خانوما بیاین راهنماییم کنین اعصابم خورده..پسر من طرف پدرو مادر خودم نوه اوله و اونا هم جز من کسی رو تو شهرمون ندارن..مامانم بی اندازه عاشق پسرمه و چون من شاغلم اکثرا خودش نگه می‌داشت بچه مو البته با جون و دل و اینو من میفهمم..همیشه خیلی اصرار می‌کنه ک رادین بذارین تنها خونه ی ما بمونه.از طرفی هم شوهرم خیلی وابسته پسرمه و اصلا و ابدا اجازه نمیده ک تنها اونجا بمونه و زیاد رفت و آمد کنم خونه مامانم.اینو هم بگم بخاطر بدگویی های مادرشوهرم از مادر من دلسرد شده بااینکه جز احترام چیزی ازشون ندیده..یکبار موقع برگشتن از خونه مامانم پسرم کلی گریه کرد ک من نمیام..منم مجبور شدم گذاشتمش و اومدم خونه به مامانم گفتم یکی دوساعت دیگه میایم دنبالش یا خودتون بیاریدش.اما همینکه شوهرم اومد خونه و دید پسرم نیست آشوب گرفت و داد و بیداد ک من دوست ندارم بچه م پیش مامانت باشه مگه اینکه مجبور باشیم و جفتمون سرکار باشیم ینی یه دعوای بزرگی راه انداخت ک حد نداره.منم حقیقتش از همون زمان واقعا ترسیده شدم و حوصله جر و بحث ندارم و با اینکه پسرم گریه می‌کنه با مکافات میارمش..دیشبم دقیقا همین اتفاق افتاد و بچه م کلی گریه کرد ک بذار بمونم اما من با گریه و داد و بیدادش بزور سوار ماشینش کردم..مامانم قهر کرد و گفت یجوری برخورد میکنی انگار خونه ی غریبه میخوای بذاریش.اگه امشب ببریش دیگه حق نداری پاتو بذاری خونه ی ما..منم چون از عصبانیت شوهرم میترسیدم به حرفاش گوش ندادم و آوردمش خونه..الان اعصابم خورده از دست شوهرم ک انگاری مادرم بچه مو کتک میزنه یا اذیت می‌کنه ک همچین رفتاری داره..اونا ک از گل کمتر بهش نمیگن

۱۴ پاسخ

بچه باید شب خونه پدرمادرش بخوابه ن جای دیگه با زبون خوش ب مادرت بگو

خب بچشه ب نظرم دلیل شوهرت منطقیه
مامانتم اصرار بیخود داره

شما ک در هرحال کار داشته باشین میذارین اونجا بچه رو
دیگه زیادیش شوهرتو الان حساس کرده

ولی در کل اگر یه بار اجازه بدی بمونه دیگ همش میخواد بمونه کار خوبی کردی اوردیش ب مامانتم بگو عادتش میشه از دلش دربیار وووووللللی شوهرتم ادم کن

بنظرم حق با همسرتون هست فردا هم کم و زیادی اتفاقی بیفته برای بچت وقتی خونه مامانت هست به هر حال پدربچه یکی دیگه هست صلاح بچشو اینجور میدونه

ببخشید اما مادرت هر چقدر هم خوب باشه و از گل نازکتر بهش مگه باز هم جای مادر رو نمیگیره شما که سر کار باشی به اندازه کافی بچه اونجا هست دیگه نیازی نیست بیشتر از اون بمونه بخواد با گریه و داد و بیداد راضیتون کنه عادت میکنه و دیگه نمیتونی راضیش کنی که اونجا نباشه از خودتون فراری میشه و میخواد اونجا بمونه،، پدر و مادرت هم هر چقدر بچه رو دوست داشته باشن و وابسته باشن صد در صد به اندازه خود پدر بچه نیست خودت هم داری میگی پدرش خیلی وابسته‌ست بهش به نظرم حق با شوهرته من خودمم بچه‌م رو جایی نمیذارم مگر اینکه واقعا مجبور بشم و کار خاصی واسم پیش بیاد

بنظرم بخاطر حرفهایی هست ک مادرش به شوهرت گفته و‌پرش کرده..
بخاطر همینم شوهرت حساس شده
حالا دعوا مرافه با شوهرت راه ننداز سر فرصت باهاش صحبت کن آروم

عزیزم با هدف شوهرت کاری ندارم ،اصلا مامان شما هم فرضته ولی هیچوقت بچه رو ضب حداقل جایی نزار باشه هیچکس به اندازه پدر مادر نمیتونه مراقب بچه باشه مخصوصا اگر پدر مادرتون سن بالا باشن بعد اتفاقی بیفته گرفتار میشی

دقیقا مشکل منو داری بچه های من هر دو نوه اول هستن ینی پدر مادر من جز من بچه دیگه ای ندارن انقدرم به بچه هام میرسن از من بهتر میرسه بهش مادرم پدرمم انقدر خوبه ولی شوهرم بارها بهش گفتم اجازه بده که حداقل پسرم که الان ۷سالشه بمونه شب اونجا اصلا اصلا قبول نکرده حرف خودشو زده اصرار هم کنم دعوا بپا میکنه شره، بارها مادرم گفته بذارید من بچه رو ببرم خونمون امشب خونه ما باشه ولی پدرش میگه بچه باید کنار پدر یا مادرش باشه تنها نه مادر منم ناراحت شد گفت حالا انگار ما چیکار میکنیم بچه رو از شما بهتر نگه میداریم بچه تون رو به من گفت نه به شوهرم . چی بگم گیر افتادیم دیگه

ما برعکسیم
من دوس ندارم بمونه
همسرم همش میگه ببریم خونه مامانت بزاریم
اما من تا الان بیشتر از یک ساعت اونم هفته ای نهلیت دوبار نذاشتم خونه مامانم بمونه

به مامانت بگو باباشم خیلی بهش وابسته هست و دوست داره تایم ازادی که داره با بچه وقت بگذرونه و بچه پیشش نباشه خیلی دلتنگی میکنه،یک جوری بگو که مامانت ناراحت نشه و به شوهرت حق بده

به مامانت بگو روزا که سرکاریم دوست داریم شبا پیش خودمون باشه بگو باباش دلش تنگ میشه میگه بیارش خونه
عزیزم راستشو بگو مامانتم درکت میکنه نه شوهرت دلخور میشه نه مامانت

به مادرت صحبت کن بگو مامان بچه بد عادت میشه شب بمونه روز اشکال نداره بعد شوهرت ببخشید الکی داد و بیداد میکنه چه اشکال داره نوه خونه مامان باشه به شوهرت بگو مگه مامانم بچه میزنه بیشتر از خودمون نگهه میداره

حالا من شوهرم میگه بزار بمونه خودم دوست ندارم تا مجبور نباشه خونه مامانم نمیزارمش
میگم اینجوری هم امانت هست و هم اینکه بچه هام شیطونن میگم شاید اذیتشون کنن
من خودم سخت گیری میکنم

هر دوتاتون که اروم شدید باهم صحبت کنید
فقط با حرف زدن حل میشه

سوال های مرتبط

مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
دخترا
دختر من یجوریه یا یجوری شده:
قبل عید رفتیم خونه مادرشوهرم و پسردایی شوهرم مجرده چهارشونه و هیکلی و قدبلند اونجا بود دخترم گریه کرد و تا اون یه روزی ک اون اونجا بود دخترم از اتاق بیرون نیومد. اگرم بزور میومد با بغض بود.
یا یروز دیگه یکی از خانم فامیل مادرشوهرم اونجا بود دخترم قشنگ باهاش اوکی بود و حرف و خنده و بازی اما بعد چن ماه ک همون خانم رو دید گریه کرد بحدیکه اونا رفتن از خونه مادرشوهر اگرم ساکت بشه از اتاق بیرون نمیاد. یا یروز دیگه دایی و زندایی شوهرم اومدن خونه مادرشوهر و اصرار داشتن ماهم بریم از قبل ب دخترم گفتم همش میگفت نه نمیام اما واس اینکه عادت نکنه با بدبختی بردیمش اولش بغض کرد بعدش ک دید اونا مهربون و باهاش بازی میکنن باهاشون خوب شد و موقع برگشت میگفت دایی و زندایی و دوس دارم اما چن هفته بعد گفتم بریم خونه مادرشوهرم دخترم میگفت اگه دایی زندایی اونجان نمیام و نریم.
یا چن روز پیش فرشامو نو دادیم قالیشویی کارگرا اومدن پشت در وایستاده بودن ک بیان فرشارو جمع کنن دخترم اونقد گریه کرد یعنی گریه کردا در بحدیکه کبود شد آخرش من با این کمرم با شوهرم تنها وسایل رو بلند کردیم و فرشارو جمع کردیم یعنی دخترم نذاشت اونا بیان داخل و کارشونو بکنن. یا تعمیرات داشتیم تو خونمون هرکاری کردیم دخترم از گریه کبود شد و اجازه نداد اوستا کار بیاد کار کنه مجبور شدم ببرمش بیرون تا اونا بیان کار کنن تو خونه. یا امروز ک قالی هامونو آوردن قبل اینکه بیان تماس گرفتن دخترم تا شنید یکی میخاد بیاد از گریه کبود شد و آخر بردمش بیرون و قالیها رو شوهرم تحویل گرفت هرچیم ازش دلیل میپرسم میگم چرا می‌ترسی گریه میکنی میگه آخه دوس ندارم هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.
مامان آسنا مامان آسنا ۳ سالگی
شوهرم پسرم ک ۱ سال و ۷ ماهشه رو دو دقیقه بغل خانومی داد ک قربون صدقش می‌رفت و خانوم آشنا و هم محلی بود
بعدش ی گربه رو پسرم ناز می‌کنه ک شوهرم میگه من برق رو تو چشای گربه دیدم و بعدش تو راه خونه خابش می‌بره میرسه خونه ک من پسرمو می‌زارم اتاق خواب وقتی ک بیدار میشه انگار ک مواد زده باشی یا جن زده شده باشی خیلی بیقرار و حرکت های غیر عادی انجام میاد تا صب فقد راه رفت تمیتونست بشینه همش گریه میکرد و میترسید دیدم آروم نمیشه بردیمش بیمارستان ک آرام بخشی چیزی بزنن حالش خوب بشه آزمایش ادرار و نوار قلب و آزمایش خون اینا خاستن ک هیچ کدومش رو شوهرم راضی نشد گفت بچه من جسمانی سالمه روحانیش بهم ریخته داشتیم میومدیم خونه ک دو نفر اومدن گفتن بچه شما اگه گربه دیده گربه ای ک چشمش برق بیوفته جادو می‌کنه و بچتون ترسیده اگر میخاید من صب ک شد بگم سرکتاب باز کنند قبول کردم اسم پسرم و خودم رو گفتم اومدیم خونه ظهر بهم زنگ زد گفت سرکتاب گفتم باز کنن که کردن گفتم خب چیشد گفت پسرت نظرخودم رو گفتم اومدیم خونه ظهر بهم زنگ زد گفت سرکتاب گفتم باز کنن که کردن گفتم خب چیشد گفت پسرت نظر شده بود گفتم دعا بنویستن و وقتی نوشتن پسرم حالش خوب شد و نرمال شد هنوز خودم در تعجبم
مامان پسری مامان مامان پسری مامان ۵ سالگی
کمی از اخلاقیات پسرم میخام بگم لطفا شماهم بگین که ببینم راه حلش چیه

پسر من خیلی لجبازه خیلی پر انرژیه همش خرابکاری می‌کنه کل خونرو مدام گند میزنه اصلا اهل بازی کردن نیس فقط خرابکاری و بهم ریختن اصلا هم اینکه کمکم کنه و خودش جمع کنه نیست همش دست میزنه به سینه هام باهاشون بازی می‌کنه دنبالم راه میوفته عین جوجه گاهی وقتا حین ظرف شستن و غذا پختن صندلی می‌زاره ک فقط بیاد دست بزنه یه سینه های من همش لباسمو بالا میده حالا اینا به کنار بیش از اندازه وابسته پدرشه اصلا همه دنیا یه طرف باباش طرف دیگه. همش دنبالشه هم بیرون هم تو خونه از وقتی ک شوهرم میاد اصلا بهش اجازه استراحت نمیذه نه استراحت نه خاب نه غذا خوردن نه حتی دو دقیقه بیاد کنار من بشینه برای همون منو شوهرم خیلی از هم دور شدیم حتی مهموونی هم ک میریم بازم میاد گیر میده به منو باباش مخصوصا باباش ک بیا با من بازی کن یه ادا اصول ها در میاره انقد نق نق و عصبیه که مجبوریم ب حرفش گوش بدیم فوری قهر می‌کنه عصبی میشه
مامان 🌈قند و نبات🌈 مامان 🌈قند و نبات🌈 ۳ سالگی
وای وای واااااااای پسرم وقتی کوچیک تر بود شوهرم میومد خونه بهونه گیریاش شروع میشد الکی گریه الکی بهونه جوری بود شوهرم راضی بود تو کوچه بمونه بعد نیاد خونه می‌رفتیم مسافرت جوری دنبال شوهرم گریه میکرد زار میزد انگار شوهرم داره می‌ره بمیره یک مدت خوب شد الان دوباره شروع شده همین ک پاشو می‌ذاره گریه های الکی مثلا یهو گریه می‌کنه بریم پارک حالا سر ظهر بدبخت تازه رسیده ناهار بخوره یجوری گریه می‌کنه بابا بریم پارک سیاه میشه مثلت الان شوهرم رفت خیار بگیره از مغازه انقدر پشتش گریه کرد داشت دیوونم می‌کرد چیکارش کنم انقدر عصبی میشم خستم کرده برای هر چیزییییی عرررررر عرررررر عرررررر مگه پسر انقدر زر زر می‌کنه اه از ی طرف چون شوهرم خیلی به خواسته هایش اهمیت میده این هی داره بد و بدتر میشه منم عصبی تر میگم الان وقتی میگه پارک نباید حتما ببریش نباید حتما هرچی ک میخواد بشه میگه چیکار کنم بزارم گریه کنه بعد مثلا ی چیز جدید بهش میگه میگه نمی‌ریم پارک به از ظهر میریم باغ وحش واااااای این دیگ شروع می‌کنه گریه گریه باغ وحش پدر و پسر نفهمن اه
فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری شیر مادر تغذیه پوشک نوزاد