۲۰ پاسخ

اره واسه چیزایی تحمل کردم و حقم نبود واسه ظلمو بی رحمی های ک درحقم شد واسه روزایی ک دربدترین حالت ممکن بودم و شوهرم چیکارکرد درحالی ک اون روزا باید مرحم من بود

تا دلت بخواد دلم میسوزه برا خودم و اتفاقاتی ک تجربه کردم .💔

منم انقد بعضی شبا واسه اون روزای خودم گریه میکنم که عکساشو از گوشیم پاک کردم نبینم زیاد
دخترم زود بدنیا اومد دوماه تموم بیمارستان‌بود تو کرونا تنها بودم خیلی تنها بودم دکتر هم میگفت فقط خودت باید بیای و وقتی هم اوردیم خونه گفت هیچکس به بچه نزدیک نشه فقط مادر هنوز بعد چهار سال خستگیش از تنم در نیومده
به یکی هم اینو بگی فکر میکنن لوسی و داری بزرگش میکنی ولی من واقعا هنوز دلم از اون روزا اروم نشده

چقدر درک میکنم این حس درماندگیتو، منم دوران نوزادی بچم ازصبح شدن میترسیدم دلم نمیخواست شوهرم بره سر کار اما حتی یه روز هم کمکم نبود،چقدر سخت بزرگش کردم

بله منم گاهی دلم به حال خودم میسوزه وقتی به یاد گذشته میوفتم پیش خودم میگم اگه زمان به گذشته برمیگشت حداقل این موارد رو انجام نمیدادم که بخوام دلم بسوزه

منم دوتا بارداری و زایمان پشت هم داشتم ' غریبم ' مادرم نیومد نه تو بارداریهام نه برا زایمانم ' بعد زایمان پاهام بشدت ضعیف شدن ' تا ۷ ماه نمیتونستم بشینم زمین ' همسرم دقیقا بعد زایمانام یه ادم غریبه بد اخلاق میشد
حتی نمیتونستم جوراب پام کنم '
ولی یه مادر با همه سختی ها و تنهایی ها و دردا محکوم به مقاومت
الان با اینکه یکم اذیت میکنن ولی از اون روزا خیلی بهترم
امیدوارم خدا دستم بگیره 🥰🥰

خیلی زیاد ولی اینکه شریک زندگیت نفهم و لجباز و خودبین و خوشگذرون باشه بیشتر منو میسوزونه

منم یه شبایی وقتی از سر کار برمیگشت تا درو باز میکرد بچه رو میدادم بغلش و مثل دیوونه ها داد میزدم و گریه میکردم
پسر من خیلی گریه میکرد تا چهارماهگی نه خواب داشتم نه خوراک دائم بغلم بود
تنها بودم از خستگی و بیخوابی و گرسنگی به جنون میرسیدم

عزیزدلم چقدر روزهای سختی داشتی
ولی خداروشکر گذشته😊گذشته رو باید ریخت دور الان فقط به بچت نگاه کنو روزی هزار بار خدا را سپاس بگو که همچین نعمتی بهت داده

من الانم گریه میکنم مثلا دیشب از اینکه کل زندگیم شده دخترم اصلا خودمو نمیبینم دخترم فقط و فقط منو میخواد حتی برای کارای کوچیک که پدرش میتونه انجام بده به باباش میگه تو نه فقط مامان ...انقدر بلند میشم میشنم اینکه یه وقت کوچیک واسه خودم ندارم خسته ام ...خیلی دوسش دارم خییییلی و به دوستام میگم بچه داشتن خیلی سخته اگه نمیتونید نیارید

دوباره یکی دیگه میاری یادت میره اون همه سختی رو

تا دلت بخواد من این لحظات رو داشتم

اوووو تا دلت بخواد ولی الان خیلی بهترم از لحاظ روحی واقعا سخت بود

منم خیلی تنها بودم، همسرم سرباز بود پنج صبح میرفت 9شب میومد
من با بچه تنها بی تجربه،بی خواب اینقدر بهم سخت گذشت برای بچه دوم میترسم اقدام کنم

وای که منم هر روز گریه هست برا خودم ،خیلی زجر کشیدم از روزی افتاد شکمم تا به الان ،خیلی ضربه خوردم و دلم نمیخاد دیگه مادر بشم

آره زایمان دومم همچین حسی داشتم،اما کسی بجز مامانم درکم نکرد💔🥲

اره خیییلی مخصوصا وقتی باردار بودم ویار و استراحت داشتم بیجون میفتادم رو مبل هیشکی نبود ی لیوان اب دستم بده 😭😭😭تا شب ک شوهرم بیاد 😭😭😭بعدشم ک بدنیا اومد تا۴۰روز خونه مامانم بودم بعد اون تنها این بچرو بزرگ کزدم تو شهر غریب شوهرمم همش سرکار

منم واقعا تنها بودم شوهرم اصلا یه بارم بغل نمیکرد بچه رو. یه شب ک چن شب نخابیده بودم و صبح ک میخاس بره سرکار بچه هنوز بیدار بود و من داد زدم سر بچه ک گم شو.بچه ترسید و رفت بغل باباش،ک باباش هم گف برو بابا و رفت

من دیروز از ته دل دلم برا خودم سوخت چون شرایط مالی خوبی نداریم بعد من میخام راهی باشه درامدی داشته باشم یکم کمک خرج باشم خدا شاهده به هرررر دری میزنم بن بسته به هرررر دری میزنم انگار درا قفله انگار خدا مبخاد زجر کشیدن منو ببینه مگه خدا نگفته از،شما حرکت از من برکت پس چرااااا همش بن بسته دیشب با ناامیدی خوابیدم امشبم همینم مثل ماهی که از تنگ افتاده باشه اونجور دست و پا میزنم اما نمیشه...😭

اره خیلی،منم دلم واسه خودم خیلی میسوزه،حاملگی سخت،زایمان زودرس، دوماه ونیم بچم بیمارستان بود،دوقلو بودن یکیش رو از دست دادم،و درتمام این روزا و لحظه ها تنها بودم

سوال های مرتبط

مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
نوبت واکسن چهارماهگی رسید نگم براتون چه روز سختی بود وقتی داشتن سوزن میزدن تو بغل باباش بود من پشت در زار میزدم واقعا گریه نه عربده میزدم تو مرکز بهداشت همه نگاه میکردند و میگفتند چه دل نازکی ولی گریه من به خاطر چیز دیگری بود(واکسن های بدو تولد و دو ماهگی دخترم من نبودم بغلش کنم یعنی بچه ام تنها بود 😌😌😌😌
اومدم خونه من وهمسرم گریه میکردیم مامانم اومد و گفت اینطور که شما از پا د.ر میایید ،آندیا فقط مارو نگاه میکرد بچه ام
شب که تب کرد دوباره فکرهای منفی اومد سراغم که سری قبل مادر یار یا پرستارهای مراقبش بودند وقتی تب میکرد؟؟؟
از لذت هاش هم بگم
دخترکم یادگرفته بود غلت بزنه و شبها بعد از شیرخوردن میزاشتم بادگلو بزنه سرشو میزاشت رو سینم و خوابش میبرد و منم میرفتم فضا
روزها به توصیه روانشناس لخت میکردم و ماساژ میدادم و تو زیاد بغلش میکردم و میبوسیدمش
و یکروز هم تماس داشتیم از بهزیستی اومدن دیدنش
(یک مورد دیگه که یادم اومد قبل معرفی دخترم هم از بهزیستی اومدن خونمون بازدید و کلی سوال کردند و یک نگاه اجمالی هم به اتاق ها کردند )