۷ پاسخ

منم بچه اولمو با دارو حامله شدم تنبلی تخمدان داشتم و هنوزم دارم بعد زایمانم اصلا جلوگیری نداشتم دوقلو حامله شدم یکی داخل رحم ک رشد نکرد یکی ام خارج رحم ک مجبور شدن یکی از لوله هامو دربیارن
بهتره هروقت خواستی اقدام کنی زیرنظر دکترباشی تا انشالله مشکلی پیش نیاد و بارداری سالمی داشته باشی

منم تنبلی تخمدان داشتم تیروئید داشتم برا همون یه بار فقط یه بار از دست شوهرم در رفت گفت ولش کن تو اینهمه مشکل داری با یه بار چیزی نمیشه همون یه بار چیز شد🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

عزیزم منم تنبلی داشتم بچه اولمو با دارو اینا باردارشدم فک کن فولیکولم ۵ بود😕باید ۱۸ ب بالا باشه!! الان بچم ۱۸ ماهشه و من ۴ ماهه باردارم😐

الان ک یکسال و نیمه جلوگیری ندارم باردار نیسم

من شکمممو فشار ندادن ک بقایا بیاد بیرون پوره موره های دور بچه فقط جفتمون اومد بعدش افتادم رو‌خونریزی خیلی بد

منم میگفتم کیست دارم حامله نمیشم زود حامله شدم و دقیقا منم سر دخترم فشارم رف بالا در حد مرگ رفتم اومدم میترسم بازم اونجوری بشم😥

چرا خونریزی داشتی ؟؟چسبندگی داشتی؟منم بارداریم سخت بود فقط ازون میترسم و اینکه میترسم بازطبیعی زایمان کنم

سوال های مرتبط

مامان آوین خانوم🥹❤️ مامان آوین خانوم🥹❤️ ۱ سالگی
به نظرم خواهر شوهرم واسه بچه داری خیلی خوشبحالشه👀 از روزی ک زایمان کرده مادرشوهرم و پدرشوهرم کلا خونشونن چون پاش تو بارداری شکست و عمل کرد نمیتونست بچه رو نگه داره البته الان ک بچش 4 ماهشه خوب شده، ولی همچنان اینا خونشونن، خودشو مادرشوهرم و پدر شوهرم و شوهرش همه به نوبت طول روز بچه رو نگه میدارن، بغل میکنن و اینا حالا من بیچاره 20 روز فقط مامانم پیشم بود بعد رفت، شوهرم ک صبح تا شب سر کار بود آخر شبا هم اکثرا میرفت اضافه کار من تنها از صبح بچه رو بغل کن ،ترو خشک کن، غذا درست کن و... تا شب هلاک میشدم بعدم اعصابم بهم می‌ریخت از فشار بچه داری شما مادرید می‌فهمید دیگه چقد سخته از صبح تا شب دست تنها، از ده شب شروع می‌کردم به خابوندن بچه 3،4 صبح میخوابید چه شبایی ک از درد کمر و تنهایی و تیرکشیدن سینه هام و بی خوابی گریه کردم و قضاوت شدم ک بلد نیستی بچه داری کنی، با اون اوضاع روحی داغون بعد زایمان و افسردگی و هیییییچکس درکم نکرد حتی شوهرم ک ایتقدر بهش اطمینان داشتم درکم میکنه، یکی میخواست خودشو جمع کنه انگار اون زایمان کرده بود 🙂... الان یادم میاد تمام وجودم پر از ناراحتی و غم میشه... شوهرم الان فهمیده تا حدی ک چقدر دست تنها بودم ولی بازم میترسم دیگه از بچه دوم میترسم از تجربه دوباره اون حس های مزخرف... من اون موقع حتی وقت نمیکردم غذا بخورم ک شیر داشته باشم حداقل 😢.... باز خداروشکر الان خواهر شوهرم کمکی داره و اون حس های بد رو تجربه نمیکنه...