۴ پاسخ

منم همینم با اینکه خیلی از بچه داری کلافه میشم بیشتر از دوساعت طاقت دوریه بچه هامو ندارم

ولی لاوین وابسته منه من دوس دارم دوساعت گاهی بمونه خونه مامانم مادرشوهرم

من حالا وابسته نیستم
ولی دخترم و نمیدونم روش یکم حساسم میره جایی میگم زود برگرده

منم اصلانمیذارم جای فقط پیش باباش بودنی خیالم راحته

سوال های مرتبط

مامان آرسام مامان آرسام ۴ سالگی
سلام مامانا پسرمو سه ساعت گذاشته بودم پیش کسی برای انجام یکاری اونم داخل گوشیش ماشین بازی دانلود کرده بود داده بود پسرم بازی کرده بود ازون به بعد پسرم همش میگفت مهسا برام داخل گوشیش ماشین تصادف گذاشته توم بزار منم ب اصرار پسرم بازار دانلود کردم چندتا بازی دانلود کردم نمیدونستم پسرم اینقدر وابسته به گوشی و بازی میشه یعنی توی این یک هفته دهتاا بازی دانلود کرده صبح که چشمش رو باز میکرد گوشی بده بازی تا شب. منم الان با مامانم صحبت میکردم پسرم لج گرفت گوشی بده بازی کنم بازی کنم نذاشت با مامانم صحبت کنم منم بهش گفتم همه بازیارو پاک کردم نیم ساعت بغلم گریه کرد خوابش برد واقعا نمیدونم باید چیکار کنم بنظر تون همه رو پاک کنم از فردا عادتشو ترک بدم؟؟؟همش یک هفته بعد هم نمیشه ولی خیلی وابسته شده بود به بازی اصلا دوست ندارم نصف روز مهد می‌ره نصف روز هم خودش تنهایی یا با من یا روزی یکی دوساعت برنامه کودک میگذروند ولی چند روزه سرش همش تو گوشی بود
مامان رادین مامان رادین ۳ سالگی
خانوما بیاین راهنماییم کنین اعصابم خورده..پسر من طرف پدرو مادر خودم نوه اوله و اونا هم جز من کسی رو تو شهرمون ندارن..مامانم بی اندازه عاشق پسرمه و چون من شاغلم اکثرا خودش نگه می‌داشت بچه مو البته با جون و دل و اینو من میفهمم..همیشه خیلی اصرار می‌کنه ک رادین بذارین تنها خونه ی ما بمونه.از طرفی هم شوهرم خیلی وابسته پسرمه و اصلا و ابدا اجازه نمیده ک تنها اونجا بمونه و زیاد رفت و آمد کنم خونه مامانم.اینو هم بگم بخاطر بدگویی های مادرشوهرم از مادر من دلسرد شده بااینکه جز احترام چیزی ازشون ندیده..یکبار موقع برگشتن از خونه مامانم پسرم کلی گریه کرد ک من نمیام..منم مجبور شدم گذاشتمش و اومدم خونه به مامانم گفتم یکی دوساعت دیگه میایم دنبالش یا خودتون بیاریدش.اما همینکه شوهرم اومد خونه و دید پسرم نیست آشوب گرفت و داد و بیداد ک من دوست ندارم بچه م پیش مامانت باشه مگه اینکه مجبور باشیم و جفتمون سرکار باشیم ینی یه دعوای بزرگی راه انداخت ک حد نداره.منم حقیقتش از همون زمان واقعا ترسیده شدم و حوصله جر و بحث ندارم و با اینکه پسرم گریه می‌کنه با مکافات میارمش..دیشبم دقیقا همین اتفاق افتاد و بچه م کلی گریه کرد ک بذار بمونم اما من با گریه و داد و بیدادش بزور سوار ماشینش کردم..مامانم قهر کرد و گفت یجوری برخورد میکنی انگار خونه ی غریبه میخوای بذاریش.اگه امشب ببریش دیگه حق نداری پاتو بذاری خونه ی ما..منم چون از عصبانیت شوهرم میترسیدم به حرفاش گوش ندادم و آوردمش خونه..الان اعصابم خورده از دست شوهرم ک انگاری مادرم بچه مو کتک میزنه یا اذیت می‌کنه ک همچین رفتاری داره..اونا ک از گل کمتر بهش نمیگن
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
دخترا
دختر من یجوریه یا یجوری شده:
قبل عید رفتیم خونه مادرشوهرم و پسردایی شوهرم مجرده چهارشونه و هیکلی و قدبلند اونجا بود دخترم گریه کرد و تا اون یه روزی ک اون اونجا بود دخترم از اتاق بیرون نیومد. اگرم بزور میومد با بغض بود.
یا یروز دیگه یکی از خانم فامیل مادرشوهرم اونجا بود دخترم قشنگ باهاش اوکی بود و حرف و خنده و بازی اما بعد چن ماه ک همون خانم رو دید گریه کرد بحدیکه اونا رفتن از خونه مادرشوهر اگرم ساکت بشه از اتاق بیرون نمیاد. یا یروز دیگه دایی و زندایی شوهرم اومدن خونه مادرشوهر و اصرار داشتن ماهم بریم از قبل ب دخترم گفتم همش میگفت نه نمیام اما واس اینکه عادت نکنه با بدبختی بردیمش اولش بغض کرد بعدش ک دید اونا مهربون و باهاش بازی میکنن باهاشون خوب شد و موقع برگشت میگفت دایی و زندایی و دوس دارم اما چن هفته بعد گفتم بریم خونه مادرشوهرم دخترم میگفت اگه دایی زندایی اونجان نمیام و نریم.
یا چن روز پیش فرشامو نو دادیم قالیشویی کارگرا اومدن پشت در وایستاده بودن ک بیان فرشارو جمع کنن دخترم اونقد گریه کرد یعنی گریه کردا در بحدیکه کبود شد آخرش من با این کمرم با شوهرم تنها وسایل رو بلند کردیم و فرشارو جمع کردیم یعنی دخترم نذاشت اونا بیان داخل و کارشونو بکنن. یا تعمیرات داشتیم تو خونمون هرکاری کردیم دخترم از گریه کبود شد و اجازه نداد اوستا کار بیاد کار کنه مجبور شدم ببرمش بیرون تا اونا بیان کار کنن تو خونه. یا امروز ک قالی هامونو آوردن قبل اینکه بیان تماس گرفتن دخترم تا شنید یکی میخاد بیاد از گریه کبود شد و آخر بردمش بیرون و قالیها رو شوهرم تحویل گرفت هرچیم ازش دلیل میپرسم میگم چرا می‌ترسی گریه میکنی میگه آخه دوس ندارم هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.
مامان هلیا مامان هلیا ۳ سالگی
امروز دلم گرفته بود گفتم بریم بیرون شوهرم گفت بریم خونه مامانم گفتم بریم. رفتیم اونجا ازپنجا که دخترم هم شیطونه هم بد قلق هست به خاطر حضور داداشش بدترم شده. سر یک چیز الکی صهز کرد رفت لبه پنجره پشت پرده نشست.
منم داشتم پسرم و شیر میدادم یک از لبه پنجره پرت شد رو زمین یک صدای وحشتتاکی داد بعد زیر پنجره کمد دارن الت تناسلیش خورد به کلید چنان گریه میکرد که لباش کبود شده بود. بد نگاه کردم دیدم یکی از لبه ها کبود شده مجرای ادرارش خونی شده.
اصلا نفهمیدم پسرم چطوری انداختم کنار رفتم سراغ دخترم.
بچه ها زندگی خیلی سخت شده برام با دوتا بچه و شوهر لجباز و بد خلق.
برام دعا کنید خدا بهم کمک کنه خدا بهم صبر بده.
مامانم ۲.۳ روز رفته شهرستان. مادر شوهرم همش میگه بگو کار داشتی من اگه بتونم میام.
میدونن پسرشون بد اخلاق میدونن شیفت شب داره میدونن حتی یک روز تعطیل نیست.
یک ساعت نمیان پیشم حتی خونه مامانم رو به روی خونه مادر شوهرم هست برای سر زدن به نوه هاشونم نمیان چه برسه دلتنگی
مامان 🎵امیرعلی🎶 و🌱 مامان 🎵امیرعلی🎶 و🌱 ۵ سالگی
⛔ لطفا 🚫 لطفا 🚫 لطفا 🚫 عزیزی که باردار هستی نخون ...⛔


امروز ۲۷ام رمضانه و من برای بار دوم از ماه مهمانی خداوند بیرون انداخته شدم ...
امسال حتی شب های قدر هم اجازه ورود به خونه اش رو نداشتم چون هم خودم مریض شده بودم و هم پسرم ...
یه جورایی خودمو باختم انگار ...
می ترسم!
چند روز پیش ازش خواستم تا منو نبخشیدی بهم فرزند نده دیگه ... هروقت بهم عطا کنی یعنی بخشیدیم!
۴روزه شده ۲سال!
۲سال پیش ۲۳ماه رمضون ات بعد از احیای شب قدر، بعد از اووون همه گریه و بی تابی اومدیم خونه و من اون قرص هارو با گریه استفاده کردم، عین ۴۵دقیقه رو گریه کردم چون دیگه حوصله بحث نداشتم!
خسته بودم! بریده بودم!
دلشکسته بودم!
من تنها بودم! فقط من بودم! خودم و خودم!
مسعود رفته بود معاینه فنی بگیره و منو تو این لحظات مهم تنها گذاشته بود ...
یه جورایی انگار میخواست خودشو مبری کنه از این کار؛ با اینکه تماما خودش موافق این کار بود و تماااام قد وایساد و گفت باید ک باید!
"با سکوتش با حرفاش با بی محلیاش با تمام وجود ۳روز ی کلمه هم باهام حرف نزد، ۳روز هیچی نخورد، هییچییی! روزی فقط یه استکان آب"!