زایمان پارت ۲

رفتم بیمارستان وقتی رسیدم فشارم گرفتن که یهو دیدم همه دکترا اومدن بالا سرم فشارم ۱۹ بود خیلی اورژانسی بهم سرم زدن حالم بهتر شد خودم اصلا فکرشو نمیکردم بستری شم چون اصلا اون بیمارستان قرار نبود زایمان کنم
خلاصه دیدم مامانم با گریه اومد بالا سرم نگو بیمارستان بهشون زنگ زده بوده خودم مامانم دل داری میدادم که هیچیم نیس چونکه تنگی نفس شدید داشتم دکترا ازم آن اس تی گرفتن یکم ضربان و تکون های بچه بد بود بهم گفتن شب رو باید بمونم وقتی رفتم تو بخش با آسانسور حس کردم دستشویی کردم تو خودم یادمه از خجالت مردم
ولی نگو کیسه آبم بوده خیلی زیاد بود
تو این اوضاع خودم استرسم بیشتر شد تا اینکه به مامانم گفتم به همسرش بگید ساک زایمان بگیره و من خیلی بیشتر ترسیدم اخه هنوز زود بود اگر بچم بره دستگاه چی و کلی سوال دیگه با این حال که کیسه آبم پاره شد بیمارستان چون دولتی بود به زور منو تا فردا صبح نگه داشت تا طبیعی زایمان کنم آمپول فشار زدن بهم شاید باورتون نشه بالای ۶ ساعت درد کشیدم و تنها ۴ سانت باز شدم صبح ساعت ۹ بود که من تقریبا از شدت درد بی حال بودم چیزی نمیفهمیدم فقط یادمه‌ ی دکتر داد زد چرا این خانم سزارین نشده کلی جیغ و داد کرد و منو بردن اتاق عمل برا سزارین وقتی بیحسی زدن کل پاهایم داغ شد یادمه بچم که به دنیا اومد پرسیدم خانم دکتر سالمه نفس داره!؟؟؟ گفت اره حتی دستگاه هم فک نکنم بره
اینو که گفتم دکتر دیگه ای که بالاسرم بود گفت به دکتر که داشت جراحی می‌کرد مه این خانم افت فشار شدید داره و بی هوش شدم تقریبا وقتی بیدارشدم دیدم تو ای سیو هستم و

۶ پاسخ

آخی چه سخته گلم

کدوم بیمارستان بودی؟؟؟

نمیدونم بیمارستانا چه اصراری دارن زن درد بکشه تا طبیعی بیاره حتما خوبببب که دردکشیدی بعد ببرنت سزارین واقعا بی مسئولیتن

خیلی سخت گذشته
ولی خداروشکر ب خیر گذشته

اخه چقدر سختی کشیدی چقدر فشارو استرس روت بود🥲🥲🥲🥲

عزیزم🥲

سوال های مرتبط

مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۳

وقتی تو ای سیو به هوش اومدم بعد ۳ ساعت پرستارا اومدن بلند کردن منو البته حتی دستمم نگرفتن فقط کسایی که زایمان سزارین داشتن میدونن که چقدر راه رفتن اول وحشتناکه و درد داره من خودم درد زایمان طبیعی رو ۶ ساعت کشیدم درسته سخته خیلی ولی واقعا راه رفتن بعد سزارین همونقدر سخته
و من تنها بودم حتی اجازه ندادن همراه بیاد یادمه وقتی داشتم از شدت درد گریه می‌کردن نه مبتونیتم بشینم رو تخت نه راه برم
به هر طریقی بود نشستم تا اینکه بچمو بعد چند ساعت آوردن پیشم وای چه لحظه ای بود میترسیدم بغلش کنم میترسیپم شیر بدم بهش میگفتم اگر شیر بپره تو گلوش چی
اما خب چون من داروی بیهوش گرفتم اجازه ندادن شیر بدن بچمو بردن بالاخره اجازه دادن مامانم و شوهرم منو ببینن
فرداش دکتر اومدکه مرخصی کنه ولی خب تو جواب آزمایشم عفونت شدید خون دیده شده اونم به خاطر سهل انگاری ‌پرستارا که با کیسه آب پاره منو ۲۴ ساعت نگه داشتن
خلاصه مرخص شدم و بچم بعدش زردی گرفت وای نگم از حالم مه چقدر دلم می‌سوخت براش تو این وادی ها مادر بزرگ مادریم فوت کرد و مادرم مجبور شد ۱۰ روز بره تبریز و من موندم و ی بچه ۳ روزه همیشه میترسیدم از بچه کوچیک فک من حالا با این بچه تنها بودم شوهرم هم بچه داری بلد نبود ….الان که فک میکنم دوست دارم خودمم تشویق کنم چه مادر قوی بودم و هستم چقدر تنهایی کشیدم چه تو استراحت مطلقم چه تو دوران بعد زایمان
ولی خب من مادر م مادرا همیشه قوی آن امر هر وقت احساس کردید مادر بدی هستید یاد این بیفتید که شما ی موجود خیلی کوچولورو به اینجا رسوندید ❤️❤️
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....
مامان نی‌نی مامان نی‌نی ۲ سالگی
سلام مامانا دستم به دامنتون تو رو خدا هر کی تجربه داره کمک کنه
پسرم معدش باد کرده دفع مدفوع نداره فقط دفع گاز داره الان از دیروز نه پریروزه معدش کار نکرده باز امروز بالا آورد همه غذا هایی که دیشب خورده بود همش حالت تهوع داره تا حالا پنج بار دکتر بردم دیروز ن پریروز هم تو بیمارستان شیخ بستری شد که سرم اینا زدن بعد چون پسرم تو بیمارستان خیلی بی تابی می‌کرد از فضای اونجا می‌ترسید مرخصش کردیم همون روز تو بیمارستان سرم اینا زدن پی پی کرد اسهال بود از دیروز ن پریروز که تو بیمارستان پی پی کرده دیگه مدفوع نکرده چیکار کنم کجا ببرمش پیش کدوم دکتر هم بیمارستان شیخ بردم هم کلینیک آریان تو کوهسنگی تو رو خدا کمک کنید اگر تجربه ای دارید🙏🙏🙏 تو بیمارستان شیخ ازش سونو و آزمایش اینا هم گرفتن گفتن مشکلی نداره گفتن باید زیر نظر باشه منم بچم واینمیستاد خیلی خیلی از اونجا می‌ترسید مدام گریه میکرد دیگه با رضایت خودمون مرخص کردن الان هنوز اونجوری معدش باد کرده هیچی رو هضم نمیکنه
#کولیک #فرزندپروری #کودک
مامان ویا🩷 مامان ویا🩷 ۲ سالگی
تو تاپیک قبلی از بابام گفت این تاپیک میخام امروز را بگم
ویا از وقتی دنیا اومد کلا نااروم بود الانم ک بحران دوسالگی وحشتناک لجباز شده و اذیت میکنه کسی نگهش نمیداره مثلا جلو خودمم مامانم سعی میکنه نشون بده دوسش داره ها ولی همونم نمیتونه پیش میاد بد باهاش صحبت کنه منم سعی میکنم اصلا نرم اونجا چون تو بچگیم مامانم خیلی کتکم میزد البته بیشترش زیر سر بابام بودا از دست بابام عصبی میشد منو میزد
این چند روز دخترم به شدت اذیت میکرد دیشب با گریه خوابوندمش و خودمم خیلی گریه کردم و موقع خواب درد داشتم ولی حس میکردم مث همیشه معدمه صب خیلی حالم بد بود سر گیجه داشتم و سردرد حال تهوع شدید اصلا نمیتونستم از سرجام بلندبشم و درد تو قفسه سینه و پشت شونه هام گفتم معده اس بلندشم یه چیز بخورم دیدم نمیتونم فقط زنگ زدم شوهرم گفتم حالم بده اونم تا اومد دخترم فقط گریه میکرده و من از حال رفته بودم وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم دکتر اومد بالا سرم گفت دخترم شانس اوردی دفعه بعد ممکنه اینقدر خوش شانس نباشی و سکته کنی
و با همه اینا ممکن فک کنین مامانم ناراحت بود نه خیر فقط اومد گفت فک کردی چیزیت بشه کی این بچه را نگه میداره از ته قلبم دلم شکست و بابام ک حتی نیومد ببینه من مرده ام یا زنده
خدایا از زندگی خستم
#فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان #فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان #فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان
مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃