وای که چقدر بده بچت با یع بچه دیگه همسن باشه
پسر من با دخترخاله همسرم ۳۶روز فرق دارن پسر من بزرگتره بعد از روز اول لینا مقایسه شدن اون سفیده این سبزه اس این کچله اون موداره این وزنش اینه اون‌وزنش اینه همیشه هم اونو تعریف میکنن هیچی نمیگفتم تا اینکه دیروز دوباره مادرشوهرم گفت (پسر من از چهل روزگی خوابش بهم ریخته که خب طبیعیه روزا میخابه شبا تا ۴اینا بیداره از دکترش پرسیدم گفته تا سه ماهگی درست میشه)مادرشوهرم گفت اره خواهرم خیلی بهتر نگه میداره بچه رو قشنگ روزارو باهاش بازی میکنن نمیذارن بچه شب تا ضب میخابه (اون هنوز چله اش تموم نشده)چیزی نگفتم بغد بچه رو برداشته این مغزش رشد نمیکنه گیج میمونه شبا نمیخابه شیر خودتم که نخورد ببین خواهرم با قطره چکان داد شیرخشکو الانم قشنگ سینشو میگیره یهو یه فکری اومد ذهنم این اگه اینجا جوابشو ندم دیگه داره میره رو مخم گفتم ببین مامان جان دختر اون هنوز چله اش تموم نشده شاهان اون سنی بود روز و شبو خواب بود (واقعا هم همین بود)بزار یکم بزرگ بشه به سن شاهان که رسید بیا از بچه داری خواهرت برام تعریف کن بزار کولیک و رفلاکسش شروع بشه واکسنشو بزنهبعدشم یکی دوس داره شیرخشک بده یکی هم نه به هیشکی هم ربطی نداره من دکتر پسرم هرچی بگه همونو میکنم
بنظرتون کافیه جوابم یا یه چیزای دیگه هم بگم ؟؟

۹ پاسخ

من یه ماه شیر دادم بخاطر افسردگی دارو مصرف میکنم بچم شیرخشکی شد
منم اخرین شیر دادنم یادم میوفتاد چند بار زار زار گریه کردم دوس داشتم شیر خودمو هم بخوره ولی نشد هیچی دست خود ادم نیس 🥲

راستی چه شیرخشکی میدی؟

منم با بچه برادر شوهرم که الان میخواد بره کلاس اول مقایسه میکنن، اون اینجوری بود، اون اونچوری بود😐

خوب کردی جواب اینارو ادم نده پرو میشن بخدا
اصلا هم ناراحت نباش هر بچه یه مدله چه مقایسه ایه میکنن

آفرین اره نزار آنقدر پررویی کنه

وای وای آدم دیگه روانی میشه از دستشون درکت میکنم حالا تورو با همسن بچت مقایسه میکنن منو با بچه های خواهر شوهرم ک ۴ سال ازین بزرگتر مقایسه میکنن چطوری شیر خورد چن کیلو بود و..

کافیه عزیزم
حالا شما فقط یکیه

من پسرم ۳۰ دی به دنیا اومد،دوتا دخترای خواهر شوهرم ک خواهر هم هستن یکیشون ۱دی بچش به دنیا اومد
یکیشون۴اذر

ببین بیچاره ام قشنگ
همش دارن مقایسه میکنن بدون اینکه به تفاوت سنیشون نگاه کنن.
مثلا پریشب رفتم خونه مادرشوهرم
اون یکی خواهر شوهرم اومده بچها رو خوابونده کنار هم میگه ای وای چقدر بچت ریزه در برابر اینا
منم دیگه عصبی شدم گفتم نگا فقط یه حساب کتاب سادس
احمدرضا دوماه از بچم بزرگتره و پارسا هم یکماه
پس اصلا چیز عجیبی نیست
دیگه دهنشو بست

کامل درکت میکنم اینایی که میگی من واسه بچه اولم تجربه کردم.
تازه اولشه یکیش زودتر راه میره یکی زودتر حرف میزنه.
یکی زودترداز پوشک میگیره. خب هربچه ای باهم فرق میکنه و بقیه اینو درک نمیکنن

اره خوب جواب دادی

من خودم تو‌قلبم ناراحتم که نتونستم شیر خودمو بدم وای واقعا با روحیات من سازگار نیس فقط بشینم یجاشیر بدم داشتم از افسردگی میمردم تقریبا ۲۰روز شیر خودمو دادمبا گریه میدادم نمیدونم چن بود اصلا دوس نداشتم شیر دادنو دیدم هر به صلاح خودمه هم بچه که شیر خشک بخوره حالا اونو هی میزنه تو سر من البته به اونا گفتم بچه نگرفت سینمو

سوال های مرتبط

مامان لیانا👶🎀 مامان لیانا👶🎀 ۶ ماهگی
مامان آراز مامان آراز ۱۲ ماهگی
سلام دوستان راستیتش برای من یه اتفاقی افتاد خواستم اینجا بهتون بگم من سه بار سنوگرافی رفتم اون یه بار اول که جنسیت بچه مشخص نبود هیچ دوبار دیگه رفتم اونم بهترین سنوگرافی ها و غلبارگری ها همشون هم گفتن بچه دختره سنوی اخرم و که رفتم اومدم سه بار پرسیدم جنسیت بچه گفتن دختره نه این که دختر پسر فرقی کنه ها نه اونقدر گفتن تو شبی مادر دختر دار نیستی به خاطر اون پرسیدم رفتیم با مامان و بابام و عمم سیسمونی بخریم عمم همش میگفت داداش صبر کن بچه پسر صبر کن بابامم میگفت هی ابجی ول کن دختر پسر که فرقی نمیکنه بچه هم که عوض نمیشه اقا من بعد از چند روز دردم رفت رفتم بیمارستان چون جایی که ما زندگی میکنی شهرستانه بیمارستان شلوغ نبود یا بهتر بگم فقط من بودم 24 ساعت درد کشیدم تا اینکه صب ساعت 6 و نیم بچم به دنیا اومد اقا ماما بچه رو که گذاشت روی سینم دیدم یا خدا بچه پسره اصلا پشمام ریخته بود اگه تو بیمارستان به غیر از من کسی دیگه بود یا اصلا زایمانم طبیعی نبود و سزارین بود میگفتم بچه رو عوض کردن ولی خدا شاهده تو بیمارستان به غیر از من هیچ بیمار دیگه ای نبود معجزه های خدا😂😘
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
#پارت ۶
گفتم نمی‌دونم گفت دردات مال همین عفونت ادراریت هم هست می‌دونستی گفتم نه والا من تازه جواب ازمایشم رو گرفتم شما دیدید گفت این ۷ تا آمپول رو بگیر با دوتا قرص یکی سفیکسیم یکی دیگه هم بود خشک کننده بودن رفتم از داروخونه خریدم بردم براش نشونش دادم ۴ تا آمپول رو بهم همون شب زد گفت این ۳ تا هم فردا بیا برات بزنم گفتم باشه دیگه فرداش هم رفتم آمپول هام رو زدم یک هفته بعدش هم رفتم تو ۳۶ هفتگی ولی خب بخاطر اینکه هنوز عکس بارداریم رو نگرفته بودم رفتم عکسای بارداریم رو هم گرفتم تا ۳۶ هفته ۳ روزگی رفتم برای سرکلاژم دکتر سونو آخریم رو دید که مال لگن و چرخش بچه بود دید بچه سرش پایینه داخل سونوم نوشته بودن لگنم هم سرکلاژم رو باز کرد دکترم معاینمم کرد گفت لگنت کاملا برای زایمان طبیعی خوبه و الان هم بچت کاملا تشکیل شده و میتونی زایمان کنی ولی خب دکترم چون زایمان طبیعی انجام نمی‌داد فقط سزارین میکرد یکم برا طبیعی ترسیده بودم گفتم نمیشه سزارینم کنید گفت چون سنت کمه لگنت به این خوبی که من دیدم باز میشه چرا میخوای خودتو از الان نابود کنی گفتم من نابود شدم سرکلاژم که کردی از این سوزنه خب دیگه کمر نشده برام گفت اون سوزن یه بار زدی اگه الان بازم بخوای بزنی تازه اون دوز بی حسی که برات زدم برای سرکلاژت چون سر ۱۵ دقیقه تموم شد کم بود برا سزارین ۷ لایه شیکمت پاره میشه دوز بیشتری بیحسی میخواد تازه کلی عوارض هم داره گفت بیا برو برات قرص گل مغربی نوشتم ولی چون تو دهانه رحمت الان ۲ سانت بازه نمی‌خواد بخوری هر ۱۲ ساعت ۱ دونه سوراخ کن داخل بزار پیاده روی کن رابطه داشته باش ورزش کن پله برو بالا پایین گفت ولی اگه سعی کنی بتونی تحمل کنی ۳۸ هفتگی زایمان کنی خیلی بهتره بچه رسیده تر میشه