مامانا خسته نباشید
تازه دراز کشیدم واقعا دممون گرم
من که ساعت ۹با دخترجان بیدار شدم صبحونه نخورده چشم باز نکرده یکم بازی کردیم تو پتوها و بالش ها بعد صبحانه خوردیم بدون چایی گفتم قهوه بخورم انرژیم بیشتر شه بعد رفتیم لباس رو شستیم البته تو ماشین تو این فاصله هم دخترو یکم کارتون دید همین که خشک شد رفتیم پشت بوم لباسا رو پهن کردیم یساعتم اونجا مشغول شدیم نمیذاشت بیایم پایین گفت بازی کنیم البته هوا ابری بود بعد اومدیم پایین گفتیم به فکر ناهار باشیم که دوستم زنگ زد که اونم یه پسر همسن دخترم داره آش درست کردم ببریم پارک بخوریم خلاصه که منم ازخدا خاسته رفتیم تا ساعت ۳ اینا بچه هام حسابی بازی کردن و اومدیم گفتم دخترم من خابم میاد تو رو نمی‌دونم 😬باهم خوابیدیم تا ۵بعد بیدار شدیم یکم بازی کردیم مشغول تمیز کردن خونه و بازم فکر شام که نه ایندفعه کسی زنگ نزد گفتم پیتزا باهم خمیر درست کردیم اینا این وسط همش سوالم داره دخترم😄تا ساعت شد ۸ونیم همسر آمد رو دخترو تحویل دادم من ادامه شام یکم فیلم دیگه الان رفت بخوابه پدر براش کتاب بخونه منم برم بخابونمش هووووف خستتتته نباشیددددد
شکر خدا شکر خدا ♥️🌱

تصویر
۳ پاسخ

کدوم سمت تهرونید شما؟

بخدا از خستگی جون ندارم تایپ کنم اما منم یه چیز تو همین مایه ها🤣

شما ها چکار کردید انشاالله همیشه سلامتی باشه و این خستگی‌ها بچشم نیاد شکر خدا 🍓♥️

سوال های مرتبط

مامان رادوین مامان رادوین ۲ سالگی
اونروز با پسرک طبق معمول رفتیم پارک سرخیابون
وتا رسیدیم انگار که هزاااارساله پارک نیومده یه هوراااااییییی سرداد
منم از خجالت اینور و اونور رو نگاه کردم و مثل مامانای قدیمی لبمو گزیدم که اِ وا بچه چرا همچین میکنی اخه جلو مردم زشته🫦
(شوخی میکنم)
خلاصه مث پرنده ای که از قفس رهاشده پرید سمت سرسره ها
بعداز یکمی بازی چشمش به یه دختر که همسن و سال خودش بود افتاد اول ایستاد روبروش نگاش کرد بعد دلش میخاست بغلش کنه ولی در اخر یه لپی ازش کشید و ختم بخیر شد ماجرا🙃
بچه ها اومدن سمت سرسره من و مامان اون دختره سمت هم اومدیم و یکمی مشغول صحبت شدیم ازم پرسید به بچت زدن یاد دادی؟ منم زدم پشت دستم و با یه لحن متعجبی گفتم اِ وا بمن میاد به بچه از این چیزا یاد بدم ؟ (شوخی میکنم) بهش گفتم من برخلاف نظر روانشناسا به بچم گفتم هر کی زدت بزنش و اگه حس کردی کسی داره اذیتت میکنه از حقت دفاع کن
گفت منم همینطور ولی به بچت میاد بزنه و از پس خودش بربیاد
خندیدیم 😊
گرم صحبت بودیم و از بازی بچه ها کیف میکردیم نمیدونم چیشد بچه من تمام بچه های پارک رو بیخیال شد اَد رفت اون دختره رو زد
من و مامان اون دختر هر۲ این صحنه رو دیدیم و رفتیم سمت بچه ها
به بچم گفتم مادر چرا زدی گفت بچه ها هُل دادن(یه بچه نوبت بالا رفتن از سرسره بچه من رو گرفته و بچه من حرصی شده بود و به اولین نفری که رسیده تلافی دراورده)
خلاصه تو دلم گفتم مادر توکه از این کارا نمیکردی این دفعه هم آبروداری میکردی بچه🤣
خانمه برگشت بهم گفت دیدی گفتم 🫡🙃
خلاصه که فهمیدم نباید پشت بچه دراومد و بگی نه اهل هیچی نیس
چون واکنش بچه ها غیرقابل پیش بینیه یهو دیدی همون لحظه شد😆
واسه شما هم افتاده از این اتفاقا؟
#فرزندپروری سونوگرافی انومالی غربالگری پوشک