تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره

تصویر
۱ پاسخ

منتظر بقیشیم😁

سوال های مرتبط

مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک🤱

اول بگم که من تو کل بارداریم به غیر از کار های روزمره هیچ نوع ورزشی انجام ندادم و انتخاب صددرصدم طبیعی بود (چون اطرافیان زیاد از زایمان طبیعی تعریف میکردن)
خلاصه که من بچم از ۳۰ هفته صدک رشدش پایین بود و هر هفته سنو داپلر و بیوفیزیکال میدادم تا رسیدیم به ۳۴ هفته و ۵ روز که صدک رشد به ۳ درصد رسیده بود و بچم fgrبود دکترم بهم گفت رو تغذیه ات کار کن و هفته بعد دوباره بیا برای سنو اگه تغییر نکرده باشه ۳۷ هفته ختم بارداری
خلاصه من کلی چیزای مقوی که به بچه وزن میده خوردم
و مجدد ۳۵ هفته ۶ روز با کلی استرس رفتم مطب بعد حدود ۶ ساعت نوبتم شد😮‍💨
رفتم داخل دکتر بهم گفت صدک رشد رسیده به ۹ درصد و خوبه ولی باید تا ۳۹ هفته زایمان کنم (۱۷ فروردین)
من قبل از عید بود که رفتم و دکتر سنو کرد
گفت من دیگه میرم تعطیلات تا ۱۶ فروردین نمیام هر هفته برو بیرون سنو بده منم خوشحال بودم که دیگه ۳۷ هفته بهم ختم بارداری نداده بود دیگه از مطب اومدم بیرون و اون آخرین سنو ی من بود که دادم😁
و خلاصه گذشت تا ۱۶ فروردین که دوباره نوبت داشتم پیش دکترم که بهم ختم بارداری بده ولی من نمیخواستم دیگه پیشش برم برای همین خودم و همسرم رفتیم بیمارستان تا یه ان اس تی بگیرم ببینم وضعیتم چطوره
وقتی رفتم استرس داشتم و حدودا ۴ بار ان اس تی رو تکرار کردم تا خوب شد مامای اونجا کلی باهام دعوا کرد که چرا تا الان بیخیال بودم و حرف دکترم رو گوش نکردم برم سنو و نامه داد که سریعا برم زایشگاه تا اونجا ازم سنو بگیرن
مامان Baby's مامان Baby's ۱۵ ماهگی
#زایمان طبیعی دوقلو
#پارت سوم
خب جونم واستون بگه که اومدم خونه و با گل پسرم آقا یاسین خداحافظی کردم و گفتم واسه مامان و داداشیا دعا کن🥰❤️
بعدش با همسرم رفتیم بیمارستان آتیه و با دستور بستری ای که داشتم،رفتم پذیرش و پرونده رو تشکیل دادم و رفتم بخش زایمان
اونجا از همسرم خداحافظی کردم،چون اجازه نمیدادن بیاد داخل...
هیچی دیگه رفتم داخل بخش و دکترم رو دیدم که گفت چرا پرونده تشکیل دادی؟خیلی زوده واسه زایمانت که....اگه پرونده نداشتی مرخصت میکردم...دکتر شیفت قبل چرا گفته بستری بشی آخه؟!!!!!
بعدم گفت حالا که پرونده تشکیل دادی دیگه نمیشه کاری کرد؛برو تو یکی از اتاقا بخواب تا ازت ان اس تی مجدد بگیرم....
وقتی ان اس تی رو واسم انجام دادن،دکترم به همکارش گفت نوارش نانِ....بهتره که سونو گرافی اورژانسی بشه....همونجا واسم سونو انجام شد که دکترِ سونو گفت شرایط جنین ها خوبه...وقتی برگشتم بخش زایمان و دکترم سونومو دید به همکاراش گفت امشب رو بستریش کنیم اگه زایمان کرد که هیچی؛اگه نه که فردا مرخصش می کنم....
خلاصه همسرمو که پشت در بخش بود،صدا کردن که بره و واسم پرونده ی بخش تشکیل بده...(البته تو این فواصل همسرم به پدرم زنگ زده بود و اون بنده خدام مادرمو آورده بود بیمارستان و مادرمم پشت در بخش بود.)
خلاصه پرونده ی بخش رو واسم تشکیل دادن و منو از بخش زایمان به بخش زنان انتقال دادن...
ادامه در تاپیک بعدی...
مامان 🎀فینگیلی🎀 مامان 🎀فینگیلی🎀 هفته سی‌ام بارداری
پارت دو
رفتم زایشگاه برای معاینه بچه چون بریچ بود باید می‌دین چرخیده یا ن ی پرستار اومد دستش خیلی کوچیک بود نصف جونم گرفته شد دید دیگه نمیتونم یکی دیگه رو صدا زد اون اومد بازم اونم فشار داد آخر سر گفت حس میکنم دستم خورد ب سر بچه گفت دو سانت دهانه رحمت باز شد
زنگ زد به دکترم گفت دکترم گفت بفرستین اورژانسی سونوگرافی اگه بچه نچرخید بیاد که سری سزارین بشه
من رفتم سونو روز جمعه ساعت سه ظهر بود انقدرم شلوغ بود که حد نداشت منم از شدت درد معاینه نمی‌تونستم بشینم خلاصه رفتم و نوبتم شد سونو انجام داد گفت بچه به سر هست دهانه رحمت هم دوسانت هست خلاصه رفتم دوباره بیمارستان و سونورو نشون دادم واسع دکترم فرستادن گفت باید وابسته تا دردش بگیره بفرست خونه ورزش کنه تا یکی دو روز دیگه زایمان می‌کنه منم ک دیگه گفتم دکتر گفته زایمان میکنم نزدیکه سری وسایل بچه رو جمع کردم بری خودمم جمع کردم آماده رفتم ورزش و دوش آب گرم این داستانا دکترم گفت دوباره فردا بیا معاینه بشی ببینم چند سانتی
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۳ ماهگی
زایمان سزارین پارت 3️⃣
گفتم تروخدا یک کاری کن اسرار داشتم که همون روز منو بستری کنه گفت شیفت نیستم و نمیتونم گفتم نامه بده بهم برم ی جایی برام ی کاری کن نامه داد برای بردسکن گفت تا ساعت چهار اونجا باشی ماهم تند تند کارامون انجام دادیم و وسایل تند برداشتم رفتیم بردسکن رفتیم مطب دکتر بسته بود تا چهارونیم منتظر بودیم نیومد منم گفتم نکنه زایشگاه منتظر منه رفتم زایشگاه اونجا نامه رو نشون دادم به ماماهای اونجا نامه رو پرت کرد جلوم گفت این نامه بدرد ما نمیخوره گفتم از کاشمر نامه آوردم دکتر معرفی کرده قبول نکرد گفت دراز بکش ان اس تی بگیرم گفتم دراز نمی‌کشم من با دکتر کار دارم بی زحمت بگین بیاد گفت اتاق عمله ی دفعه دیدم آمد خیلی عصبانی نامه رو ازم گرفت و ی نگاه های بد و ...گفت من دارم میرم مطب بیا سریع مطب گفتم باشه رفتم مطب اورژانسی و اولین نفر رفتم داخل مطب و گفت خیلی بد کاری کردی گفتم چیکار گفت چرا آمدی زایشگاه گفتم من اول جای مطب شما بودم دیدم نیومدین آمدم زایشگاه گفت دیگه نمیتونم برات کاری کنم باید برگردی کاشمر انقد استرسم گرفت شدید گفتم تروخدا ی کاری کنین من الان درد دارم هیچی نگفت و خیلی هم عصبانی بود گفت دراز بکش روی تخت دراز کشیدم و همچنان داشت نوار قلب می‌گرفت یک ساعت و من ب خودم میپیچیدم از درد ادامه پارت بعد
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
مامان محمد منان مامان محمد منان ۱ ماهگی
بچه ها تجربه زایمان من خیلی باحال بود خونه بودم درد نداشتم اصلا ورزش کردم برای خودم نوبت اخرمم ۱۶ خرداد بود برای دکتر من 9 شوهرم اومد خونه گفتم برم دکتر گفت چرا گفتم همینطوری الکی بگم بچه تکون نمیخوره سنوم کنه شایدم معاینه کرد هیچ دردی نداشتما الکی رفتم 😂😂😂😂خلاصه رفتم الکی گفتم تکون نمیخوره سنو کرد گفت میخوره که تنفسشم اوکیه اینا بعد گفت حالا برو بخواب معاینه کنم منم خوشحال رفتم چون دردی نداشتم فکر کردم دهانه رحمم بستست تا دکتر معاینه کرد گفت اووو این چیه چهار سانتی دیگه 5 سانتت داره میشه کیسه آبم زده بیرون همینجا کیسه آب بترکونم زایمان میکنی 😂😂😂منو میگی گیج شده بودم دیگه نامه داد رفتم بستری شدم ساعت 6 صبح برام آمپول فشار زدن 8 کیسه آبم زدن 9 زایمان کردم 😁👼🏻💙نمیگم سخت نبود خدایی سخت بود سر دخترم راحت تر بودم سر این یکم درد داشت اونم واسه این بود از دردا ترسیده بودم خوب زور نمیزدم دردامم شدید بود زورم نمیومد سریع هم دردام میرفت 😂😁آخر با زور الکی زاییدم
مامان جوجه هام🐥🐣 مامان جوجه هام🐥🐣 ۲ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی
من ۳۹ هفته رفتم دکتر بهم گفت تا ۴روز دیگه دردام شروع نشد شنبه بیا بستری بشی چون واسه بچه خطرناکه منم با متما همراه هماهنگ کردم و کارامو کردم ماما بهم چندتا راهکار داد که من گفتم دیگه من فرصتی ندارم احتمالا با آمپول فشار باشه زایمانم اونم گفت اشکال نداره چندتاشون که موثر بود رو گفت حتما انجام بده مثل رابطه و دوش آب گرم و ورزش و اینا منم انجام دادم روز دوم انجام دادن اینکارا دیدم انگار کمرم و شکمم درد میکنه یکم ولی گفتم نیست و الکیه کارای خونه رو تا حدودی انجام دادم میخواستم جارو بکشم که دیگه دیدم نمیتونم دردام ساعت میگرفتم درست و منظم نبود اما یه فشاری به مقعدم میومد که دردمو زیاد می‌کرد هیچی گفتم بیخیال بازم اینا دردای کاذبه و بخاطر کارو این‌چیزها هست با همسرم می‌خواستیم بریم خرید خونه که دیدم نه من نمیتونم اصلا وقتی درد میاد سراغم خیلی شدیده به ماماهمراه گفتم اونم گفت نهایتا یک ساعت دیگه برو بیمارستان منم میام منم رفتم خونه چندتا وسایلی که ماما همراه گفته بود رو خریدم و رفتم بیمارستان
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان تپلی مامان تپلی ۲ ماهگی
پارت۲


اومدیم خونه فرداش بازم دردم می‌گرفت ول میکرد یهو شدید میشد گاهی هم سفت میشد به شوهرم گفتم من درد دارم بریم بیمارستان گفت نه زوده گفتم آخه درد دارم انقدر ناامید بودم از زایمان که تصمیم گرفتیم رفتیم ان اس تی دادیم برگردیم بریم یه ساک دیگه بخریم برای خودم بعدش بریم بستنی بخوریم رفتم اونجا گفت درد نشون نمیده ان اس تی بزار معاینه کنم معاینه کرد گفت چند سانت بودی گفتم دو سانت گفت الان. رو به سه سانتی معاینه تحریکی انجام داد بازم اینسری بجای ترشح خونی خود خون بود که ازم میومد گفت طبیعیه نگران نباش پاشو برو راه برو تا ساعت ۸ باز بیا معاینه کنم رفتم پیاده روی کردم بعد برگشتم گفت سه سانت شدی دکتر بیاد معاینه می‌کنه اگر گفت بستری بستریت میکنیم دکتر اومد گفت سه سانته بستری کنید خودم باورم نمیشد عذاب وجدان گرفته بودم دلم میخواست دکتر بگه نه برو خونتون نه اینکه بگه بستری شو وقتی به شوهرم گفتم تعجب کرده بود می‌گفت تو بزور میخوای بچه. و بدنیا بیاری الان وقتش نیست بیا بریم خونه گفتم الان نمیشه دکتر گفته باید بستری بشم دیگ اومد رضایت داد و کارای بستریمو انجام داد دخترمم باهامون بود چون فکر نمی‌کردیم بستری بشم برده بودیمش اونم های میومد بغلم می‌گفت مامان کجا میری ازم پیشم نرو وقتی رفتم دوباره بخش زایمان دخترم دنبالم میومد می‌گفت مامانمو می‌خوام نبردیش منم میام اشک تو چشمام جمع شده بود رفتم لباس زایشگاه رو دادن پوشیدم بردنم تو بلوک زایمان یه خانمی بود انقدر داد میکشید ناخودآگاه با اینکه تجربه دومم بود می‌ترسیدم میگفتم نکنه سر این یکی اینجوری بشم ماما اومد معاینه کرد گفت چهارشانه شدی ورزش لگنی بهم داد سرم زد بهم آمپول فشار و زد داخل سرم