر خوبه شرکت کنم.

من مثل شما هستم ،خانواده همسرم زیادن و یه نظر من بی احترام هستن ،نمیتونم تو جمعشون باشم ،ختم هم دوست دارم برم اما نمیتونم برم همش فکر میکنم اضافی هستم

میشه علائمتو بگی تو راخدا-من دیوونم از استرس اجتماعی هر جا شلوغ باشه گیجم هر کی میاد خونم گیجم میشه چت کنیم باهم

عزیزم برای اضطراب اجتماعی
حتما با دخترت کلاس شرکت کن
که مادرها کنار هم باشید
خیلی خیلی تاثیر داره تو محیط بچه‌ها و با کلی خانم باشی که چالش‌های مشابه دارید و صحبت‌های مشترک
واقعا معجزه میکنه

منم مثل تو ، حتی نمیدونم با صاحبان عزا چطور همدردی کنو و تسلیت بگم ، البته از غم و ناراحتیم

سوال های مرتبط

مامان سدنا فسقلی مامان سدنا فسقلی ۳ سالگی
یچیزیم از زایمانم بگم الان که بیکارم
من تا لحظه آخر درد داشتم به روی مبارک نمیاوردم وقتی رفتم بیمارستان دیدم روز شنبه ای فقط من دارم زایمان میکنم برعکس بقیه مامانا به فکر تصویر بچه نبودم به این فکر میکردم چجوری از تخت برم بالا از اون سمت قل نخورم با سر که خداروشکر یه پرستارآقا بود نمیدونم چیبود کمکم کرد که کاااش میفتادم پشتم باز بوده و من حواسم نبود حتی اون موقع هم متوجه نشدم چند روز بعد متوجه شدم وقتی از لباس عمل داشتم تعریف میکردم واسه دخترخالم وقتیم اومدم تو اتاق دیگه خواب نداشتم زنگ میزدن مامانم گوشی میداد بهم حرف بزنم😐انگار تبریک عید بود اجباری بوده بخاطر همین یه سردرد ۹روزه داشتم سرپا بودم یا درازمیکشیدم خوب بودم ولی می نشستم مغزم درحالت انفجار قرار میگرفت کلا خیلی بعد زایمان اذیت شدم تا یکسال اگه تو شکمم قیچی و نخ و سوزن جا میزاشتن حداقل درمان داشت من نمیدونم چه درد بی درمونی بود دچار شده بودم نوک سی.نه هام تاول میزد فقط گریه میکردم بقیه هم که میدونید دایه مهربان عقلم کج بود مسیرش به بچه شیر خشک نمیدادم فقط شاید هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار وقتی بیرون بودیم اصلا تو حالت نشسته نمیتونستم شیر بدم به مامانای باردار و تازه زایمان کردین یه حرف خواهرانه میگم بهتون شیر خشک اصلا بدنیس جایی سخت شد دیگه مادر ندین چون اعصابت مهمتره تا تغذیه بچه با شیر خشک بزرگ میشه با شیر مادرم بزرگ میشه ولی بعد اعصابت درست نمیشه