از بچگی ؛ همیشه خونه ها و ادم های توش برام جالب بودن ! اینکه بدونم فلان پنجره که چراغ اتاقش روشنه دارن چیکار میکنن؟ درگیر چه کاری ان؟ خونه ها چه شکلیه؟ چه صمیمیتی بینشون هست !!!؟
یا مسافرت که میرفتم همیشه به خانواده ها با دقت نگاه میکردم میگفتم فلان خانواده ۳ تا بچه داره چقد بچه هاش خوشحالن با هم ! عه فلان خانواده دو تا بچه داره .... همیشه برام جالب بود از خوشی های دیگران بدونم و خوشحال شم
من به این معتقدم هر ادمی یه رسالتی تو این دنیا داره تا به اون رسالت نرسه و انجامش نده از دنیا هم نمیره !
همیشه میگم یعنی رسالت من چی میتونه باشه !
از بچگی رویا پرداز بودم خیلیییییی زیاد
این اخلاقم روم مونده نمیگم بده اما یه وقتایی خودت باورت میشه رویات رو و به خودت میای میبینی اصلا وجو نداره


خلاصه حدود ۵ سال پیش اون زمان که مجرد بودم سفر رفته بودم
یه اقایی رو با بچش دیدم که رفتار بشدت زننده ای داشت نمیدونم چرا یهو زیر لب گفتم :
خدایا به اونی بچه بده که لایق مادر- پدر شدن باشه

حالا خودم ازدواج کردم و بعد ۱سال و ۹ ماه داریم به بچه فکر میکنیم !
دارم مرور میکنم یعنی بچه من هم خوشحال خواهد بود ؟
یعنی من لایق مادرشدن هستم ؟
خیلی تصمیم سختیه
کاش فقط به این فکر نکنیم چون تنهاییم بچه بیاریم .... چون فلانی تو فامیل میگه بچه بیارم...
اول درون خودمون رو ببینیم بعد

ایشالا که لایقش باشم خدا توان بده

کمی درد و دل با غریبه اما دوست های گهواره!
مرسی تا اینجا اومدی

۷ پاسخ

چقدر خوب حرف زدی
منم همیشه به ادما از دید تو نگاه میکنم🙂

منم مثل تو ازین فکرا داشتم بچه که بودم 😁
ولی درباره بچه دار شدن من اصلا وقت نشد فکر کنم خدا خودش داد 😆 البته دوست داشتم بچه، اما آمادگیشو نداشتم
ولی یه چیزی بهت بگم، ماها فکر میکنیم باید بی نقص باشیم تا مامان بابا بشیم ولی کافی باشیم بسه، حالا نه اینکه کسی مثل اون آقا که تو خیابون بچشو میزد باشه بعد بدون فکر بچه بیاره، نه. آدم باید قطعا قبل ازدواج و قبل بچه دار شدن برای خودش آمادگی ایجاد کنه
ولی یه سری چیزام هست که بعد از اومدن بچه یاد میگیری و بهش پی میبری
یه مشاوری میگفت این ما نیستیم که بچه هارو تربیت می‌کنیم، اونا مارو تربیت می‌کنن... بچه یادت میده صبورتر بشی، بیشتر یادبگیری، رشد کنی، از خودگذشته بشی، البته اگه زمینه اش رو داشته باشی و بخوای که یاد بگیری

چقدر قشنگ بود🥲

خیلی قشنگ نوشتی عزیزم❤️
من همیشه یه ادمی و ک میبینم برام جالب ب نظر میرسه یا یه رفتارش منو تحت تاثیر قرار میده همش میگم کاش میتونستم ببینم چجور زندگی ای داره غم هاش چیه شادی هاش چیه!

عزیزم دقیقا منم افکارم مثل توئه،همیشه به اینجور چیزا فکر میکنم،
مطمئن باش مادر خوب و نمونه ای برای بچه ات میشی🌹

دلنوشتت خیلی جذب کننده بودن جمله های اولت منم تو بچگی همینجوری بودم یه لحظه منو برد تو بچگیم🫠🫠💞

چقدر قلم زیبایی دارین دقیقا منم همیشه طرز فکرم اینچنین بوده ان شالله واقعا لایق چنین هدیه بزرگی از سمت خدا باشیم

سوال های مرتبط

مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
به عقب که برمی‌گردم... زمانی که بچه بودم فکر می‌کردم مادرا وقتی دعا می کنن پیش خدا... سریع مادر می‌شن... تو بازی های بچگونه‌ام همیشه مادر بودم... بچه داشتم و باهاش بازی می‌کردم... همیشه فکر می‌کردم بزرگ بشم خدا بهم چند تا بچه می‌ده؟ اسم انتخاب می‌کردم... نفس... پریناز... دلسا... مهیاس و... هر بار یه اسمی که به دلم بشینه... عاشق بچه های فامیل بودم و اونا هم دوستم داشتن... تو دوران مدرسه وقتی با دوستام واسه سرگرمی فال می‌گرفتیم و مثلا بهم می‌گفتن تو فال نشون می ده سه تا بچه داری ذوق می‌کردم... وقتی ازدواج کردم و همسرم هم عاشق بچه بود و می‌گفت سریع بچه بیاریم... با وجودی که هیچی از اقدام و بچه داری هاش نمی‌دونستم با وجود استرس ها فقط به خاطر اون عشق قبول کردم... یه ماه... دو ماه... چند ماه... یه سال... دو سال... چرا نمیشه؟ چرا نشد؟ ۱۸ سالگی... ۱۹ سالگی... ۲۰ سالگی... سنم که کمه چرا نمیشه؟ دکتر برم؟ باشه... دکتر و سونو و آزمایش... سریع ivf کن... چرا؟ ivf چیه اصلا؟ مشکلم چیه؟ ذخیره تخمدان کم... ۲۰ سالگی منی که از بچگی فوبیا آمپول داشتم کلی آمپول و دارو و استرس و ناراحتی رسید به تخمک کشی... نشد... نا موفق بود...
از ۲۰ سالگی انگار افتادم تو ۲۲ سالگی... ۴ سال اقدام ناموفق... ۴ سال در آرزوی فقط یه دونه بچه... شاید این ماه... شاید ماه بعد... شاید این دکتر... شاید این دارو... همسری که دیگه مثله اوایل نمی‌خنده... دلی که گرفته... خونه‌ای که سوت و کوره... نگاه هایی که عوض شده... اقوام و دوست و آشنایی که هر کدوم شون یه نظر می‌دن... و منی که تو ۲۲ سالگی حس می‌کنم پیرم و هیچی از زندگیم نمی‌فهمم!
مامان 🤰🏻💫 مامان 🤰🏻💫 هفته یازدهم بارداری
سلام .بچه ها ما خودمون الان از عید به این ور در حال اقدام و درمان تنبلی تخمدانمو این کاراییم دیگه بچه میخوایم ،ولی تا همین عید۴۰۴ که سه سال و نیم بود جلوگیری داستیم و اصلا نمیخواستیم ،حالا ام که اقدامیم به خانواده شوهرم نگفته بودم که من در حال اقدامم و فلان ،اما از وقتی دختر عموی شوهرم که دقیقا با ما ازدواج کرده زایمان کرده این دو ماهه ،هر ثانیه دارن میگن ایشالا دفعه بعد سه نفری بیاید ،سه نفری برید فلان جا سفر ،ایشالا نوه دار شیم بش فلان چیز باد بدیم ،تا من یه ذره از نوک انگشت پام تا سرم درد بگیره ،میگن لابد بارداذی !درک میکنم ذوق دارن دوست دارن اما این یه استرس مضاعفی به منی که دارم لا کرتیزول و استرس و تنبلی تخمدان میجنگم میده ،یعتی نطمئنم دختر عموش اگه امسال بچه نباورده بود هنوز مثه ما بی بچه بود انقد به هُول نمیفتادن که شمام بچه بیارید و اینا .والا دیگه حوصله جواب قاطع و سرد دادنم ندارم که کدورت پیش بیاد ،تازه یه ساله کدورتای قبلی تموم شده
مامان شدم مامان شدم ۶ ماهگی
مامان نیکان 🧸🩵👼 مامان نیکان 🧸🩵👼 هفته سی‌ونهم بارداری
سلام مامانا خوبید؟
دیشب یه خواب خیییلی قشنگ دیدم🥹خوابم یکم طولانی بود جاهای مهمشو میگم
خواب دیدم یه جایی ام سالن ماننده مثل آزمایشگاه و اینا گریه میکردم میگفتم به بچه ای که هنوز نداشتم، میگفتم به دنیا میای اینجا رو نشونت میدم میگم انقدر اینجا نشستم گریه کردم
بعد دیدم یه پسر دارم که بهش شیر میدادم تو خواب به خودم میگفتم خدایا سینم شیر داره یا این بچه طفلی الکی فقط میمکه؟بعد دیدم دور لب و لوچش شیری شده🥹هیچی دیگه بوسش میکردم دستمو میکشیدم رو سرش نمیدونستم علیهان صداش کنم یا نیکان چون واقعا بین این دو تا اسم موندم تو خوابم دو دل بودم
بهش میگفتم دوتا اسمو مینویسیم میزاریم لای قرآن هر کدوم در بیاد همونو صدات میکنیم
خیلی خیلی حس و حال خوبی داشتم
قبلش اصلاا به بچه فکر نکردا بودم نمیدونم چرا خوابشو دیدم بیدار که شدم به بخدا میگفتم خدایا من ک فقط تو خواب با داشتنش انقدررر خوشحال بودم تو واقعیت چیکار میکنم🥹😍😍
حس و حالم نسبت به بچم وقتی بغل بود یه چیزی شبیه این عکس بود....
مامان آقا دیار🩵 مامان آقا دیار🩵 هفته سی‌ودوم بارداری
تجربه این مدت بی اینترنتی و چرخیدن تو گهواره🌸🌻🌸🌻🌸🌻

من تازه تقریبا ده ماهه ازدواج کردم اما تایم زیادی تو دوران عقد بودیم حدودا۴سال ۲۴سالمم هست و عاشق بچه ام اما انقدر که میدیدم همه میگن بچه نمیخوایم و بچه نیارید و… انگار از بچه اوردن به کل منصرف شده بودم و تو مغزم رفته بود که چرا یه موجود زنده رو به این دنیا بیارم
با اینکه هم خداروشکر خونه تونستیم بخریم هم درامد بدی نداره همسرم ولی خودم با خودم به این نتیجه رسیدم که به بچه فکر نکنم
تا همسرم یکسری علائم دید و رفت دکتر متوجه شد واریکوسل داره یه مقدار خیلی خیلی کم رو کیفیت اسپرم تاثیر گذاشته و این خیال منو حتی راحت تر هم کرد چون گفتم حتی بارداری ناخواسته هم ندارم
اما این مدت که نت نبود و تو گهواره چرخیدم روحم داره برای بچه میره تمام بند بند وجودم عاشق بچه شده مثل قبل و خیلی از اینکه یه تایمی دعا میکردم هیچوقت باردار نشم پشیمونم
انقدر که توی گهواره میبینم مامانا با سنای کم و شرایط زندگی سخت مادرانگی قشنگی دارن و با عشق از تو دلیشون میگن شرمنده ی اون حس بد خودم شدم
نتیجه ی تمام اینا این بود که لطفا لطفا لطفا برای هیچکس هیچ تجویزی نکنید
اگر بچه نمیخواید به همه نپرید مدام که اوناهم بچه نیارن این موضوع شخصیه یا به همه گیر ندین که بچه بیار شاید اصلا مشکل دارن تمام اینا روی ناخوداگاه افراد تاثیر میذاره🤍💋