منی که بعد دوازده سال می خواستم مامان بشم انگار تمام دنیا برام ایست کرده بود انقد شوق دیدنش رو داشتم که بعد تولدش انگار سزارین نکرده بودم انگار نه انگار موقع عمل دچار خونریزی شده بودم پسرم از من یه مادر قوی ساخت اونقدر قوی که با کم خونی شدید و خونریزی لبخند روی لبام بود وقتی بغلش کردم اشک توی چشمام حلقه زد باورم نمیشد منم توی دنیا سهمی دارم یک ساعت باهاش حرف زدم خواهرم کنارم بود پا به پای حرفام گریه می کرد... هیچ وقت اونروز رو فراموش نمی کنم روزی که به آرزوم رسیدم و مامان شدم
من شب که دردم شروع شد رفتم بیمارستان ولی وقتی تو زایشگاه بستری شدم دردام کم شد روز بعد ساعت ۶ غروب بهم امپول زدن از ساعت ۸ شب دردام شروع شد تا ۱ شب ولی خیلییی دردای وحشتناکی بود.من خیلی اذیت شدم خیلی دادوبیداد بعدش ماما میگفت یواش داد بزن شوهرت جلو در داره سکته میکنع دوباره یه پرستار اومد گفت واییی ببینی شوهرت جلو در چیکار میکنه همش گریه میکنه🫠بعدش ساعت ۱ و نیم دخترم دنیا اومد بعد اون من خونریزی شدیدی کردم خیلی وحشتتاک طوری که تا ساعت ۴ دکترم و سوپروایزر بیمارستان بالا سرم بودن خونریزیم بند نمیومد به هزار زحمت اخرش دیگ بخیه اینا زدن و میخواستن برن من با صدای بلند خیلی گریه کردم و فقط میگفتم بگین شوهرم بیاد و چون تو زایشگاه بودم میگفتن نمیشه مرد بیاد بالاخره ماما اومد و اجازه داد شوهرم بیاد پیشم اونم اولش اومد منو بغل کرد و کلی باهم گریه کردیم بعدش که ماما اروممون کرد منو لرز گرفت و حدودا تا یه ساعتی داشتم میلرزیدم و پتووو کنارم بخاری برقی روشن کردن و یکم ک خوب شدم شوهرم یکم قربون صدقه دخترم رفت و کمک کرد شیرش بدم❤️❤️
من اورژانسی شدم کیسه ابم ترکید سزارین اختیاری هم بودم شبی که ماهدم اومد دنیا همش طوفان و برف وبارون بود چون میخواستیم بریم شهر دیگع همسرم خیلی استرس داشت و پای سمت راستشم توی گچ بود بنده خدا آنچنان لذتی نبرد از دبدنمون فقط فیلمشو خواهرم گرفته پشت در اتاق عمل خیلی گریه میکرد و نگران بوده و وقتی گفتن بیا بچه رو ببین گفته اول باید همسرمو ببینم منو دید بعد رفت پسرمون رو دید
اورژانسی سزارین شدم
هیچ کار نتونستم بکنم .نا ارایش کنم نه با امادگی نه عکسی فیلمی
همون روز دو ساعت بعد بدنیا اومدن بچه ها پدربزرگم فوت شد😔خیلی دوسش داشتم
هیچ کس پیشم نیومد. دوروز اول
حتی تو بیمارستان مامانم مجبور بود بره اونجا
فقط یه شب پیشم بود
هیچی از اتاق عمل اومدم بیرون دیدم شوهرم نیی😂مامانم گف رفته خونه🤣بابامم برده خونه خودشون، شب شد اومد دیدم میگه برات کاچی درست کردم توش پر آجیله😂😂اقا من کاچی رو باز کردم بیشتر شبیه حلوا بود تاکاچی😂 بچمم ک تا پنج روز اول شوهرم ندیدش چون nicuبستری بود🥺 اما وقتی تو ماشین داشتیم برمیگشتیم داشت درباره اینکه چطور شده ک کریر رو ازش دزدین صحبت میکرد یه آن دخترمون ازخاب بیدار شد و گفتم بابایی ولش کن فداسرت کریر منو دزدیدن شوهرم پاشو گذاشت رو ترمز😂گف ببینمش اوردم بچه رو جلوتر گف وای چقد بانمکه قشنک معلوم بود ضربان قلبش بالا رفته😍 بعد ماشینو زد بغل و یکم بچه رو بغل کرد و بوسش کرد و گف من فک نمیکردم انقد دوسش داشته باشم🥺تاخود خونه ویانا رو بمن نداد...
گف ازت چندشم میشه و حسی بهت ندارم و سگی عین سگی توچشمم
در واقع اول همسرم دیدش و بغلش کرد بعد داد ب من
من ساعت ۱۲ شب بستری شدم با همسرم رفتم تو اتاق زایمان ساعت ۱۲ ظهر پسفردا مرخص شدم با همسرم اومدم بیرون زایمان در حضور همسر بود و بند ناف بچه رو هم همسرم زدن البته که همسرم کمک جراح هستن و کلا گندم رو همسرم بدنیا اورد🥹
چون موقع زایمان پیشم بود خیلی نسبت ب بچه واکنش خاصی نداشت فقط منو نوازش میکرد میگفت بمیرم برات واینا ولی ی چیز خیلی بامزه ای که بود بچه داشت گریه میکرد صداش کرد گفت بابایی سلام بعد مهراد ساکت شد چشماش گرد شد باباش خیلی تعجب کرد و ذوق زده شد که صداشو شناخته بچه چون تو بارداری همش باهاش حرف میزد...بعدم رفت خونه فرداش میخواست بیاد چون من خیلی گل دوست دارم ولی بیمارستان نمیذاشت گل داخل بخش بیارن رفته بود ی باکس در دار رو توش گل چیده بود درشو بسته بود آورده بود برام که من اونو دیدم خیلیییی عشق کردمممم😭❤️
همسرم اول منو دید و پقی زد زیر گریه اونجا بهم گفت امروز وقتی اتاق عمل بودی فهمیدم خیلی بیشتر از چیزی که میدونم دوست دارم ، بعدشم بچه رو دید و بازم گریه میکرد و خداروشکر میکرد و فقط میگفت باورم نمیشه این بچمونه 🥰😄
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.