۹ پاسخ

ببین نمیدونم چه مشکلی داری اما اگه از خانواده شوهرته ازشون دوری کن مگه نمیگی شوهرت بد نیس خوب اگه بد نیس سعی کن باهاش بسازی منو چی میگی ۹ساله ازدواج کردم باهاشون تو یه خونم بچه هم ندارم به امید خوب بودن شوهرم موندم

منم همینطور عزیزم تنهانیستی اکثرن همینجورن ولی بدزایمان انشالله ک حالمون خوب میشه فقط غصه نخور فکرنکن ک بعدزایمان هم این افسردگی میادسراغت توکلت بخدا❤️😔🙏

عزیزم، من مشکلت رو نمیدونم و از ته قلبم دعا میکنم که حل بشه و به زندگیت برگردی اما؛
به عنوان خواهر کوچیکتر و کسی که از نزدیک شاهد زندگیِ جهنمی خواهر خودش بود بهت نصیحت میکنم هیچوقت و هیچوقت بخاطر بقیه، بخاطر ابروی خانواده و پدرومادر یا به امید حمایت اونا، خودتو از بین نبر و تو جهنم نمون
نه اونا الان میدونن تو چی داری میکشی نه عمر و جوونی اوناست که داره حروم میشه
اگه واقعا به ته خط رسیدی و هیچ چیزی حتی بچت نمیتونه تورو تو این زندگی نگه داره، دنبال راه برای رهایی باش
برو دنبال کار، یا حتی بشین با خانوادت صحبت کن و بگو تصمیم قطعی گرفتی
یا حمایتت میکنن یا بچشونو برای همیشه از دست میدن
شاید همه چی تغییر کرد

چند وقته با خانواده شوهرت زندگی میکنی؟شوهرت چیت میشه فامیل‌نزدیک یا دور

خانواده هیچوقت پشتت نیستن منم دارم میسوزم میسازم ازدست خانوادم یعنی داشتم یه سال پیش جدامیشدم همه کاراش کرده بودم قانون همه رای بهم داد راحت جداشم پدرم اشتیمون دادهمسرم امدگفت من دوستش دارم زندگیم میخوام چرادخترت اینکارمیکنه خلاصه مخ پدرم زدپدرم دلش سوخت براش گفت آشتی کن فلان من کوتاه نمی امدم خواهرم میگفت آشتی نکن بازاین کارهای بدشوتکرارمیکنه میدونستم که به ضررم میشه اماحرف پدرم ردنکردم آشتی کردم الان بهتر ازقبل هست اماحرف گوش کن نیست زیادحرف به گوشم کنه راهی میگم نرومیره کاری میگم نکن میکنه ازکاراش خستم کرده دوستم داره منم دوستش دارم اماتفاهم باهم نداریم توزندگی برعکس همدگه عمل میکنیم همینه خسته شدم

عزیزم نمیدونم چه مشکلاتی داری امیدوارم همه چی بهتر بشه برات
درباره خانواده هم زندگیه همه مثل فیلما قشنگ نیست،منی که مادر ندارمو پدرم هم ازدواج کرده حالی هم نمیپرسه،اینطوری فکر نکن من هنوز حتی بارداربودنمو به یکی دونفر تو فامیل قایمکی گفتم چون کسیو ندارم کمکم باشه
امیدت به خدا باشه و ازش کمک بخواه

عزیزم فقط بشین برنامه ریزی ،تو خونه نمون شوهرتو اگه برات بده از نظر احساسی نگاش نکن فقط رفتارت با سیاست از نظر این باشه که سکوی پرش تو ب خواسته هاته ،مثلا شروع کن هم تو بارداری کلاس اموزش چیزی برو برای درامد البته چیزی که مشتری هم داشته باشه و تا میشه تو خونه نمون برو بگرد خرید کن کلاس برو درست میشه

این نا امیدی ها عادیه من هم خودم مشکل بزرگی دارم ولی به کمک خدا و روحیه خودم اینها رو کنار زدم چون اگه کنار نره افسردگی میشه و تا مدتها حتی بعد زایمان همراهت هست برات هیچ کسی مهم نباشه تو فکر کن تو یه مسیری حالا یه سری همراهت هستن یک سری هم مانع برات مهم نباشه اون بچه معجزه خداست که الان بزرگ شده و بچه هیچ وقت سد بزرگ آدم برای زندگی یا طلاق نیست

توکلت بخدا باشه خیلی ها این مشکلات رو دارن من پدر ندارم مامانم اصلا از کنار برادرام تکون نمیخوره بیاد سر بزنه دیکس کمر دارم دوتا پسرام ک همه وجودمن هر روز میگم خدایا منو محتاج اینو اون نکن تا خدا هست امید هست پس بخاطر نینی خودتو نا امید نکن ❤️😘 خواهری

سوال های مرتبط

مامان شوکول 🩷 مامان شوکول 🩷 ۱۲ ماهگی
خانوما میخوام بدونم کسی هست ک اونقدر استرس بعد از زایمان داشته باشه و حس کنه قوت و توان روحی و جسمی برای بچه داری نداره و فقط تموم حسش ترس و و حشت شدید و حس ناتوانی و سیاهی باشه...؟
از بهم ریختگی هورمونی باشع، یا کم اشتهایی و حال بد ویاری ک داشتم ک باعث شده اینروزا ضعیف بشم و یا هرچیز دیگه، این قضیه داره دیوونم میکنه و اصلا نمیتونم حس خوب و قشنگی ب خودم و کوچولوم داشته باشم و حس بدبختی شدید میکنم و حس میکنم ک هیچوقت نمیتونم وظایف مادریمو حتی حداقلشو داشته باشم و حتی از استرس نمیتونم ب بچم عشق و علاقه خوب و اندازه ای داشته باشم...
میدونم قطعا خیلیا درک نمیکنن و امیدوارم اونایی ک خدا بهشون این لطف رو کرده ک احساسات منو تجربه نکنن واقعا نظری ندن چون تحمل اونم ندارم🙃
این پستو زدم ک بعدا اگه تموم این احساسات لعنتیم قشنگ شد و اونطوری ک ازش وحشت دارم دارم نشد، کلی خداروشکر کنم و هم اینکه اگر یسری مث منه بیچاره این احساساتو دارن تجربه میکنن و حتی از ابرازشم خجالت میکشن بدونن ک تنها نیستن...
اینم بگم تازه من کسیم ک قبل از بارداری کلی فکرشو کردم ک مثلا مطمئن شم قرار نیست پشیمون شم و با چشم باز اقدام کنم، چون با وجود مادر دسته گلی ک دارم، از قدیم فوبیای مادرِ بد شدن رو داشتم و حس میکردم تربیت بچه ازم نمیاد و هزارتا ترس از آینده‌ش و اینکه میدونم تحمل کوچیکترین فشاری رو ندارم.. و با اینحال الان آخرش میبینم دوباره اون فکرا و نگرانیای بدتر ازون سراغم اومده ک حتی وقتی میبینم مامانای اینجا انقد ذوق دیدن تودلیشون رو دارن، بیشتر از خودم بدم میاد...
فکنم تهشم باید بگم بمونه ب یادگار 😞