امروز دلم گرفته بود گفتم بریم بیرون شوهرم گفت بریم خونه مامانم گفتم بریم. رفتیم اونجا ازپنجا که دخترم هم شیطونه هم بد قلق هست به خاطر حضور داداشش بدترم شده. سر یک چیز الکی صهز کرد رفت لبه پنجره پشت پرده نشست.
منم داشتم پسرم و شیر میدادم یک از لبه پنجره پرت شد رو زمین یک صدای وحشتتاکی داد بعد زیر پنجره کمد دارن الت تناسلیش خورد به کلید چنان گریه میکرد که لباش کبود شده بود. بد نگاه کردم دیدم یکی از لبه ها کبود شده مجرای ادرارش خونی شده.
اصلا نفهمیدم پسرم چطوری انداختم کنار رفتم سراغ دخترم.
بچه ها زندگی خیلی سخت شده برام با دوتا بچه و شوهر لجباز و بد خلق.
برام دعا کنید خدا بهم کمک کنه خدا بهم صبر بده.
مامانم ۲.۳ روز رفته شهرستان. مادر شوهرم همش میگه بگو کار داشتی من اگه بتونم میام.
میدونن پسرشون بد اخلاق میدونن شیفت شب داره میدونن حتی یک روز تعطیل نیست.
یک ساعت نمیان پیشم حتی خونه مامانم رو به روی خونه مادر شوهرم هست برای سر زدن به نوه هاشونم نمیان چه برسه دلتنگی

۶ پاسخ

وای دخترمنم خیلی شیطونه....عزیزم ببر دکتر یه نگاه بکنه معاینه کنه حتما ببر

درکت میکنم من ی دونه دارم اعصابم نمی‌کشه الان صبح بیدارشدم نمیتونم ازجام بلندبشم کل بدنم دردمیکنه

وای غصم شد واسه دخترت
خودتم به نظرم واقعا کارداشتی مادرشوهرتا صدابزن

میگم عزیزم میگی مجرای ادرارش خون اومد
یه وقت آسیب ندیده باشه
ی دکتر ببر

منم دوتا دارم خیلی سخته هست من هیچکس هم ندارم کمکم کنه حتی یک تعارف هم نمی‌کردن کار داشتی بگو
اینم به من نمبگفتن دیگه خودم کنترل کردم همه چیو همسرم کار می‌رفت خسته میومد خونه ولی بازم همسر من بد اخلاق نیست و تا جای ک میتونست کمک میکرد ولی بیشترش خودم بودم

خوب عزیزم گفته بگو میام تو هم کار داشتی بگو بهش خوب

سوال های مرتبط

مامان هلیا مامان هلیا ۳ سالگی
سلام مامانا.
با شوهرم دعوام شد سر اینکه میگه تو همش غر میزنی از پس کارایی که وظیفت هست بر نمیای مامانت خم کمکت میکنه بازم نمیتونی.

من یک بچه ۳سال ۸ ماه دارم که از صبح که بلند میشه داره بهانه میگیره جیغ میزنه. یک دوماه که دلدرد هست یک دوماه که هم دلدرد اکثرا هم به شدت بد خواب در طول روز چون دخترم هم جیغ میزنه و میاد تکونش میده فشارش میده و بوسش میکنه.
شب که میشه تازه اینا میخوابن من شروع میکنم به جمع کزدن خونه نهار فردام رو میزارم. از روز اول همه کارهای دخترم با خودم بود چون همش گریه میکزد میگفت مامان و میخوام یعنی از بیمارستان اومدم غذا دادم بهش حمام بردمش همش میگفت داداش رو بغلمیکنی منم بغل کن مجبور شدم بغلش کردم. از روز ۴ زایمانم پارک بردمش از بس گریه میکرد کلا بد خلق هست بدتر شده از بعد داداشش. از ۱۵ روز بعد زایمان بردمش ثبت نام ژیمناستیک. خودم میبرم و میارم مامانم میاد پیش کوچیکه میمونه. شوهر هفته تی یکی دو شب شیفت شب هست بقیه هفته هم صبح میره ۹ شب میاد.
خونمم هیییچ وقت بهم ریخته و بد نیست. یعنی یک مهمون سر زده بیاد نهایت لباسام رو بندکس هست جمع نکردم و چند تا ظرف داشته باشم.
وگرنه کثیف و شلخته اصلا نیستم.
شماها که بچه کوچیک پشت هم دارین. چکار میکنید؟؟؟؟؟
مامان 🌈قند و نبات🌈 مامان 🌈قند و نبات🌈 ۳ سالگی
وای وای واااااااای پسرم وقتی کوچیک تر بود شوهرم میومد خونه بهونه گیریاش شروع میشد الکی گریه الکی بهونه جوری بود شوهرم راضی بود تو کوچه بمونه بعد نیاد خونه می‌رفتیم مسافرت جوری دنبال شوهرم گریه میکرد زار میزد انگار شوهرم داره می‌ره بمیره یک مدت خوب شد الان دوباره شروع شده همین ک پاشو می‌ذاره گریه های الکی مثلا یهو گریه می‌کنه بریم پارک حالا سر ظهر بدبخت تازه رسیده ناهار بخوره یجوری گریه می‌کنه بابا بریم پارک سیاه میشه مثلت الان شوهرم رفت خیار بگیره از مغازه انقدر پشتش گریه کرد داشت دیوونم می‌کرد چیکارش کنم انقدر عصبی میشم خستم کرده برای هر چیزییییی عرررررر عرررررر عرررررر مگه پسر انقدر زر زر می‌کنه اه از ی طرف چون شوهرم خیلی به خواسته هایش اهمیت میده این هی داره بد و بدتر میشه منم عصبی تر میگم الان وقتی میگه پارک نباید حتما ببریش نباید حتما هرچی ک میخواد بشه میگه چیکار کنم بزارم گریه کنه بعد مثلا ی چیز جدید بهش میگه میگه نمی‌ریم پارک به از ظهر میریم باغ وحش واااااای این دیگ شروع می‌کنه گریه گریه باغ وحش پدر و پسر نفهمن اه
فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری شیر مادر تغذیه پوشک نوزاد
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
دخترا
دختر من یجوریه یا یجوری شده:
قبل عید رفتیم خونه مادرشوهرم و پسردایی شوهرم مجرده چهارشونه و هیکلی و قدبلند اونجا بود دخترم گریه کرد و تا اون یه روزی ک اون اونجا بود دخترم از اتاق بیرون نیومد. اگرم بزور میومد با بغض بود.
یا یروز دیگه یکی از خانم فامیل مادرشوهرم اونجا بود دخترم قشنگ باهاش اوکی بود و حرف و خنده و بازی اما بعد چن ماه ک همون خانم رو دید گریه کرد بحدیکه اونا رفتن از خونه مادرشوهر اگرم ساکت بشه از اتاق بیرون نمیاد. یا یروز دیگه دایی و زندایی شوهرم اومدن خونه مادرشوهر و اصرار داشتن ماهم بریم از قبل ب دخترم گفتم همش میگفت نه نمیام اما واس اینکه عادت نکنه با بدبختی بردیمش اولش بغض کرد بعدش ک دید اونا مهربون و باهاش بازی میکنن باهاشون خوب شد و موقع برگشت میگفت دایی و زندایی و دوس دارم اما چن هفته بعد گفتم بریم خونه مادرشوهرم دخترم میگفت اگه دایی زندایی اونجان نمیام و نریم.
یا چن روز پیش فرشامو نو دادیم قالیشویی کارگرا اومدن پشت در وایستاده بودن ک بیان فرشارو جمع کنن دخترم اونقد گریه کرد یعنی گریه کردا در بحدیکه کبود شد آخرش من با این کمرم با شوهرم تنها وسایل رو بلند کردیم و فرشارو جمع کردیم یعنی دخترم نذاشت اونا بیان داخل و کارشونو بکنن. یا تعمیرات داشتیم تو خونمون هرکاری کردیم دخترم از گریه کبود شد و اجازه نداد اوستا کار بیاد کار کنه مجبور شدم ببرمش بیرون تا اونا بیان کار کنن تو خونه. یا امروز ک قالی هامونو آوردن قبل اینکه بیان تماس گرفتن دخترم تا شنید یکی میخاد بیاد از گریه کبود شد و آخر بردمش بیرون و قالیها رو شوهرم تحویل گرفت هرچیم ازش دلیل میپرسم میگم چرا می‌ترسی گریه میکنی میگه آخه دوس ندارم هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.