۹ پاسخ

پسر منم همینه

بخاطر اينه كه ميگن بچه هاتون از بچگي يجور سخت و محكم بار بيارين كه هيچكس نتونه ناراحتشون كنه منم پسرم خيلي دل نازوك و احساساتيه

دخترم از رو گوشی عکس دخترتو دید گف به به بوسش کرد🥰

اولین ناکامی رو‌ دیده
به هر حال ک باید میدید
درس امروز
هر کی نگاش کنی نازش کنی ممکنه اون نکنه و اخم کنه

پسر منم عاشق بچه هاست حتی با آدما هم زود ارتباط میگیره
وقتی بیرونیم میبینم بچه ای اخم کرده یا توی کالسکه پیش پدرمادرشه سریع پسرمو میبرم ی طرف دیگه چون دیدم بعضی وقتا بچه ها بهش اخم میکنن
شوهرمم گاهی میبرتش با خودش بیرون میگه مثلا تو داروخانه با فلان خانم یا آقا خیره شده بود هی میخواست اونا نگاه کنن بهشون بخنده اونا هم محل نمیدادن همچین مواقعی میگم فقط دور شو ازونجا
ی سریا مثل سنگ شدن

اینو ک گفتی یاد یه چیزی افتادم پسر من بچه ک میبینه سریع میدوعه بره پیشش و با ذوق میگه نی نی چن روز پیش یه مادر و دختری بودن بچه توی کالسکه بود از کنار هم ک رد شدیم پسرم رفت سمت دختر نازش کرد و بهم نگاه کرد گفت نینی نینی یهو مامان دختره اخم کرد گفت ول کن میخواییم بریم و سریع رفت نموند ک چیزی بهش بگم انقد اعصابم خورد شد الان ک باز یادش افتادم کلی بهم ریختم

همیشه مقصر منم تو دعواها شوهرمو زیاد اذیت میکنم یه بار اون مقصر بود اشکمو در اورد مامانم داد زد بهش گفت این همه زحمت بچمو نکشیدم تو از راه برسی اشکشو در بیاری واقعانم همینه

من پسرم خیلی خیلی احساساتی و با احساسه
منم همش نگران همین چیزام که ازش سواستفاده نشه🥲

حالا راستشو بگو گریه کردی همون موقع ها یا نه ؟😅
عزیز دور گردون روزگار همینه ...

سوال های مرتبط

مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان هامین مامان هامین ۲ سالگی
خانما خواهش میکنم به سوالم جواب بدید خیلی کلافه شدم من دوهفته بیمارستان بستری بودم برای کارای عمل کیسه صفرام که یهویی حالم بد شد پسرم مدام پیش خونه مادرشوهرم یا خونه مادرم بود از وقتی اومدم بیرون از بیمارستان و عمل کردم و اومدم خونه خودم یه روز دیدم تو حیاط اب بازی میکرد خیلی هوا گرم بود بهش گفتم باید اب رو ببندیم بیایم تو وگرنه حالت بد میشه خیلی هوا گرمه و اب رو بستم و اوردمش تو چنان جیغ و دادی راه انداخت که تا نیم ساعت داشت جیغ میزد و هرچی ازش سوال میکردم ماما چی شده چی میخوای جیغ میزد دوباره بردمش تو حیاط گفتم بیا اب بازی کن جیغ میزد میگفت نه هرچی بهش میدادم پرت میکرد همینطوری جیغ میزد گریه میکرد خیلی خسته شدم دیگه دیدم هیچی جواب نمیده خودمم باهاش گریه کردم که حتی میگفت باهام گریه نکن بعدش گفت بغلم کن بلند شو گفتم ماما نمیتونم عمل کردم دیگه زنگ زدم شوهرم اومد و سرگرمش کرد خودمم هی بغلش میکردم دیشب دوباره رفتیم تو حیاط شستیمش گفت بزار اب بازی کنم گفتم نه بریم تو میخواستم مای بیبیش کنم شلوار پاش کنم که اومد تو کلی جیغ زد و گریه کرد هرچی بهش میدادیم پرت میکرد شوهرم تعجب کرده بود گفتمش بیا بی محلی کنیم بهش فیلم رو پلی کن نگاه کنیم دیدم اومد کنترل گرفت فیلم رو قطع کرد که یعنی نه نگاه نکنید باهم حرف میزدیم میگفت نه باهم حرف نزدید یعنی فقط میخواست وایسیم نگاش کنیم تا اون جیغ بزنه خیلی کلافه شدیم دیگه بعد یه ربع بیست دقیقه شوهرم برد گذاشتش تو تاب تابش داد تا خوابش برد اصلا نمیدونم چیکار کنم رفتار درست چیه اگه تا حالا همچین موردی داشتید یا میدونید رفتار درست چیه خوشحال میشم راهنماییم کنید
مامان آرشام 👶 مامان آرشام 👶 ۱ سالگی
اینجا مینویسم تا وقتی پسرم حداقل یکم بزرگ شد نگاه کنم ببینم چه روزایی رو گذروندم
حاملیم عالی بود عملم عالی بود حتی درد هم نداشتم
بعدش استرس اینکه مامانم نمیتونه بچه رو نگهداره کی به من و بچم میرسه گذشت بعدش زردی لعنتی شروع شد گریه میکرد نمیفهمیدیم چشه نمیرفت 6روز دستگاه موند اب خیار اب انار هر چی گفتن کردیم
بردیم طب سنتی از گوشاش با تیغه زدن کم کم بهتر شدولی باز گریه میکرد بچه نق نقو بود تا چهل روز درگیر زردی بودیم بعدش بردیم ختنه درد میکرد گریه میکرد یه هفته درگیر اون
چهلم بچه مادرشوهرم برد حموم ترسید اونجا وسرماخورد تا مرز بستری رف ترسش رو برداشتیم با هزار و یک دوا درمون خوب شد
دوماه و نیم بود همچنان پیشونیش مث بادکرده هابود بردیم دکتر عمومی گفت ملاجش خوبه ولی ببرین دکتر مغز اعصاب نمیشد ازش وقت گرفت هی ناراحتی گریه میکرد نمیتونستم نگهدارم مغز اعصاب فرستادمون تهران کل زمستون یه هفته تبریز بودیم یه هفته تهران خلاصه عمل کردن سه ماه کلاه بود مخصوص اون براش گذاشتم اطرافیانم بهم فشار میوردن میگفتن در میورد راحت میشدی ولی من غصه میخوردم دوساعت میزاشتم یه ربع درمیورم سرتایمش که خوب شه سرش هزینه هاش به کنار باز گریه هاش تمومی نداشت و گریه میکرد یهو میدید ساعت چهاره نخوابیده گریه میکنیه میبردم خونه زنداداشم اون یکم اروم میکرد شش ماهش شد با غذا نخوردن و گریه چرت و پرت گذاشت الانم گریه هاش کم شده ولی شلوغیش بیشتر من هیچی از بچگیش نفهمبدم با گریه گذشت
الانم هرجا میرم میگن شلوغه تربیت کن نمیفهمه نمیترسه از هیچی با زور همه چیو میخواد غذاش کمه و فشار رو من زیاد
کاش میرفتم اینده ببینم سرنوشتش چی میشه
1405.1.28
شیر خشک پوشک مای بی بی شیر