۵ پاسخ

آخخخخ یاد خودم و دخترم افتادم متاسفانه منم بعد از بچه دوم مامان صبور و مهربون قبل نیستم همیشه واسه دخترم غصه میخورم💔💔

آخی عزیزم🥺🥺🥺 گریه ام گرفت

یاد پسرم افتادم
بگردم براش اونم خیلی اذیت بود
ی روز ی جوری گریه کرد که هممون افتادیم به گریه از دل شکستش
نگران نباش خوب میشن
الان بعضی وقتا بهش میگم خواهرو بدیم به عمه ببره برای خودشون داددد میزنه خواهر مال خودمهه

آخی عزیزم چند سالشه

اخی ! بچه ها چقد معصوم و مظلومن

سوال های مرتبط

مامان هلیا مامان هلیا ۳ سالگی
امروز دلم گرفته بود گفتم بریم بیرون شوهرم گفت بریم خونه مامانم گفتم بریم. رفتیم اونجا ازپنجا که دخترم هم شیطونه هم بد قلق هست به خاطر حضور داداشش بدترم شده. سر یک چیز الکی صهز کرد رفت لبه پنجره پشت پرده نشست.
منم داشتم پسرم و شیر میدادم یک از لبه پنجره پرت شد رو زمین یک صدای وحشتتاکی داد بعد زیر پنجره کمد دارن الت تناسلیش خورد به کلید چنان گریه میکرد که لباش کبود شده بود. بد نگاه کردم دیدم یکی از لبه ها کبود شده مجرای ادرارش خونی شده.
اصلا نفهمیدم پسرم چطوری انداختم کنار رفتم سراغ دخترم.
بچه ها زندگی خیلی سخت شده برام با دوتا بچه و شوهر لجباز و بد خلق.
برام دعا کنید خدا بهم کمک کنه خدا بهم صبر بده.
مامانم ۲.۳ روز رفته شهرستان. مادر شوهرم همش میگه بگو کار داشتی من اگه بتونم میام.
میدونن پسرشون بد اخلاق میدونن شیفت شب داره میدونن حتی یک روز تعطیل نیست.
یک ساعت نمیان پیشم حتی خونه مامانم رو به روی خونه مادر شوهرم هست برای سر زدن به نوه هاشونم نمیان چه برسه دلتنگی
مامان هلیا مامان هلیا ۳ سالگی
سلام مامانا.
با شوهرم دعوام شد سر اینکه میگه تو همش غر میزنی از پس کارایی که وظیفت هست بر نمیای مامانت خم کمکت میکنه بازم نمیتونی.

من یک بچه ۳سال ۸ ماه دارم که از صبح که بلند میشه داره بهانه میگیره جیغ میزنه. یک دوماه که دلدرد هست یک دوماه که هم دلدرد اکثرا هم به شدت بد خواب در طول روز چون دخترم هم جیغ میزنه و میاد تکونش میده فشارش میده و بوسش میکنه.
شب که میشه تازه اینا میخوابن من شروع میکنم به جمع کزدن خونه نهار فردام رو میزارم. از روز اول همه کارهای دخترم با خودم بود چون همش گریه میکزد میگفت مامان و میخوام یعنی از بیمارستان اومدم غذا دادم بهش حمام بردمش همش میگفت داداش رو بغلمیکنی منم بغل کن مجبور شدم بغلش کردم. از روز ۴ زایمانم پارک بردمش از بس گریه میکرد کلا بد خلق هست بدتر شده از بعد داداشش. از ۱۵ روز بعد زایمان بردمش ثبت نام ژیمناستیک. خودم میبرم و میارم مامانم میاد پیش کوچیکه میمونه. شوهر هفته تی یکی دو شب شیفت شب هست بقیه هفته هم صبح میره ۹ شب میاد.
خونمم هیییچ وقت بهم ریخته و بد نیست. یعنی یک مهمون سر زده بیاد نهایت لباسام رو بندکس هست جمع نکردم و چند تا ظرف داشته باشم.
وگرنه کثیف و شلخته اصلا نیستم.
شماها که بچه کوچیک پشت هم دارین. چکار میکنید؟؟؟؟؟
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
وقتی اوردن منو ببرن توی بخش شوهرم و مادرشوهرم پشت در بودن شوهرم رنگش پریده بود با چشای پر اشک نگاه من میکرد مادرشوهرم باهام اومد بالا و چون آسم داشت حساس بود به بو بیمارستان رفت و مامانم اومد پیشم من دچار نفس تنگی شده بودم ک هنوز نمی‌دونم بخاطر سرماخوردگی بود یا به چیزی حساس بودن توی اتاق عمل به بیحسی یا بیهوشی و بهم اکسیژن وصل بود بدون اکسیژن نمی‌تونستم نفس بکشم شوهرم زنگ زد تا گفتم بابا شدنت مبارک گریه میکرد فقط گریه میکرد و می‌گفت حالت خوبه . چون گفته بودن من مشکوک به کروناهستم شوهرم خیلی ترسیده بود همه جا گفته بود حمدشفا بخونین برای خانوم و بچه م توی پیجش همه جا 😆دیگه مامانمم چون خودش ۵ تا طبیعی آورده بود یکسره برای من سلام صلوات و دعا و الهی چیکارشم و اینا میگفتم خودت ک اینهمه آوردی می‌گفت دختر من طبیعی بودم اینطوری نبودم 🤣پرستار ها میگفتن تا تست کرونا ندی و حالت بهتر نشه بچه رو نمیتونی ببینی و نمیتونی شیر بدی منم اونقدر شیر داشتم یکسره شیرام می‌ریخت لباسم خیس میشد همش به مامانم میگفتم برو از بچه خبربگیر و مامانم می‌گفت خوبه دیگه دکترم اومد از حالم باخبر شد و من مرخص شدم رفتم خونه و برام تست کرونا نوشتن قبل اینکه برم خونه به شوهرم گفتم کپسول اکسیژن بگیره شوهرم کپسول اکسیژن گرفت و من با اون نفس می‌کشیدم وگرنه اصلا نفسم بالا نمیومد دیگه به هر سختی بود رفتم تست کرونا دادم و با نذر و نیاز خداروشکر منفی شد وقتی تست منفی شد من رفتم بچه رو دیدم باورم نمیشد اصلا 😭رفتم صداش کردم بغلش کردم بوسش کردم و خداروشکر کردم بابت داشتنش من سینه هام نوکش اصلا خوب نبود و بچه نمی‌گرفت