از اونجایی که من به شدت تنهام دلم میخواد این حرف ها رو یه جا بگم، حالا چه کسی بخونه یا نه برام مهم نیست فقط میخوام بگم که دلم سبک بشه
الان که اذون میدادن کلی گریه کردم به حال بچم که مادری مثل من داره!
من افسردگیم از بارداریم شروع شد و بعد از زایمان واقعا تبدیل شده بودم به یه دیوونه تمام عیار! خیلی از همه لحاظ تحت فشار بودم، یه بچه ی سبک خواب، رفلاکسی که آلرژی هم داشت، وزن نمی‌گرفت و از طرف کسایی زخم زبون می‌شنیدم که اصلا نمیدونستن این مشکلات چیه! الان که فیلم و عکس های اون زمان رو نگاه میکنم میمینم اصلا هم بچم لاغر و ضعیف نبوده! از َرف دیوه رفتارهای خانواده همسرم و تفاوت های فاحشی که بین من و جاریم میزاشتن از بارداری بگیر تا....
خلاصه بعد از اینکه از شیر گرفتمش خیلی خیلی حالم بهتر شد،. تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، اما رابطه ام با بچه ام روز به روز بدتر میشه، با اینمه اون دوران خیلی حالم بد بود اما تا یکسالگی سرش داد نزده بودم، حتی یه تشر کوجولو نزده بودم بهش، اولین دعوایی که باهاش کردم رو خوب یادمه، حتی بعدش انقدر دعواهامون کم بوده که همه یادمه سر چی بوده، برای تک تکشون بعدش از دلش درآوردم، اما این روزا خیلی مامان بدی شدم، با اینکه میدونم چقدر این دعواها بده، چقدر براش ضرر داره، چقدر دل مهربون و کوچولوش رو میرنجونم اما شدم یه مامان شیطانی که بازم اشتباهش رو انجام میده 😓
الهی بمیرم براش که امشب مثل ابر بهاری گریه میکرد و اومد جلوم و مظلومانه میگه مامان ناراحتی 😭😭 ناراحت نباش، باشه 😭😭😭
امشب کلی بغلم کرد و تک تک اجزای صورتم رو بوس کرد و آخرش هم دستم رو بوسید و محکم بغلم کرد. اونجا فهمیدم من چقدر پستم😭😭😭

۱۶ پاسخ

مادر شدن خیلی سخته صبر می‌خوادکار هر کسی نیست طبیعیه اینجور چیزا نگران نباش

من که ایقد زدمش
چون شوهذم بی شرف
نمیتونه وقت برا بچه بزاره
نفرین کردم بچم آرزو مرگش کردم
دیگه عذاب وجدان نمؤنده هرشب شوهرم میاد بچم گریه منم نفرین
٢٥ ماهش هنوز باشیرخشک میخوابه دیگه نمیخوام ترکش بدم چون شوهرم شرف نداره بچش تا پارک ببر خودم میبرمش اما باز دلش میخواد باباش هم ببرتش

واییی با حرفات اشک تو چشمام جمع شد منم همینم بعضی اوقات بعدش نگاهش ک میکنم میخوام خودمو بکشم ک چرا دعواش کردم😢

چقدر مادر بودن سخته.. این عذاب وجدان بعدش ادمو میکشه😥

انقد ب خودت عذاب وجدان نده

عزیزم همه مون تحت فشاریم ولی خودت رو سرزنش نکن با ی مشاور صحبت کن
من هم قبلا ی کم با فرهان لج میکردم ولی دیروز تصمیم گرفتم وا بدم
وعجب بود هی من نگفتم اسباب بازی هاتو جمع کن خودش جمع کرد خودش بازی کرد یک ساعت پشت میز وایساد و ادای مصاحبه درآورد تو تلویزیون دیده بود شبکه ورزش
برای مداحی شور گذاشتم ک دوس داره با ی میکروفون الکی و ی کاغذ ک یعنی کاغذ مداحیشه کیف کرد
بچه داری واقعا سخت ترین کار دنیاس حق داری

عزیزم اولا ک پیش میاد بخصوص تو این سن
من تمام تلاشم رو میکنم باهاش بد رفتاری نکنم اما واقعا گاهی از دست در میره و صدام میره بالا
دوما اگه حس میکنی هنو علائم افسردگی هس حتما حتما برو دکتر و دارو استفاده کن و مقاومت نکن در برابر این مسئله

عزیزم اگه دعوا کردنت بیش از حده و در طول روز زیاد این کارو میکنی واقعا در حقش ظلم میکنی اون بچه به خواست خودش دنیا نیومده پس حق طبیعیشه که مادری صبور و پر از محبت و آرامش داشته باشه و شما به عنوان تنها حامی اون بچه موظفی روی خودت کار کنی وگرنه با عذاب وجدان و این حرفها چیزی درست نمیشه ... اگه آینده اون بچه روحی روانی بهم بریزه دیگه درست کردنش به این راحتی ها نیست پس باید خودتو اصلاح کنی
ناراحت شو اما داد نزن ناراحت شو اما کتک و تنبیه نه تا ۷ سالگی باید فقط با زبون محبت و نهایت کمی اخم با بچه برخورد کرد

منم شرایط توروداشتم بخاطر دخالت هایی ک بقیه داشتن بعد رایمان افسردگی گرفتم وسربجم داد میزدم چن بارم ک شد زدمش ولی شبا تاصب توجام گریه میکردم خواستم بگم تنها نیستی عذاب وجدان وبزار کنار وسعی کن بعداین مهربون تر باشی باهاش😍خدا ب دلت آرامش بده عزیزم

حرفم نمیاد 😢

من الان با خوندن متنت گریه ام گرفت منم گاهیی وقتا این فکر رو میکنم
یه مدتییه به خاطرشرایطی که داریم خیلی ذهنم درگیره همش رو پچه ام خالی میکنم با هر حرکتی دعواش میکنم بعد میگم‌گناه اوم چیه
امروز خیلی خیلی از خود بیخود شدم خیلی جیغ زدم انقددد دیگه گریه کردم که چرا اینکار رو کردم

همه ما این حس و دوران رو داریم میگذرونیم

عزیزم همه همین جورن هیچ مادری کامل نیست آدم واقعا کم میاره

الان این حالتم دقیقا اون افسردگیه اس که داره داد میزنه از درونت و به گریه وا داشته تو رو،و همینطور رفتارات با کوچولوت،چرا دکتر نمیری؟

منم یه وقتایی دعواش میکنم اصلا کیه ک دعوا نمیکنه
خیلی داری به خودت فشار میاری
درضمن اکثرمون اشنباه تورو کردیم به منم میگفتن دخترت کم وزنه الان نگاه عکسش میکنم میینم چقدرم تپل بوده
ولی باید به چپمون باشه حرف بقیه
درضمن حساسیت الانت هم بخاطر اینه ک بچتو دوست داری و بهش اهمیت میدی
بچه زیر دوسال اخه بی ادبی دارع مگ ک دعواش کنی ولی الان باید بخاطر خودش وقتی کار بد کرد بفهمونی کارش زشته

غصه نخور عزیزدلم هممون بخدا تحت فشار روحی روانیم هممون عصبی میشیم ناراحت میشیم اینا فقط برا تو پیش نیومده بدون شک‌بهترین مامان دنیایی خدا آرامش ب قلب هممون برگردونه

سوال های مرتبط

مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۱۰ ماهگی
سلام مامانا ، امشب خدا بهم رحم کرد.
امشب میشد ۶ شب که با پسرم و جاریم رفتم هیأت ،همیشه برای مهیار کارتون میزاشتم که جایی نره بشینه کنارم، اما امشب دیدم دوست داره با بچه ها بازی و بدو بدو کنه، نشسته بودم اما یه لحظه چشم ازش برنمیداشتم ، گاهی هم که دور میشد بلند میشدم از دور مراقبش بودم ، بعد منو که می‌دید دوباره میومد سمتم. مراسم که تمام شد، هنوز همه چراغا رو روشن نکرده بودن ، ازدحام خیلی زیادی بود، یه لحظه اومدم که برم پسرم بردارم تو ازدحام گمش کردم، هرچی دور و برم می‌دیدم پیداش نمی‌کردم ، به جاریم گفتم ،مهیار گم شده اونم بیچاره ترسید و میگشت، من با این وضع بچه توی شکمم بدو بدو بگرد، رفتم بیرون هیأت و توی دسته عزاداری و اون صف شلوغ نذری و تاریکی گشتم، مرده بودم ، مثل دیوونه ها شده بودم، داد میزدم پسرم گم شده تو رو خدا چراغارو روشن کنید.
بعد یهو جاریم اومد سمتم پسرم و آورد، بغلش کردم، مهیار گریه من گربه ‌...
گفت رفته بود مهد کودک هیأت ، پسرم ترسیده بود اصن تا ۲۰ دقیقه از بغلم تکون نمی‌خورد و از ترسی که خورده بود فقط گریه میکرد، نمیتونم بگم توی اون چند دقیقه چی به سرم اومد، فقط میتونم بگم قربون امام حسین برم به حرمت این شباش بچم و بهم برگردوند...
من بمیرم برای مادری که یه خار روی پای طفل معصومش میره، وای چقدر سخته اون لحظه من مرده بودم پسرم و فقط برای چند دقیقه نداشتم...
همین الآنم که می‌نویسم گریم میگیره و می‌دونم تا مدت ها این ترس باهام
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان آقا مهراد❤️ مامان آقا مهراد❤️ ۳ سالگی
سلام مامانا کسایی که تجربه از شیر گرفتن دارین تا کی طول میکشه بچه ها از یادشون بره
به خدا من دیگه کشش و توان ندارم کاملا شدم مثل این دیوونه ها
الان ۲۸ روزه پسرم رو از شیر گرفتم تدریجی بود و و هربار از وعده های شیرش کم کردم تا فشار زیاد هم بهش وارد نشه ولی در اخر مجبور شدم سینه ام رو سیاه کردم و گفتم اوخ شده چون دوباره داشت وعده هاش رو زیاد میکرد و بند بند وجودم خسته بود از شیر دادن به حدی که ۱ دقیقه شیر میخورد فشارم میفتاد و چشمام سیاهی میرفت
از شبی که گرفتمش فقط دو.الی ۳ شب راحت خوابیده اونم بعد از یک هفته اول ولی بعد از اون موقع خوابش که میشه به حدی بهونه میگیره جیغ میزنه که واقعا میمونم چیکار کنم تا اسم خواب میاد یا کاری که باب میلش نباشه میزنه زیر گریه و میگه میترسم یا همینکه بین خوابش بیدار میشه فقط میگه بغل و پام درد میکنه و مداوم فقط گریه تا دوباره با بدبختی بخوابه
اونم خوابی که فقط باید بشینم کنارش چون مدام میگه مامان و یه لحظه احساس کنه نیستم قیامت میشه دوباره
و میدونم تموم کارها و رفتارهاش هم به به خاطر شیر و وابستگیش بوده و این مدت هم همه جور دل به دلش دادم
حتی دیروز بهم میگفت مامان ممه خوب شده من بخورم
دیگه واقعا کم اوردم صبح اینقدر حرص داشتم و حالم بد بود از خستگی که خودمو تا تونستم زدم اونم کی منی که همه دم از قوی بودنش میزنن و به خاطر همین کسی نگاهمم نمکینه که بدونه الان چه شرایطی دارم فقط میدونم بریدم و خسته ام خییلی خسته😭😭😭😭😭😭
مامان پناه خانم🌸 مامان پناه خانم🌸 ۲ سالگی
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
به همسرم اشاره کردم که با اغراق تشویق کنه.
رز سمتش میرفت و میگفت جیش کردم.
منم از فرصت استفاده کردم، عروسک محبوبش رو یه دور تو روشویی و بعد سریع گذاشتم تو ماشین لباسشویی.
چرا؟
چون بعد از تعویض پوشک گفت آلالا رو بیاریم.
اول نشوندش روی پاتی،
بعد هم به همه ی نقاط سرویس مالونده ش!
حتی گذاشتش روی سنگ توالت که اونجا جیش کنه!
و خودش هم پی پی کرد....کاملا به اختیار خودش.
حالم بد نشد؟
چراااا وحشتناک!
اما با خودم گفتم میشورم دیگه...
مثلا زرنگی کرده بودم پای عروسک رو پلاستیک پوشونده بودم که یه وقت به کف برخورد نکنه.
اما واقعا حرکت گذاشتنش روی سنگ توالت برام قفل بود...
خلاصه دخترک ما تو قدمهای بعدی آشنایی و آمادگیش،
خودش کاملا به اختیار خودش پی پی کرد.
من نمیدونم فرآیند از پوشک گرفتنش قراره چه جوری و چندروزه پیش بره...
ولی حداقل این دوره آمادگی، هم برای خودم خوب بود.
هم برای رز.
نه اصراری از سمت منه...
نه ترس و انکاری از سمت رز.
خواستم بگم آمادگی از پوشک گرفتن رو حتما بذارید تو برنامه،
همون اول قرار نیست پوشک حذف بشه...
اجازه بدید همه چیز تو یه بستر آروم انجام بشه.
من میتونستم به رز بگم حق بردن عروسکش رو نداره،
میتونستم اه و پیف کنم که چرا عروسک رو کثیف کرد؟
اما همون عروسک، که یه زمانی با کمکش شیر شب رو قطع کردیم،
جای خوابش رو جدا کردیم،
براش منبع آرامشه.
و این شد که عمل دفعش رو به میل خودش انجام داد.
راستش من نمیگم...
اما امادگی ترک پوشک اینه، نه اینکه بچه نخواد پوشک پاش کنید.
مامان دردونه😍مهوا🌕 مامان دردونه😍مهوا🌕 ۲ سالگی
سلام مامانای گل روزتون بخیر
حالا که وقت دارم تجربه ی از شیر گرفتن دخترم رو میخوام بگم و اینجا تو صفحه م بمونه برام
من به دخترم تا دوسال و ده روز تمام شیر خودمو دادم و بعد از این تصمیم گرفتم که از شیر بگیرمش، ترک شیر تدریجی رو درپیش گرفتم و روزا خوب بود زیاد نمیخورد و نمی‌خواست اما قبل خواب شبش و حتی گاهی اوقات شبها هم بیدار می‌شد و درخواست شیر میکرد هر کاری و هر حرفی رو میزدم که باهام راه بیاد نمیشد و قانع نمیشد و روش تدریجی متأسفانه جوابی نداد ، منم روش قطع یهویی با صبر زرد رو امتحان کردم و خدارو شکر جواب داد و پروسه ی ترک شیر با موفقیت تموم شد
روزی که میخواستم صبر زرد بزنم و بگیرم یه روزی بود که هم خوشحال بودم هم دلگیر و ناراحت که این وابستگی که داریم یکباره میخواد قطع بشه حال عجیبی بود که اشکامو درآورد واقعا 🥹🥲 الان که دوماه میگذره بازم دلم یه جوری میشه و دلتنگی میاد سراغم 🥲
شروع ترک شیر تاریخ ۲۰ آبان بوده و الان دوماه میگذره ، بمونه اینجا برام به یادگار 🤗
مامان لیام🤍 مامان لیام🤍 ۲ سالگی
۱ ماه شد که پسر ِ قشنگمو کامل از شیر گرفتم
(اول یکی از سینه هامو چند هفته ندادم و گفتم اوف شده)
۱۶ تیر ؛ از خوابِ ظهر بیدار شد و مثل همیشه شروع کرد به می می خوردن
دیدم خیلی طولانی شد و غذاشو آوردم کلی جیغ که لازم می می میخواست
یهو و بصورت آنی تصمیم گرفتم لاک ضد ناخن جویدن که دوماهی بود خریده بودم ولی دلم نیومد استفاده بکنم و بیارم و نوک سینه ام بزنم !!!
پسرم اومد نزدیک و خورد و صورتش جمع شد از شدت تلخی ...😭
یکم بازی کرد بعد بهش غذاشو دادم ... و بعد غذا باز اومد دید تلخه ؛ رفت ...
عصر بردمش پارک و حدودا دو ساعت بازی کرد
گریه نکرد ...
ولی من داشتم میمردم از غصه
رسیدیم خونه ... براش پاستا با آلفردو‌درست کردم با علاقه خورد
نکته جالبش این بود که من ناراحت بودم خیلی ولی پسرم نه زیاد ولی حس میکردم با چشماش منو دلداری میداد
خونه رو برق انداختم چون خیلی خیلی ناراحت بودم و راه میرفتم و اشکام جاری می‌شد
دیگه نخواستم پسرم ببینه رفتم اتاق رو تخت انداختم خودمو تا تونستم اشک ریختم
یهو دیدم لیام با اون صورت قشنگش با اون لبخندِ در از عشقش اومد پیشم و زل زد به چشمام
اشکام بیشتر شد ...
خیلی سخت بودم برام
ولی چند شب اول واقعا برای خواب اذیت شد
الان خدا رو شکر بهتر شده
پسرِ ماهم؛ مرسی که به مامان کمک کردی تا راحت تر بتونه این چالش و بگذرونه
ممنونم لیام ...نفسم ❤️🥺