ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....

تصویر
۱۱ پاسخ

عزیزه دلم بیا بغلم ❤️
خیلی خیلی حرفاتو میفهمم و درک میکنم دقیقا چن شب پیش این اتفاق برا من اقتاد و ایلین تب شدید گرفت و از خودم ویروس سرما خوردگی گرفت خودم با اون حالم تازه پریودم بودم و تنها بودم همسرمم ک سرکار
شب تاصب ایلین تب و بی قراری داشت ایقد گریع کردم ک نگو بنظر من آدم مریض باشه خودش خیلیی خیلی بهتره تا بچه
با مریض شدن بچه آدم نابود میشه ولی اینم بگم میگذره عزیزم خوب میشن انشالله
من و دخترم هر ماه مریض میشیم جوری ک همه مسخره مون میکنن با وجود داروهای تقویت سیستم ایمنی و کلی مراقبت همش مریضیم متأسفانه دخترم خیلییییی اذیت میشه و قشنگ من از استرس آب میشم قشنگ دوران مریضیش

فردا نیکی ببر دکتر دارو مصرف کنه
من امروز ایلین برم میخای بهت بگم چیا نوشت براش؟

چقد منی تو،،، دختر لوس و ننر خونه که یه استکان برنمیداشت بزاره تو ظرفشویی اومد تو سن کم تو شهر غریب و ناخاسته باردار شد ،، دست تنها روزا و شبای مزخرف بچه داری رو گذروند، خودش مریض شد پسرش مریض شد حتی بستری شد و تنها همه چیزو ب دوش کشید
حتی اتاق ختنه هم تنها پسرمو بردم و خودم نگهش داشتم
یه وقتایی نگا میکنم ب عقب میگم این تویی؟ چقد قوی بودی و نمیدونستی دمت گرم...

عزیز دلم الهی بگردمتون ای کاش نزدیک خانواده هامون نیستیم نزدیک هم بودیم چقد اذیت شدین 😔 مرضی چیه سرماخوردین ؟

منم مثل شمام از یه دختر پرشور و شوق و پر انرژی و شاد تبدیل شدم به یه مادر مریض و همیشه خسته (از لحاظ روحی) ولی هر روز دخترمو میبرم پارک و دریا میگردونم
شوهرم خوب و مهربونه و کمک میده ولی کار زیاد داره از صبح تا شب بیرونه
دخترم همیشه مریضه و این بدترین خنجره به قلب من
منم تنها و دور از خانواده
خستم از نگرانی
از استرس
از دلتنگی
از کلافگی
خودمو گم کردم من اون دخترک با نشاط و سرخوش رو میخوام نه اینیکه هستم😞

امیدوارم نیکی خیلی زود حالش خوب خوب بشه چند روز قشنگ استراحت کنی و حال خوب و انرژیت برگرده🙏🏼🌱

چه قلم زیبایی داری عزیزم

مامان قوی❤️👍

خدا بهت قدرت و صبر بده عزیزم
منم تا به هفته پیش شبیه تو بود حس و حالم
با وجود دختره ۲ ساله ام حامله شدم
دوباره
دختر شد شوهرم مجبورم کرد بدونه اینکه کسی بفهمه سقطش کنم
کلی داخل خونه درد کشیدم تا سقط شد
یه هفته اول نابود بودم
هم خونریزی شدید و درد داشتم
هم باید کارای خونه و دخترم و انجام میدادم بدون اینکه به کسی بگم
بین این همه درد ام دخترم ویروس گرفت
الان بعد گذشته سه هفته افسرده ترینم
به قول آدم بعضی موقعه ها میمونه که چقدر می‌تونه قوی باشه

فقط کسیکه این روزهارو گذرونده درک میکنه... الهی بگردم انشالا زودتر خوب بشه❤️

عزیزم ❤️ امیدوارم فردا برات روز بهتری باشه .. بوس بهت 💋

دارو بده دخترت تا نیفتاده

سوال های مرتبط

مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۲

رفتم بیمارستان وقتی رسیدم فشارم گرفتن که یهو دیدم همه دکترا اومدن بالا سرم فشارم ۱۹ بود خیلی اورژانسی بهم سرم زدن حالم بهتر شد خودم اصلا فکرشو نمیکردم بستری شم چون اصلا اون بیمارستان قرار نبود زایمان کنم
خلاصه دیدم مامانم با گریه اومد بالا سرم نگو بیمارستان بهشون زنگ زده بوده خودم مامانم دل داری میدادم که هیچیم نیس چونکه تنگی نفس شدید داشتم دکترا ازم آن اس تی گرفتن یکم ضربان و تکون های بچه بد بود بهم گفتن شب رو باید بمونم وقتی رفتم تو بخش با آسانسور حس کردم دستشویی کردم تو خودم یادمه از خجالت مردم
ولی نگو کیسه آبم بوده خیلی زیاد بود
تو این اوضاع خودم استرسم بیشتر شد تا اینکه به مامانم گفتم به همسرش بگید ساک زایمان بگیره و من خیلی بیشتر ترسیدم اخه هنوز زود بود اگر بچم بره دستگاه چی و کلی سوال دیگه با این حال که کیسه آبم پاره شد بیمارستان چون دولتی بود به زور منو تا فردا صبح نگه داشت تا طبیعی زایمان کنم آمپول فشار زدن بهم شاید باورتون نشه بالای ۶ ساعت درد کشیدم و تنها ۴ سانت باز شدم صبح ساعت ۹ بود که من تقریبا از شدت درد بی حال بودم چیزی نمیفهمیدم فقط یادمه‌ ی دکتر داد زد چرا این خانم سزارین نشده کلی جیغ و داد کرد و منو بردن اتاق عمل برا سزارین وقتی بیحسی زدن کل پاهایم داغ شد یادمه بچم که به دنیا اومد پرسیدم خانم دکتر سالمه نفس داره!؟؟؟ گفت اره حتی دستگاه هم فک نکنم بره
اینو که گفتم دکتر دیگه ای که بالاسرم بود گفت به دکتر که داشت جراحی می‌کرد مه این خانم افت فشار شدید داره و بی هوش شدم تقریبا وقتی بیدارشدم دیدم تو ای سیو هستم و
مامان رادمهر🌱 مامان رادمهر🌱 ۲ سالگی
بیاید دلداری بدید بهم
تو این هفته ای که گذشت از هفت روز هفته ۶ روز بچه های جاریمو دیدم گفت خوب شدن در حالی که خوب نشده بودن و بچمو مریض کردن حالام من و شوهرم،ازونطرفم به مامانم میگه نمیام خونتون اصرار که بیا استرس مریض شدن اونا و از شیر گرفتن و بعدش مریضی و شب نخوابی یک طرف،حالا اومدیم خونه شوهرم کارتش دستشه بچمم خوابش میاد شدید حاضر نیست کارتشو بده بهش همیشه بهش میگم کارت و سوییچ نذار جلو چشمش قایم کن همیشه ام میبینه و میخواد شوهرم خیلی یواشه کلا به مامانش رفته من خودم سریعم حالا،کلی طول کشید ماشینشو پارک کرد اومد من لباسا بجمو عوض کردم پوشکشو دست و ما و صورتش شستم موهاشو شونه کردم داروهاشو دادم فقط مونده اسپری بینی بهش میگم بیا کمکم کن دستاشو محکم بگیر میگه برم دستشویی حالا شدیدم نبود که محبور باشه بره منم انقدر عصبی شدم از قبلشم اعصابم یه کم خراب شد،منم خودم برا بچه زدم ولی با گریه و جیغ اعصابم داغون شد خیس عرق شدم چتد تا داد زدم سر بچه و به زور قطره زدم با شوهرمم دعوام شد حالا خیلی ناراحتم برا پسرم چکار کنم از دلش در بیاد و جبران بشه
مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۳

وقتی تو ای سیو به هوش اومدم بعد ۳ ساعت پرستارا اومدن بلند کردن منو البته حتی دستمم نگرفتن فقط کسایی که زایمان سزارین داشتن میدونن که چقدر راه رفتن اول وحشتناکه و درد داره من خودم درد زایمان طبیعی رو ۶ ساعت کشیدم درسته سخته خیلی ولی واقعا راه رفتن بعد سزارین همونقدر سخته
و من تنها بودم حتی اجازه ندادن همراه بیاد یادمه وقتی داشتم از شدت درد گریه می‌کردن نه مبتونیتم بشینم رو تخت نه راه برم
به هر طریقی بود نشستم تا اینکه بچمو بعد چند ساعت آوردن پیشم وای چه لحظه ای بود میترسیدم بغلش کنم میترسیپم شیر بدم بهش میگفتم اگر شیر بپره تو گلوش چی
اما خب چون من داروی بیهوش گرفتم اجازه ندادن شیر بدن بچمو بردن بالاخره اجازه دادن مامانم و شوهرم منو ببینن
فرداش دکتر اومدکه مرخصی کنه ولی خب تو جواب آزمایشم عفونت شدید خون دیده شده اونم به خاطر سهل انگاری ‌پرستارا که با کیسه آب پاره منو ۲۴ ساعت نگه داشتن
خلاصه مرخص شدم و بچم بعدش زردی گرفت وای نگم از حالم مه چقدر دلم می‌سوخت براش تو این وادی ها مادر بزرگ مادریم فوت کرد و مادرم مجبور شد ۱۰ روز بره تبریز و من موندم و ی بچه ۳ روزه همیشه میترسیدم از بچه کوچیک فک من حالا با این بچه تنها بودم شوهرم هم بچه داری بلد نبود ….الان که فک میکنم دوست دارم خودمم تشویق کنم چه مادر قوی بودم و هستم چقدر تنهایی کشیدم چه تو استراحت مطلقم چه تو دوران بعد زایمان
ولی خب من مادر م مادرا همیشه قوی آن امر هر وقت احساس کردید مادر بدی هستید یاد این بیفتید که شما ی موجود خیلی کوچولورو به اینجا رسوندید ❤️❤️
مامان نخودچی جونم مامان نخودچی جونم ۲ سالگی
امروز به درجات بالایی از تنهایی رسیدم،صبح که بیدار شدم حالم خیلی بد بود گلاب به روتون بیشتر از ۵ بار بالا آوردم و از معده درد داشتم میمردم،باورم نمی شد همسرم صدامو نشنیده باشه،با یه بغض سنگین لباس پوشیدم اسنپ گرفتم رفتم درمانگاه،تو راه همش گریه می کردم رفتم ویزیت شدم داروهامو گرفتم دو تا آمپول داشتم اونارو هم تزریق کردم اومدم خونه و همچنان همسرم خواب بود البته موقع رفتن متوجه شد پرسید کجا میری گفتم دکتر نه پرسید چی شده نه حتی نگفت صبر کن با هم بریم
چرا واقعا"؟
یعنی انقدر بدم من؟ ساعت ۴ احساس ضعف شدید کردم پاشدم واسه خودم یه مقدار کته درست کردم،بل دخترم بیرون بودن اومد خونه گفت نمی شد بیشتر درست کنی با تن ماهی بخوریم؟!!
از خودم بدم میاد که انقدر به چشمش بی ارزشم
هر بار می گم بیا جدا بشیم می گه ما بدون هم نمی توونیم بمونیم
امروز گفتم ما خیلی وقته داریم بدون هم زندگی می کنیم
ببخشید طولانی شد
دلم گرفته بود
فرزند پروری آنومالی سونو شیرخشک بارداری پوشک فرزند پروری
مامان نورا سادات مامان نورا سادات ۳ سالگی
مامان الا🧡 مامان الا🧡 ۲ سالگی
از دیماه تا الان خونه مادرشوهرم نرفتیم اونا شهرستانن دخترم شبا جایی رفتنی خیلی اذیت میکنه تا صبح صد بار بیدار میشه و گریه میکنه اونا هم آدمای بی حساب و کتابی هستن تا ساعت ۴ صبح بیدار بودن خیلی هم شلوغ پلوغن دخترمو بردیم بخوابونیم خیلی بهانه گرفت نمیخوابید بردیم با ماشین دورش دادیم تا خوابید بعددوباره ساعت ۷ صبح بیدار شد جیغ و گریه و بهانه منم ظهرش نخوابیده بودم اعصابم داغون شد شوهرمم هر چند دقیقه یبار از خواب بیدار میشد میگقت بزنش تا بخوابه فلان کن منم دیگه سکوتمو شکستم گفتم میخواستی نیای نمیدونستی وضعیتش چطوره بچه چرا باید عذاب بکشه ؟؟ آخه وقتی بچه ای جا به جا میشه نمیتونه بخوابه هم خودشو اذیت میکنه هم اطرافیانو چه رفتنیه (می گفت نه باید یه شب بمونین ناراحت میشن) بعد همون ۸ صبح اینو من گفتم با عصبانیت گفت جم کن بریم خونه جم کردیم برگشتیم دخترم از اون موقع خوابید تا ساعت ۱ ظهر حالا آقا تو قهر کرده نه تو راه با من کلامی حرف زد الانم به من گفت صداتو نشنوم همه حرفاشم به حالت دستوری به من میگه زندگی رو به کامم زهر کرده چقد مردا خوخواه و خودبینن شما بودین چکار میکردین ؟؟؟ دختر من هر سری میریم اونجا خواب و خوراکش بهم میریزه 😭😭😭😢😢😢
فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
زایمان
خواب دخترم