۹ پاسخ

من خیلی وقته مهمونی عمه و عمو و خاله ودایی نمیرم از ترس اینکه لنا خونشونو بهم بریزه یا عوق بزنه بالا بیاره😑

شوهرت چقد گاوه تو اینور ب سختی غذا میدی و‌پوشک عوض میکنی اون نشسته بود حکم بازی میکرد و‌میخندید؟

واقعا شوخیه یاجدی این حرفاتون😵‍💫😵‍💫

اخ گفتی منم جایی میرم سرسفره باید اخری پاشم بعد یجوری میشم نمیتونم‌سیردلم غذا بخورم هی باید قاشق بذارم دهن بچه پسرمم نمیذاره کسی بهش غذا بده جز خودم ... خونه خودمون قبلش غذاشو میدم دیگ سرسفره یکم میریزم جلوش بازی میکنه تا ما غذامون‌بخوریم ... واسع همین اصلا دلم نمیخاد جایی برم مخصوصا خونه پدرشوهرم داری غذا میخوری هی میگن‌بذار دهن بچه یا میگن‌ صورتشو تمیز نمیکنی خب بذارید منم‌کوفت کنم 😒😒😒

خوشا ب حال انهایی ک بیخیال ریشه زدن عبور کردند....

منم همش دارم روزا رو میشمرم ک یکم بزرگ شه و مستقل شه برا هر کاری فقط مامان،یدونه دسشویی نمیتونم راحت برم حتی کارای خونه رو نمذاره انجام بدم،فقط باید در اختیار خانم باشم و ببرمش بیرون و باهاش بازی کنم

عزیزم مادر بودن یعنی همین وقتی به این فکر کنی این همون موجود کوچولو تو شکمته که با عشق بزرگش کردی و داری قد کشیدنشو تماشا میکنی سختی هاش واست راحتتر میشه درک میکنم ادم خیلی وقتا خسته میشه باید شوهرتم کنارت باشه تا کارای بوع داری تقسیم بشه که تو هم بتونی از مهمونی لذت ببری بنظرم این موضوع مربوط به بچت نیست بلکه مرتبط با شوهرته

چیزی نمونده یک سال دیگه بچت بازی کردن و یاد میگیره اصلا پیشت نمیاد
همه ما این موقعیت و گذروندیم

دقیقا منم همیشه تو مهمونیا تنهام غذای سرد میخورم سر سفره از دماغم میاد غذا خوردن شوهر بی ملاحظم هم اصلن کمک دستم نیست

سوال های مرتبط