سوال های مرتبط

مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۷ ماهگی
پارت اول _زایمان طبیعی

خب قضیه ازونجایی شروع شد ک شب قبل از ب دنیا اومدن دخترم با زندایی همسرم رفتیم بیرون پیاده روی بعدشم ک برگشتم خونه ی کمر دردای خفیفی داشتم ک فک میکردم بخاطر همون پیاده رویه خلاصه گذشت و دردا هی میومد و میرفت خلاصه اون شب گذشت و شب اخری ک دخترم تو دلم بود رفتیم خونه مادرشوهرم برا شام ک کمر دردام کمی بیشتر شده بودن ک توقع نداشتم درد زایمانی باشن شامو ک خوردیم برگشتیم خونه ساعتای ۱۱ اینا بود ک تصمیم گرفتم بخابم تا شاید دردام تموم بشه در صورتی ک زهی خیال باطل 😂😐 از همون تایم ک تصمیم گرفتم بخابم مدام دسشوییم میگرفت و تو راه سرویس بودم دیگ تقریبا ساعتای ۱۲ و نیم شب بود ک از سرویس برگشتم و رفتم دراز کشیدم دراز کشیدنم همانا و خیس شدن کل هیکلم همانا ...کیسه ابم پاره شد دیگ از جام پا شدم همسرمو بیدار کردم بهش گفتم تا زمانی ک من میرم دوش میگیرم زنگ بزنه ماماهمراهم هماهنگ کنه وسیله هارو اماده کنه زنگ بزنه مامانش بیاد بریم بیمارستان دیگ تا رفتم حموم و وسیله هارو جمع کردیم شد ساعتای ۱ شب مادرشوهرمم اومدن راه افتادیم ساعت ۱:۴۵ رسیدیم بیمارستان تا کارای پذیرشو کردیم شد ساعت ۲ و دیگ خدافظی کردم و رفتم داخل زایشگاه اونجا یکی از ماماهای تریاژ معاینه کرد گف ۲ سانتی برو تو از دردش بخام بگم برا بار اول خب دردناک بود ولی ن طوری ک میگن دستشونو تا کمر میکنن تو و این چیزا یکم اغراقه ‌.

بهم لیاس دادن پوشیدم و رفتم داخل زایشگاه خلوت بود بجز من تقریبا چهار پنج نفر دیگ در حال درد کشیدن بودن ک در بدو ورود من یکیشون زایمانی شد و فوری بردنش تو اتاق زایمان دیگ من رفتم رو تخت دراز کشیدم و دوباره یکی از ماماهای خود زایشگاه اومد معاینه کرد و گف ۱ سانت😐
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۷ ماهگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان 💙رضا💙 مامان 💙رضا💙 ۴ ماهگی
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت 1#
عصر بود درد داشتم هم آسمم گرفته بود رفتم بیمارستان گفتن نوار قلب بگیریم نوار قلب گرفتن ماما گف نوار قلبت خوب نیس حرکات بچت خوب بوده گفتم کم بوده گف نوار قلب خوب نیس صب کن تا دکتر از اتاق عمل بیاد خلاصه بعد از یک ساعت دکتر امد بهم گف تحت نظر کدوم دکتر گف فلانی انگار مث اون دکتر هم لجش اومد رفت در گوش ماما ی چیزی بگه ب من گف برو بیرون صدات میزنم اومد گف نوار قلبت خوبه برو بعد باز از مامانم پرسید تحت نظر کدوم دکتره مامانم گف دکتر ب مامانم گف دخترتو ببر برا زایمان بندر زایمانش پر خطره بخاطر آسمش خلاصه من با دردام رفتم خونه شب بود درد داشتم اصلا خواب نرفتم تا صبح ساعتای هشت بود مامانمو بیدار کردم گفتم مامان درد دارم بریم بعد خلاصه رفتیم وسیله هامم برداشتم و راهی بندر شدیم رفتم بیمارستان شریعتی نوار قلب از خودم و بچم گرفتن چون اسمم گرفته بود فشارم گرفتن بالا بود نگهم داشتن ی دوساعت گذشت هنوز فشارم بالا بود ازمایش گرفتن مسمومیت بارداری نشون داد و دکتر بستریم کرد نزدیک دوهفته بود ک پاهام ورم داشت این هم بخاطر فشار و مسمومیت بوده کسی تشخیصش نمیداد خلاصه ک بستری شدم 39هفته و 5روز معاینه کردن ی سانت بودم از اورژانس بعد از چند ساعت ساعت یک و نیم دو ظهر منو بردن زایشگاه
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱۲ ماهگی
پارت دوم🙂💕


۳۹ هفته و ۶روز بودم عصرش رفتم پیش ماما زایمان ک برام نامه بستری برا امپول فشار بنویسه خلاصه وقتی ک رسیدم پیشش بهش گفتم ک همه ورزش ها ،پیاده روی،پله زیاد،گل مغربی داخلی و خوردنی استفاده میکنم ولی از ۳۷ هفته ۱سانتم و هیچ پیشرفتی نداره و ترشح دارم قبول نکرد واسم بنویسه گف تا دو روز دیگ اگ زایمان نکردی اون موقع الان نمیشه ولی الان ی کمکی بهت میکنم و منو برد اتاق معاینه برام تحریکی انجام داد و گف تا فردا مطمئن باش زایمان میکنی منم همون موقع ک از تخت بلند شدم ی درد بدی زیر شکمم گرف و همینجوری توی راه هی می‌گرفت دل میکرد من میگفتم بخاطر معاینه هس ولی تا رسیدم خونه یکم توجه ک کردم دردام هر ۷دقیقه بود ولی قابل تحمل کم کم ب ۴دقیقه ی بار رسید رفتم ی دوش گرفتم شدیدتر شد ب ماما زنگ زدم گف برو بیمارستان ی معاینه کنن و بهم خبرشو بده منم رفتم گفتن هنوز ۱سانتی😮‍💨😖 اینجا ساعت ۱۱و نیم شب بود ی ان اس تی گرفتن و تا ساعت ۱و نیم پیششون بودم گفتن برو خونه بستری نمیشی با ۱سانت منم با ناامیدی کامل و درد برگشتم شوهرمم باید ساعت ۶میرف سرکار گف من یکم بخوابم ک حداقل توی راه خوابم نبره...

ساعت ۳و نیم دردام دیگ خیلی شدید شد ب خواهرم زنگ زدم گفتم من دردام آروم نشدن (خواهرم از همون اول شروع دردام باهام در تماس و پیام بود) رفتم شوهرمو بیدار کردم با گریه گفتم دیگ نمیتونم تحمل کنم اونم زود زود منو برد بیمارستان ب خواهرم هم زنگ زدم گفتم بزار مامانم بیاد بیمارستان😭
مامان نیلا 🎀 مامان نیلا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمانم پارت اوا :
دو روز قبل از نوبت عملم ،اندازه یک استکان اب ازم اومد ساعت ۱ و نیم شب بود و من و همسرم حسابی هول شده بودیم😂 و فک کردم پاره شده کلا ولی اینطور نبود و دیگ نریخت ، خلاصه همون شب رفتم زایشگاه گف باید معاینه کنم ببینم تو چه وضعیتی هستی ، با همسرم مشورت کردم تصمیم گرفتم ک معاینه نشم چون هیچ دردی نداشتم و دیگ نشتی نداشتم ترسیدم با معاینه پاره بشه و بستری اورژانسی بشم و گفتم ک حداقل ان اس تی یا تست امینوشور بگیرید ماما گف نمیشه باید اول معاینه بشی بعد ، خلاصه گف بیا فقط صدا قلبشو بزارم برات ، دیگ رفتم دراز کشیدم اومد صدا قلبشو گذاشت رو پهلو چپم و اصلا صدایی نمیومد و بدو بدو ماماها هول شدن و دستگاه ان اس تی رو اوردن بالا سرم ، یه لحظه ترسیدم واقعا ، بشون گفتم تا قبل اینکه دراز بکشم تکون خورده ، دیگ اینبار ان اس تی رو گذاشت سمت راستم و خداروشکر شنیده شد و جوابش هم خوب بود و برگشتم خونه و با کلی استرس خوابیدم یکی دو ساعت
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت دو

گف فقط پیاده روی و رابطه و تا اخر هفته ی نوار قلب دیگ بده اگ دردت بازم نگرف ۴۱ هفته حتما بستری بشی منم گفتم اینهمه صبر کردم یک هفته دیگ هم روش تو اون یک هفته من بیشتر پیاده روی میرفتم و تحرک زیاد داشتم اخر طاقت نیاوردم رفتم پیش ماماهمرام و برام معاینه تحریکی انجام داد و گف هنوز یک سانتی بعد معاینه بازم دریغ از درد یا لکه ای چیزی دیگ خودمم کلافه شده بودم همش نگران نینی بودم ک یکوقت چیزی نشه بهش رابطه هم فقط یکبار انجام دادیم اونم با هزار ترس 😐😂
تو خونه ورزش میکردم خودمو خسته میکردم شیاف گل مغربی میذاشتم زیر دوش آب گرم ولی دریغ از دردی گفتم حداقل با درد خودم برم بهتره از اینکه بدون درد برم دوباره اخر هفته نوار قلب انجام دادم و گفتن همچی خوبه و من ۴۰ هفته و ۶ روز رفتم برای بستری برای زایمان اونجا گف ممکن دکتر فردا بستریت کنه گفتم اگ میشه همین امروز هرچی زودتر بهتر من دیگ بیشتر از این نمیتونم گف من با دکتر صحبت میکنم میگم حرکات بچه کم شده ممکنه بستریت کنه