زایمان پارت ۳

وقتی تو ای سیو به هوش اومدم بعد ۳ ساعت پرستارا اومدن بلند کردن منو البته حتی دستمم نگرفتن فقط کسایی که زایمان سزارین داشتن میدونن که چقدر راه رفتن اول وحشتناکه و درد داره من خودم درد زایمان طبیعی رو ۶ ساعت کشیدم درسته سخته خیلی ولی واقعا راه رفتن بعد سزارین همونقدر سخته
و من تنها بودم حتی اجازه ندادن همراه بیاد یادمه وقتی داشتم از شدت درد گریه می‌کردن نه مبتونیتم بشینم رو تخت نه راه برم
به هر طریقی بود نشستم تا اینکه بچمو بعد چند ساعت آوردن پیشم وای چه لحظه ای بود میترسیدم بغلش کنم میترسیپم شیر بدم بهش میگفتم اگر شیر بپره تو گلوش چی
اما خب چون من داروی بیهوش گرفتم اجازه ندادن شیر بدن بچمو بردن بالاخره اجازه دادن مامانم و شوهرم منو ببینن
فرداش دکتر اومدکه مرخصی کنه ولی خب تو جواب آزمایشم عفونت شدید خون دیده شده اونم به خاطر سهل انگاری ‌پرستارا که با کیسه آب پاره منو ۲۴ ساعت نگه داشتن
خلاصه مرخص شدم و بچم بعدش زردی گرفت وای نگم از حالم مه چقدر دلم می‌سوخت براش تو این وادی ها مادر بزرگ مادریم فوت کرد و مادرم مجبور شد ۱۰ روز بره تبریز و من موندم و ی بچه ۳ روزه همیشه میترسیدم از بچه کوچیک فک من حالا با این بچه تنها بودم شوهرم هم بچه داری بلد نبود ….الان که فک میکنم دوست دارم خودمم تشویق کنم چه مادر قوی بودم و هستم چقدر تنهایی کشیدم چه تو استراحت مطلقم چه تو دوران بعد زایمان
ولی خب من مادر م مادرا همیشه قوی آن امر هر وقت احساس کردید مادر بدی هستید یاد این بیفتید که شما ی موجود خیلی کوچولورو به اینجا رسوندید ❤️❤️

۷ پاسخ

عزیزم عم دردیم منم دوست دارم بنویسم ولی خیلی سختی کشیدم از ۱ ماهگی بارداریم هیچ وقت یادم نمیره تا زیامانم همه ی این مشکلات داشتم😔😔😔

انشاالله که نگاه قشنگ خدا همیشه روت باشه گلم مادرا عالین عزیزم گذر زمان خیلی چیزها رو آسون می‌کنه

کاش قدر بدونن

ماشالله 🌹🌹

اخ ک یاد خودم افتادم ولی شما بعد سزارین بیهوش شدی من بعد زایمان طبیعی ۷نیم صب رفتم ۴ زایمان کردم تا اوردنم بیرون سر پا میگفتن راه برو یهو افتادم بیهوش شدم از شدت خونریزی و پارگی پلاکتم اومد رو پنج تازه بعد اون دوری از بچم نمیزاشتن شیرش بدم وووووووو کلی سختی کلی درد کشیدم ولی باز ب قول شما ب خودم دل داری میدادم ک من مادرم باید بجنگم برا بچم تا دو هفته بعد زایمان فشارم ۱۷ یا ۱۸ بود هموگلوبین پایین هردکتر یا بهداشت میرفتم بدتر منو میترسوندن ک چجوری زنده هستی و خدا معجزه کرد و فشارم اومد پایین و الان ناخواسته باردارم و تمام بند بند وجودم داره میلرزه ترس از زایمان بارداری زودرس و باز پناه بردم ب خدا

انشاالله همیشه خنده ها شو ببینید
انشاالله همه بچه ها چه دختر چه پسر عاقبت بخیر بشن
ماباوجود فرشته های کوچولومون توتستیم قوی بودنمونو ثابت کنیم

عزیزم واقعا عالی هستی

سوال های مرتبط

مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۲

رفتم بیمارستان وقتی رسیدم فشارم گرفتن که یهو دیدم همه دکترا اومدن بالا سرم فشارم ۱۹ بود خیلی اورژانسی بهم سرم زدن حالم بهتر شد خودم اصلا فکرشو نمیکردم بستری شم چون اصلا اون بیمارستان قرار نبود زایمان کنم
خلاصه دیدم مامانم با گریه اومد بالا سرم نگو بیمارستان بهشون زنگ زده بوده خودم مامانم دل داری میدادم که هیچیم نیس چونکه تنگی نفس شدید داشتم دکترا ازم آن اس تی گرفتن یکم ضربان و تکون های بچه بد بود بهم گفتن شب رو باید بمونم وقتی رفتم تو بخش با آسانسور حس کردم دستشویی کردم تو خودم یادمه از خجالت مردم
ولی نگو کیسه آبم بوده خیلی زیاد بود
تو این اوضاع خودم استرسم بیشتر شد تا اینکه به مامانم گفتم به همسرش بگید ساک زایمان بگیره و من خیلی بیشتر ترسیدم اخه هنوز زود بود اگر بچم بره دستگاه چی و کلی سوال دیگه با این حال که کیسه آبم پاره شد بیمارستان چون دولتی بود به زور منو تا فردا صبح نگه داشت تا طبیعی زایمان کنم آمپول فشار زدن بهم شاید باورتون نشه بالای ۶ ساعت درد کشیدم و تنها ۴ سانت باز شدم صبح ساعت ۹ بود که من تقریبا از شدت درد بی حال بودم چیزی نمیفهمیدم فقط یادمه‌ ی دکتر داد زد چرا این خانم سزارین نشده کلی جیغ و داد کرد و منو بردن اتاق عمل برا سزارین وقتی بیحسی زدن کل پاهایم داغ شد یادمه بچم که به دنیا اومد پرسیدم خانم دکتر سالمه نفس داره!؟؟؟ گفت اره حتی دستگاه هم فک نکنم بره
اینو که گفتم دکتر دیگه ای که بالاسرم بود گفت به دکتر که داشت جراحی می‌کرد مه این خانم افت فشار شدید داره و بی هوش شدم تقریبا وقتی بیدارشدم دیدم تو ای سیو هستم و
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....
مامان آنیتا مامان آنیتا ۳ سالگی
هنوز نخابیدم و بیدارم،چقدر خودمو سر زنش کنم از این زندگی خسته کننده چرا واقعا ،دیگه کم آوردم از دست مرد لجن،خدایا نمی‌دونم چه کاری کردم که این مرد رو قسمت با من کردی،از زندگیم خسته شدم واقعا خیلی دردا تو دلم هست خیلی خیلی 🥺🥺شدم از سنگ شدم آهن تو این زندگی چرا همون دو سال نیم پیش طلاق نگرفتم منکه همه کارام کرده بودم چرا برگشتم مجدد که بچه بی گناه طفل معصوم بیاد تو این زندگی به خاطر بچم کوتاه بیام و چیزی نگم بشم دیوونه روانی عقدهای که از طرف شوهرم تو دلم هست بخام سر این طفل خالی کنم،خداااااااااااااااااااایااااااااااااااااا بفهم کم آوردم،عصبی شدم تو این زندگی چند سال همش سر این بچه خالی میکنم درسته کنترل میکنم ولی مجدد نمیتونم.شبی بچم آورد بالا آب پرید گلوش بعد استفراغ کرد من عصبی شدم لحظه که آورد بالا بهش گفتم آنی به خاطر همین کارات هست عصبی میشم جیغ میکشم بعد چند ثانیه تموم شد چهرم خب عصبی بود متوجه شده بود، دراز کشید بعد چند دقیقه صدایی شنیدم از زیر پتو نصف صورتش زیر پتو بود،بعد یه ۲۰دقیقه پتو رو کشیدم کنار از صورتش گفتم خفه نشه دیدم خدایا استفراغ کرده بوده چیزی نگفته بود تو همون استفراغ خوابیده😔😔😔وای که زدم زیر گریه تا همین الان خوابم نمیبره چقدر لعنت کردم خودمو،و به شوهرم گفتم ببین اشغال اینا اثرات تو هست رو مغز من تاثیر گذاشته که من رو بچه خالی کنم و حالا اینجوری بشه باید دندون درد رو بکشی بنداری،پوز خنده زد و خوابید،حالم از خودم بهم میخوره چقدر مادر بدی هستم و احمقی😔😔😔😔،تاریخ۱۴۰۴/۰۴/۰۴تلخ ترین خاطره
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
از اونجایی که من به شدت تنهام دلم میخواد این حرف ها رو یه جا بگم، حالا چه کسی بخونه یا نه برام مهم نیست فقط میخوام بگم که دلم سبک بشه
الان که اذون میدادن کلی گریه کردم به حال بچم که مادری مثل من داره!
من افسردگیم از بارداریم شروع شد و بعد از زایمان واقعا تبدیل شده بودم به یه دیوونه تمام عیار! خیلی از همه لحاظ تحت فشار بودم، یه بچه ی سبک خواب، رفلاکسی که آلرژی هم داشت، وزن نمی‌گرفت و از طرف کسایی زخم زبون می‌شنیدم که اصلا نمیدونستن این مشکلات چیه! الان که فیلم و عکس های اون زمان رو نگاه میکنم میمینم اصلا هم بچم لاغر و ضعیف نبوده! از َرف دیوه رفتارهای خانواده همسرم و تفاوت های فاحشی که بین من و جاریم میزاشتن از بارداری بگیر تا....
خلاصه بعد از اینکه از شیر گرفتمش خیلی خیلی حالم بهتر شد،. تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، اما رابطه ام با بچه ام روز به روز بدتر میشه، با اینمه اون دوران خیلی حالم بد بود اما تا یکسالگی سرش داد نزده بودم، حتی یه تشر کوجولو نزده بودم بهش، اولین دعوایی که باهاش کردم رو خوب یادمه، حتی بعدش انقدر دعواهامون کم بوده که همه یادمه سر چی بوده، برای تک تکشون بعدش از دلش درآوردم، اما این روزا خیلی مامان بدی شدم، با اینکه میدونم چقدر این دعواها بده، چقدر براش ضرر داره، چقدر دل مهربون و کوچولوش رو میرنجونم اما شدم یه مامان شیطانی که بازم اشتباهش رو انجام میده 😓
الهی بمیرم براش که امشب مثل ابر بهاری گریه میکرد و اومد جلوم و مظلومانه میگه مامان ناراحتی 😭😭 ناراحت نباش، باشه 😭😭😭
امشب کلی بغلم کرد و تک تک اجزای صورتم رو بوس کرد و آخرش هم دستم رو بوسید و محکم بغلم کرد. اونجا فهمیدم من چقدر پستم😭😭😭
مامان ویا🩷 مامان ویا🩷 ۲ سالگی
کاش هیچوقت اینقدر تنها نشیم که حتی ندونیم درد دلمون را به کی بگیم ک شاید یکم سبک بشیم از وقتی یادم میاد بچه بدی واسه خانوادم نبودم کل تفریحمم درس و ورزشم بود معدلمم همیشه بیست بود یادمه هر کی حتی یه نمره اش هم بیست میشد خانوادش کلی تشویقش میکردن ولی من حتی وقتی معدلمم بیست میشد بابام میگفت خب وظیفته کار خاصی نکردی دبیرستان بابام میگفت برو رشته تجربی ک بری پزشکی و معلم ها و مدیرم نظرشون همین بود ولی من اصلا دوست نداشتم کلا حس خوبی نداشتم و رفتم ریاضی و از همون روزا بابام میگفت فایده نداره تو هیچی نمیشی همیشه تحقیرم میکرد همیشه بقیه را با من مقایسه میکرد یادمه رفتم المپیاد شیمی معلممون اینقدر خوشحال بود و خانوادم میگفتن چه فایده داره مگه
اینقدر همیشه تحقیر شدم ک شدم یه ادم افسرده و ناامید و ترسو ولی با همه اینا همیشه احترام خانوادم داشتم ازدواجم ک کردم بابام میگفت تو بدی کی تو رو تحمل میکنه چقد شوهرت خوبه ک تحملت میکنه و همیشه این سوال تو ذهن من موند ک مگه من چه بدی در حقتون کردم بابای من همیشه به همه کمک کرده در هر زمینه ای ولی ب من هیچوقت
این مدت خیلی دستمون تنگ بود حتی یبار غرورم زیر پا گذاشتم غیرمستقیم گفتم درصورتی ک خودشم میدونست شرایطمونو ولی ب روی خودش نیاورد میدونم ک میتونست راحت کمکمون کنه ولی نکرد
دلم ازهمه گرفته از خدا بیشتر
نمیدونم چرااینا را اینجا نوشتم شاید واسه یکم سبک‌شدن
#فرزندپروری#مادر#زایمان#انتی#انومالی#غربالگری#نوزاد#فرزندپروری مادر کودک نوزاد انتی غربالگری فرزندپروری#مادر#زایمان#انتی#انومالی#غربالگری#نوزاد#فرزندپروری مادر کودک نوزاد انتی غربالگری فرزندپروری#مادر#زایمان#انتی#انومالی#غربالگری#نوزاد#فرزندپروری مادر کودک نوزاد انتی غربالگری فرزندپروری#مادر#
مامان پسری مامان پسری ۳ سالگی
مامانا خیلی دلم گرفته ...من اصلا نوزادی پسرم ، چند ماهگیش ، زیر دوسالگیش یادم نمیاد ...اصلا نمیدونم چی شد ...عکس هاش رو که نگاه میکنم دلم میسوزه فکر میکنم مادر بدی بودم بهش نرسیدم ...من افسردگی بعد از زایمان گرفتم و دارو میخوردم پسرم هم خیلی بد قلق بود اینکه میگم بد قلق تا کسی بچه بدقلق نداشته باشه متوجه نمیشه چی میگم ...هیچوقت هم به من وابسته نبود انگار من مامانش نبودم نمیدونم چرا عاشق باباش بود ، بعد بابای من ، بعد مامانم ...بعد من ...نمیدونم چرا دوسم نداشت ...چند بار کتکش زدم فقط همونا تو ذهنم مونده ...سعی میکردم باهاش بازی کنم ، براش کتاب میخوندم ، میبردمش بیرون ولی همیشه رفتن و امدن به گریه و شیون ختم میشد ‌...من قبلا سرکار میرفتم الان کاملا خونه نشین شدم من و پسرم از صبح تا شب تنهاییم تا شوهرم بیاد دلم میخواد باهم بریم بیرون ولی نمیتونم تنها کنترلش کنم ...دلم براش میسوزه ...دلم برای خودمم میسوزه ...اینروزا خیلی باهم بازی میکنیم ، کاردستی درست میکنیم ، نقاشی میکنیم بالاخره همش خونه ایم ولی نمیدونم مامان خوبی هستم یا نه ...بازم حس میکنم دوسم نداره