۱۲ پاسخ

آره بچه های دوستای من هستن همش به بازار و مهمونی و غذا درست کردن بچه هم مظلوم و ساکت .حالا من تا سر کوچه هم نمیتونم برم با این بچم

اون مامان از پدر بچش راضی نیس😂

دختر منم اينجوري شده واقعا منو خسته كرده فقط نق ميزنه
خودش غذا نميخوره بهش هم ميدم مياره بيرون نگاه ميكنه دوباره ميكنه دهنش يا جدا ميكنه
سر سفره روزمين نميشينه فقط روي پاي من واييييييي😣😣😣

واسه منم همینه یکسره بهونه نق گریه روانی میشم دیگه از دستش بیرونم میرم خستم میکنه

خداهمه بچه هاروحفظ کنه
دختردوسته صمیمیمم حفظ کنه
اره هستن همچین بچه هایی😅
دختردوستم😁😍

دختر منم وقتی از شیر گرفتم ی رویی از خودش نشونم داد ک دیدم قبلا امام معصوم بود

ولی کلا دو سالگی به بعد خیلی لجباز و بد قلق میشن .دختر منم ید غذاس

درست میشه دختر منم وارد ۲ سالگی شد ی دوماهی اینطوری بود الان بهتر شده فک کنم واسه دندونشم هست

به نظر من که نیست، وای کن از غذا نخوردن و بهانه گیریاش دیوونه شدم‌یعنی سر یه چیز کوچیک قشقرق به پا میکنه این بچه بیا‌و‌ببین غذا نخوردن هم که اصلا نگم برات😤😭

والا باز مال تو خوبه تو یماه اینطور شده حقیقتا بابت همه وجودش هزار بار شکر ولی دهن من بدجور سرویس شده

من ازاول نه از خوابش راضی بودم نه خوراکش ، نه اروم بودنش همیشه خدا دهنش بازه
ولی هستن بچه هایی که همه چیشون خوبه حالا دوره ای بد میشه که بستگی به شرایط داره دندون... مریضی یا چیز دیگه
اینکه یسر همه اینا باهم باشه دیوانه کنندس
من الان یه روانیم که ببرنم تیمارسنان. سریع بستریم میکنن

همه بچه هااینجورن قربونت به خودت سخت نگیر ..شاهان هم جدیدابه حدی شیطون شده و اذیت میکنه ک من میشینم گریه میکنم دیگه..بعضی روزاانقدنق میزنه بهونه میگیره گریه میکنه ک میگم کاش یک ساعت تنهاباشم برای خودم باشم

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
از اونجایی که من به شدت تنهام دلم میخواد این حرف ها رو یه جا بگم، حالا چه کسی بخونه یا نه برام مهم نیست فقط میخوام بگم که دلم سبک بشه
الان که اذون میدادن کلی گریه کردم به حال بچم که مادری مثل من داره!
من افسردگیم از بارداریم شروع شد و بعد از زایمان واقعا تبدیل شده بودم به یه دیوونه تمام عیار! خیلی از همه لحاظ تحت فشار بودم، یه بچه ی سبک خواب، رفلاکسی که آلرژی هم داشت، وزن نمی‌گرفت و از طرف کسایی زخم زبون می‌شنیدم که اصلا نمیدونستن این مشکلات چیه! الان که فیلم و عکس های اون زمان رو نگاه میکنم میمینم اصلا هم بچم لاغر و ضعیف نبوده! از َرف دیوه رفتارهای خانواده همسرم و تفاوت های فاحشی که بین من و جاریم میزاشتن از بارداری بگیر تا....
خلاصه بعد از اینکه از شیر گرفتمش خیلی خیلی حالم بهتر شد،. تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، اما رابطه ام با بچه ام روز به روز بدتر میشه، با اینمه اون دوران خیلی حالم بد بود اما تا یکسالگی سرش داد نزده بودم، حتی یه تشر کوجولو نزده بودم بهش، اولین دعوایی که باهاش کردم رو خوب یادمه، حتی بعدش انقدر دعواهامون کم بوده که همه یادمه سر چی بوده، برای تک تکشون بعدش از دلش درآوردم، اما این روزا خیلی مامان بدی شدم، با اینکه میدونم چقدر این دعواها بده، چقدر براش ضرر داره، چقدر دل مهربون و کوچولوش رو میرنجونم اما شدم یه مامان شیطانی که بازم اشتباهش رو انجام میده 😓
الهی بمیرم براش که امشب مثل ابر بهاری گریه میکرد و اومد جلوم و مظلومانه میگه مامان ناراحتی 😭😭 ناراحت نباش، باشه 😭😭😭
امشب کلی بغلم کرد و تک تک اجزای صورتم رو بوس کرد و آخرش هم دستم رو بوسید و محکم بغلم کرد. اونجا فهمیدم من چقدر پستم😭😭😭