۷ پاسخ

هییی 💔کسی نیست به حال خودمون گریه کنه

عزیزم به خودت عذاب وجدان نده

میدونی مشکل ما چیه،اینکه وقتی افسرده میشیم بخاطر یه سری مسائل نمیریم درمان بشیم میشینیم بجاش،گریه،داد،هوار واولین نفری که مورد خشونت قرار میدیم فرزند بی گناهمونه

منم با حرفات عذاب وجدان گرفتم .
از امروز قول بدیم صبور تر باشیم بچه ها بجز ما پناه دیگه ای ندارن

واای منم بغضم گرفت 🥲

این چیه قضیش

منم همینطورم کاشکی میشد صبور تر بودم

سوال های مرتبط

مامان noyan مامان noyan ۲ سالگی
مهد کودک که میریم یه فضای خانه بازی داره که من اونجا هستم و اکثر بچه ها رو می بینم
یه پسر بچه هست که پیش دبستانی ِ

نه فرم لباسش مثل بقیه س نه رفتارش
از صحبت ها متوجه شدم که بچه طلاق هست و پدرش هم به شدت خشونت داره
امروز مادرش اومده بود به دیدنش
نگم این بچه شلوغ و حرف گوش نکن چقدر تو آغوش مادرش آروم گرفته بود و به همه میگفت ببینید مامانم اومده 🥹🥹

اینا رو گفتم
وقتی کسی میاد اینجا از زندگیش میگه از شوهرش میگه درد و دلی میکنه خواهشا براش نسخه طلاق نپیچید نیاد بگید من جای تو بودم ادبش میکردم میرفتم خونه بابام ولش میکردم مردک رو؟
قبل گفتن هر جمله ای اول نگاه کن ببین بچه داره
متوجه باشید هر تنش و ناراحتی و دوری بچه تو این سن از پدر و مادر خیلی بار روانی برای بچه داره
خواهشا کسی رو هوایی نکنید
اینو گفتم چون خیلی تو تاپیک ها دیدم ، خودمون هم می دونیم هر کدوم ما یه ایرادی داریم
گاهی بخاطر بچه هامون باید تو زندگی کوتاه بیایم  چون مسئول روان بچه هامون هستیم
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
از اونجایی که من به شدت تنهام دلم میخواد این حرف ها رو یه جا بگم، حالا چه کسی بخونه یا نه برام مهم نیست فقط میخوام بگم که دلم سبک بشه
الان که اذون میدادن کلی گریه کردم به حال بچم که مادری مثل من داره!
من افسردگیم از بارداریم شروع شد و بعد از زایمان واقعا تبدیل شده بودم به یه دیوونه تمام عیار! خیلی از همه لحاظ تحت فشار بودم، یه بچه ی سبک خواب، رفلاکسی که آلرژی هم داشت، وزن نمی‌گرفت و از طرف کسایی زخم زبون می‌شنیدم که اصلا نمیدونستن این مشکلات چیه! الان که فیلم و عکس های اون زمان رو نگاه میکنم میمینم اصلا هم بچم لاغر و ضعیف نبوده! از َرف دیوه رفتارهای خانواده همسرم و تفاوت های فاحشی که بین من و جاریم میزاشتن از بارداری بگیر تا....
خلاصه بعد از اینکه از شیر گرفتمش خیلی خیلی حالم بهتر شد،. تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، اما رابطه ام با بچه ام روز به روز بدتر میشه، با اینمه اون دوران خیلی حالم بد بود اما تا یکسالگی سرش داد نزده بودم، حتی یه تشر کوجولو نزده بودم بهش، اولین دعوایی که باهاش کردم رو خوب یادمه، حتی بعدش انقدر دعواهامون کم بوده که همه یادمه سر چی بوده، برای تک تکشون بعدش از دلش درآوردم، اما این روزا خیلی مامان بدی شدم، با اینکه میدونم چقدر این دعواها بده، چقدر براش ضرر داره، چقدر دل مهربون و کوچولوش رو میرنجونم اما شدم یه مامان شیطانی که بازم اشتباهش رو انجام میده 😓
الهی بمیرم براش که امشب مثل ابر بهاری گریه میکرد و اومد جلوم و مظلومانه میگه مامان ناراحتی 😭😭 ناراحت نباش، باشه 😭😭😭
امشب کلی بغلم کرد و تک تک اجزای صورتم رو بوس کرد و آخرش هم دستم رو بوسید و محکم بغلم کرد. اونجا فهمیدم من چقدر پستم😭😭😭
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
درسته که هممون حال خوشی نداریم اما مجبوریم به ادامه زندگی حتی در شرایط سخت به خاطر بچه هامون...🤍گاهی اوقات ممکنه با خودمون بگیم کاش همین بچه هم به دنیا نمی آوردم که تو این شرایط باشه معلوم نیست اصلا آیندش چیه ولی همون موقع که تو فکر فرو رفتیم با دستای کوچولوش میاد دستاتو میگیره مجبورت میکنه که تو بازی باهاش همراهی کنی و یه جا میبینی که همین بچه امید زندگیه...همین بچه یعنی ادامه دادن حتی تو شرایط سخت .( البته که فقط همین یه دونه بچه هاااا😂دیگه غیر از اون مجاز نمی‌دونم حداقل واسه خودم اونم تو این شرایط 😂)
داشتم میگفتم دیگه .درسته امید ندارم ولی لباسای عید پسرمو کردم تنش رفتم بیرون ازش عکس گرفتم .گفتم عکسشو بذارم اینجا هم برای یادگار هم برای مامانایی که دنبال ایده برای لباس عید بچه هاشون بودن 🤍البته اگر سلیقه هامون با هم یکی باشه .سلیقه من اینجوری بود 😶🤭
عکس بعدی هم تو پاسخ های همین تاپیک میذارم
به امید روز های خوب برای هممون🕊️🤍💙
مامان محمدجواد،مهدیار مامان محمدجواد،مهدیار ۱۱ ماهگی
مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۳

وقتی تو ای سیو به هوش اومدم بعد ۳ ساعت پرستارا اومدن بلند کردن منو البته حتی دستمم نگرفتن فقط کسایی که زایمان سزارین داشتن میدونن که چقدر راه رفتن اول وحشتناکه و درد داره من خودم درد زایمان طبیعی رو ۶ ساعت کشیدم درسته سخته خیلی ولی واقعا راه رفتن بعد سزارین همونقدر سخته
و من تنها بودم حتی اجازه ندادن همراه بیاد یادمه وقتی داشتم از شدت درد گریه می‌کردن نه مبتونیتم بشینم رو تخت نه راه برم
به هر طریقی بود نشستم تا اینکه بچمو بعد چند ساعت آوردن پیشم وای چه لحظه ای بود میترسیدم بغلش کنم میترسیپم شیر بدم بهش میگفتم اگر شیر بپره تو گلوش چی
اما خب چون من داروی بیهوش گرفتم اجازه ندادن شیر بدن بچمو بردن بالاخره اجازه دادن مامانم و شوهرم منو ببینن
فرداش دکتر اومدکه مرخصی کنه ولی خب تو جواب آزمایشم عفونت شدید خون دیده شده اونم به خاطر سهل انگاری ‌پرستارا که با کیسه آب پاره منو ۲۴ ساعت نگه داشتن
خلاصه مرخص شدم و بچم بعدش زردی گرفت وای نگم از حالم مه چقدر دلم می‌سوخت براش تو این وادی ها مادر بزرگ مادریم فوت کرد و مادرم مجبور شد ۱۰ روز بره تبریز و من موندم و ی بچه ۳ روزه همیشه میترسیدم از بچه کوچیک فک من حالا با این بچه تنها بودم شوهرم هم بچه داری بلد نبود ….الان که فک میکنم دوست دارم خودمم تشویق کنم چه مادر قوی بودم و هستم چقدر تنهایی کشیدم چه تو استراحت مطلقم چه تو دوران بعد زایمان
ولی خب من مادر م مادرا همیشه قوی آن امر هر وقت احساس کردید مادر بدی هستید یاد این بیفتید که شما ی موجود خیلی کوچولورو به اینجا رسوندید ❤️❤️